• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

دوغ میخواستم تو پارچ بریزم ببرم سر سفره بعد پارچه بزرگ بود باید دوتا از این بسته دوغارو میریختم تو پارچ بسته های شیر و دوغم که شبیه... #-o
بعد 1 بسته دوغ ریختم یکی شیر :)) قیافه مهمونمون وقتی میخورد بسی خنده دار بود :))

یه بارم عجله داشتم به جای شکر ، نمک ریختم تو چاییم ;;)

سر زنگ شیمی توی آزمایشگاه بودیم بعد اسید رقیق شده ی گروه ما دست من بود ، بغل دستیم ـم ساعت پرسید منم که اسید دست راستم، اومدم ببینم همش ریخت روم :)) یه همچین اسکل ـآیی معلمم کلی نگران شد و اینا :))
همیشه تو اون فیلمه که همین اتفاق برای مرد ِ افتاد اما چایی ریخت روش و مسخره میکردم اما... :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوم راهنمايي بوديم كلاس فيزيك داشتيم. الكتروسكوپ آورده بوديم كلاس
دبيرمون: ثنا بيا دستت رو بذار رو كلاهك الكتروسكوپ كه خنثي بشه و بارها از طريق بدن تو به زمين بره
منم انجامش دادم و بعد با هيجان گفتم: خانوم الآن من باردار شدم؟ يعني الآن من باردام؟

دبير: :-w
بچه ها: :)) :))
خودم بعد از چندين دقيقه و چندين بار تكرار اون جمله: :-" ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز با خانواده داشتیم در مورد هندزفری حرف میزدیم!

بعد برادرم یه دفعه برگشت گفت : از این هندزفری ها خوبن که تا حلق میرن تو گوش!!!!!!!! =)) =))

ما دقیقا! : :o :o :o :o

برادر گرام بعد از چند ثانیه : خب چی می گفتیم؟! :-" ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس عربی بودیم بعد استاد داشت درس میداد ، یه نکته ایو گفت بعد واسش این مثالو زد : " ما جاءَ الّا محمد ! "
یکی از بچه ها از ته کلاس بلند و جدی!! گفت " علی هم صل علی محمد و .. " !!
استاده ( با لهجه ی نجف آبادی :)) ) گفت : چی چیو " علی هم .. " ایی محمد که او محمد نیس !!! وا ! :|

یه چیزی در حد انفجارو در نظر بگیرین :))
_______

دوباره سر همون کلاس یکی از بچه ها اومد سوال بپرسه گفت خانــــــوم اجازه ؟!!!( استادمون مَرده :)) )
 
پاسخ : سوتی‌ها

يكم ناراحت بودم...رفتم يجاي شلوغ يكم راه برم مردم رو ببينم خريد ميكنن خوشحالن منم قاطي اونا شم! :-<
بر گشتني
ي خانمه صدا كرد دختر خانم؟
من واينسادم
دوباره:دختر خانم؟
من:بله؟
خانمه:ميتونم شماره خونتون رو داشته باشم؟
من كه فهميدم چي ميگه خواستم بگم شر منده...(قصد ازدواج ندارم)... گفتم مرسي! :)) :))...الان يارو فك ميكنه من از اين ترشيده هام كه نميدونن از ذوق چيكار كنن! =))...بعدش هيچي نگفتم فقط از محل دور شدم!

اينكه خوب بود باز!
شب احيا مامانم نيومد با خواهر گرام رفتيم...
ي خانم ي اخرش گف:دخترم ميگه هم مدرسه اي شماست
من:عه............كجاست؟ >:D< >:D<...(اخه همه دوستاي مدرسم خونشون خيلييييييييي دوره!)
يارو:الان نيومده!
من: :-/
يارو:ميشه شمارتون اينا؟
من: :|ديگه نميدونستم نبايد بدم!...دادم اخرش گفتم اگه بزنگي مامانم ميگه نه هاااااااااا!(كه مثلا زنگ نزني هاااااااا)
ابجيم در گوشي اروم:مگه ميخواي عروسي كني مامانت نميزاره كه شماره ميدي ميگي مامانم ميگه نه! =))
خانم بيچاره هم همين فكرو ميكرد!چند بار زنگيد با مامانم بحرفه بيچاره :-"
خلاصه سوتي دادن شرمندگي مياره! :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفته بودیم پیاده روی

بعد همه شلوار ورزشی پوشیده بودن فقط من شلوار جین داشتم

پسرخالم گفت : عه! شلوار جین پوشیدی؟

من : آره ! مثل این اسکلای احمق!!!

پسر خالم : یکم به خودت احترام بذاری بد نیستا :))

اونجا بود که فهمیدم به خودم فوش دادم :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوستم داشت با گوشي زنگ ميزد بعد ي اهنگ پيشواز زشت داشت طرف من كيه انقد اهنگ پيش وازش زشته :-& دوستم مال بابامه :(من :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

اين سوتی پسرخالمه:
يه بار با خالمينا رفته بوديم مشهد.علی، پسر خاله ام، يه شيش هفت سالش بود. بعد يه آقايی که لهجه شديد اصفهانی داشت، نميدونم از قيافه ی علی خوشش اومد، برگشت بش گفت: سلام عليکم(با لهجه شديد اصفهانی!)
علی: هاااااااااااااااا؟!
- سلام عليکم
- هاااااااااااااااا؟!
- سلام عليکم
-هاااا،اينجاست.(!!!)
مرد بيچاره ول کرد رفت! بعد خاله ام از علی پرسيد: علی مرده چی می گفت؟
علی: می گفت فاطمه اينجاست يا نه؟ :-? :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیشب خونه یکی از اشنایان مهمون بودیم بعد ی پسربچه داشتن من اومدم صداش کنم اسم یکی ازپسرای سایت وگفتم ‏‎ ;D ;D
اطرافیان: ‏‎ :o :o
من: :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

خب من با توجه به اینکه قول دادم میخام این خاطره رو از سوتیه معصومه(تزار) براتون بگم: :))

این خاطره مال پری شبه.
من خودنه بابابرزگم بودم کلیم مهمون داشتن اونا.خلاصه نشسته بودم که یهو معصومه زنگ زد.گوشیو برداشتم.از اونجایی که اولین روز کلاس زبانش بود کلی از خاطره های کلاسش میگف.این که چی شده چیکارا کرده،چقدر ترمشون طول میکشه و ....(از قضاا مثه اینکه روز اولی یه نفر حسابی حالشو گرفتته بود ;)) )
خلاصه من پرسیدم گفتم آجی اسمه کتابتون چیه؟
گفت:اسمه کتابمون؟نمیدونم!!! :-??
من: :| نمیدونی اسمه کتابتون چیه؟مگه امروز کلاس نرفتی؟ینی تا حالا کتابتو ندیدی؟
اون:چرا داداشی دیدمش.حتی جلدشم کردم... ;D
من:خب ینی چی پس اسمشو نمیدونم؟؟؟؟؟ ^-^
اون:خب صبر کن.....اها اسمش اِنگِلیش رِزولت هس داداشی. ;D
من:چی؟انگلیش چی چی؟ :|
اون:رِزولت دیگه داداشی.... B-)
من:اهاااااااا......اجی؟رِزولت دیگه اره؟
اون:اره اره داداشی.
من:اجی ینی خاااااک....خاااااک....اون زرولت نیس ریزالت هس(result)بعدشم که کلی بش خندیدم و گفتم حتمن تو سوتیای سایت اینو مینویسم.اونم که با کمال شجاعت گف برو بنویس از هیچیم نمیترسم اصن پروفایلمم بده :-w
منم دیگه الوعده وفاع :))
 
Back
بالا