پاسخ : سوتیها
یه بار دیگم توی راهیان نور بودیم کنار دیوار یه قورباغه بود رنگ خاکی داشت اینور اونور میرفت
چهار پنج تا هم از این بچه بسیجیا که لباس خاکی پوشیده بودن کنارش حلقه زده بودن نگاش میکردن
ماشالله بچه نبودن که نره غول تشریف داشتن
منم رفتم جلو ببینم چه خبره دیدم یه قورباغس
یهو گفتم eeeeeeee بچه ها اینم لباس شما رو پوشیده ...

بعد دوباره مثل دفعه ی قبل فهمیدم نباید اون حرفو میزدم
حالا من بدو اونا بدو من بدو اونا بدو :P
رفتم تو اتوبوسمون یه راننده اتوبوس داشتیم گند اخلاق اه اه
گفت کجا؟گفتم میرم کلوچه بردارم
بعداونا اومدن بیان تو زد پس کلش گفت چی میخوای؟گفت با اون کار دارم دوستمه
گفت تو غلط کردی زود برو گمشو
بعد به من گفت کی بت گفته دوستاتو راه بندازی؟گفتم بخدا دوستای من نبودن من اصلا نمیشناختمشون و ....

بخیر گذشت الحمدلله #-o
ترجیح دادم این توی یه پست دیگه باشه که دوتا حساب بشه ببخشید
