آتوسا
کاربر فعال

- ارسالها
- 41
- امتیاز
- 346
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهران
پاسخ : سوتیها
رفته بودیم مهمونی از در که وارد شدیم شروع کردم به سلام واحوال پرسی و دست دادن که تقریبا یه ردیف که میشد دایی و عمو و پدربزرگ وخودم و مامانم و(افراد محرم) ... دست دادم همین طور پیش میرفتم و دست میدادم که بدون اینکه سرمو بلند کنم و ببینم یارو کینه دستمو دراز کردم که دیدم دستم رو هوا موند سرمو آوردم بالا دیدم اوه اوه پسر دایی فوق مذهبی مامانمه!تو فکر چاره بودم که دیدم زنش کنارش واستاده که دستمو کج کردم سمتش حالا از شانس من زنش هم با یه دستش داشت با گوشی می حرفید و دست دیگش هم بچه بود خلاصه انقد نگه داشتم که بدبخت با اون دستی گوشی دستش بود دست داد بهم
الان با خودش میگه چه واجب بوده دست دادن ولی همه یه لبخند رو لباشون بود و به سوتی من می خندیدن!اه اه تا من باشم سرمو نندازم پایین |:
رفته بودیم مهمونی از در که وارد شدیم شروع کردم به سلام واحوال پرسی و دست دادن که تقریبا یه ردیف که میشد دایی و عمو و پدربزرگ وخودم و مامانم و(افراد محرم) ... دست دادم همین طور پیش میرفتم و دست میدادم که بدون اینکه سرمو بلند کنم و ببینم یارو کینه دستمو دراز کردم که دیدم دستم رو هوا موند سرمو آوردم بالا دیدم اوه اوه پسر دایی فوق مذهبی مامانمه!تو فکر چاره بودم که دیدم زنش کنارش واستاده که دستمو کج کردم سمتش حالا از شانس من زنش هم با یه دستش داشت با گوشی می حرفید و دست دیگش هم بچه بود خلاصه انقد نگه داشتم که بدبخت با اون دستی گوشی دستش بود دست داد بهم
الان با خودش میگه چه واجب بوده دست دادن ولی همه یه لبخند رو لباشون بود و به سوتی من می خندیدن!اه اه تا من باشم سرمو نندازم پایین |:












)میفروشن بعد رفتم دمش زبونم گیر کرد گفتم خانوم ببخشید 2 تا که که کاکایو لطف کنین

