• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

به نقل از یه دوست :
خوبه امروز توی راه برات یاداوری کردیم یه چیز داشته باشی بنویسی!!!! :-" :-" :-" :-"
اسپم اسپمه اسپم :-" :-" :-"
+
با بابام داشتیم از عابر بانک میومدیم، منم خسته بودم هیچی حالیم نمیشد :-"
رسید دست من بود، بابام پرسید ببین چقد تهش مونده،
یه کم دقت میکنم توش: دومیلیونُ پونصدُ چارصدُ.... دومیلیونُ پونصدُ چهلُ سی... ~X( دوهزارُ پونصدُ میلیونُ..... :-" :-" :-"
حالا کوچه ما کوچه پارکم هس! روزی هزار تا آدم رد میشن از اونجا! :-"""""""""""""
 
پاسخ : سوتی‌ها

از معلم اجتماعی اول راهنماییم متنفففففففففففففففففر بودم X_X
یه روز داشتیم با بروبچ همدیګرو هل میدادیم ناګهان خودم رو در آغوشش یافتم :x :x :x :-/ :-/ :-/ :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-& :-&

یک بار اومدم از یه معلمی شماره بګیرم
-ببخشید خانم فلانی شمارتونو لطف میکنین ;;) ;;) ;;) ;;)
-نه من از این لطفا به کسی نمیکنم B-) B-) B-) B-) B-)
:-/ :-/ O0 O0 O0 O0
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوست بابام زنگ زده بود با بابام كار داشت منم ك فضووووووووووووووووووووووووووووووووووول رفتم اون گوشيه ديگرو برداشتم اولش درباره كار حرف زدن خسته شدم بعد ديدم رسيد ب جاهاي خوب خوب داشت ب بابام مي گفت راستي عليرضا فهميدي امروز الهام بهم چي ميگه؟ بابامم گفت نه چي ميگه؟باهزار اميد اومدم از خانوم ميپرسم از كجا بدونم از اول ك باهام ازدواج كردي منو بخاطر خودم دوست داشتي؟برگشته مي گه اون زمان قيافه وهيكل ك نداشتي بچه مايه دارم ك نبودي مثه الان اخلاقتم ك گنده دماغ بود ب جز خودت چيزي براي دوست داشتن نميمونه عشق من ي دفه حواسم نبود با صداي بلند زدم زير خنده گفتم خب راست ميگه بدبخت يك دفه صداي بابام درومد هلييييييييييييييييييييييييييييياااااااااا تو داشتي گوش ميدادي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من :-ssن ب خدا بابااااااااااا حالا فعلا باهام قهره ميرم ميبوسمش آشتي ميكنه
 
پاسخ : سوتی‌ها


با خواهرم رفتیم بیرون :-"
بعد من داشتم حرف میزدم :-"
خیلی گرد و خاک بود و اینا :-"
بعد یهو خواهرم گفت دهنتو ببند خاک نره تو دهنت با چشمات نفس بکش :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

من داشتم کنفرانس میدادم
بعد اومدم بگم اسکلت گفتمoskolot
بچه ها =)) من :-" :-" :-[ :-[

سر کلاس ادبیات بودیم دوستم بل
ند شد گفت
خانم ببخشید شهید رجایی زندست؟؟؟
ما: :o :o =))
اون :-?? :-?? :-[
معلم: :| :-L
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستام دیشب بهم زنگ زد گفت نتایج آزمون تیزهوشان اومده گفتم
-تورو خدا ببین دختر عموی من قبول شد یا نه؟
-اسمش چیه؟
-کیمیا
-فامیلیش چی؟
-سکوت
بعد نیم ساعت فهمید
-وای ببخشید اصلا حواسم نبود دختر عموت دخترعموته ;D
جفتمون اینجوری بودیم ;D =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از فامیلامون(پسره) یه مدته به سن تکلیف رسیده نماز میخونه...
بعد چند روز پیش فهمیدیم تا الان تو نیت هاش به جای "قربتا الی الله" میگفته "قُوَّتاً الی الله" !!!! :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دختر عمم زنگ زده آژانس،ماشین میخواست...گفت سلام ببخشید آژانس دارین ;;) :))
++
دخترِ دختر عمم کوچولوئه،دوسالشه ولی خیلی زبون داره،دختر عمم اینو با خودش برده مجلس ترحیم یکی،اینم اون وسط شروع کرده به خوندن!حنا اینجوری به من ندا(نگاه)نتن(نکن)با چشات قلب منو صدا نتن(نکن) X_X... :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز رفته بودم سر کلاس زبان
یکی اومد به من چیزی بگه که گفت you are shut up!
تو هستی خفه بشو!
تا 10 دقیقه اینطوری بودم :)) :)) 8-}
 
پاسخ : سوتی‌ها

یادمه عید بود بعد دایی مامانم اینا اومده بودن خونه مون ...
( 2 تا پسر دبیرستانی ... هم داره :-s
من داشتم بهشون شیرینی تعارف میکردم و سرم پایین بود بعد رسیدم جلوی دایی مامانم ( داداشم روی مبل روبهرو نشسته بود )
دایی گفت : خب ، حالت چطوره ؟
منم فک کردم بامنه نگو با داداشم بوده ...
منم خیلی شیک جواب دادم مرسی ممنون !
بعد سرم رو آوردم بالا دیدم اون دوتا پسره ی الدنگ دارن جلوی خندشون رو میگیرن !! منم بعد از اینکه ظرف شیرینی رو به آشپزخونه برگردوندم دیگه رفتم توی اتاقم ! :-" :-[ :-[
 
Back
بالا