• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : نوشته های آزاد

"احساس واژه های من"

پای احساس واژه‌هایم بسته است

درست مثل نگاه لب‌های خاموش تو

که همیشه کتاب‌ها حرف برای گفتن داشت

و کسی نمی‌شنیدش

می‌دانم عرصه‌ی کوچکی‌ست قلم برای خلق ناگفته‌های من و تو

و من چون ماهی در عمق کوچک یک تنگ

که در دستان کوچک یک کودک می‌لرزد

جولان می‌دهم بی‌سبب

در حجم ندانسته‌هایم

دریا تنها در ذهن ماست

و هیچ‌چیز حقیقت ندارد

تو نیز نگران نباش دختر شب‌های خیال و طراوت

اینجا زمستان عریانی ِکلمه‌ها همیشه دیر می‌شود

و در نوشته‌های تلخ من جز غوغای بی‌خاصیت چند رنگ

چیزی برای دیدن نیست..
 
پاسخ : نامه بابا لنگ دراز

یکی از نامه های بابا لنگ دراز به جودی:

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود." پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم. "

دوستدار تو : بابالنگ دراز
 
پاسخ : نوشته های آزاد

نجواهای کنار پنجره

پرده ها را کنار میزنم , بوی دریا میدهد امشب کویر ,عید می آید می نشیند روی چادر نماز مادرم و ستاره ها آرام میگیرند در میان موج های دامنش .... برای من هم دعا کن مادر به دست های پر زحمت پدرم سوگند که من محتاجم ...کنار پنجره می نشنم چقدر آسمان نزدیک تر شده است باران امان شیشه ها رو می بُرد و دلم را با خودش می بَرد .از چه حیا میکنی مهتاب ؟ که مدام رنگ به رنگ میشوی ...کنار پنجره مینشینم اطلسی ها به گوش هم پچ پچ میکنند و نسیم لحظه ای جدایشان میدهد یاد شاملو به خیر که میگفت
".... من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پرِ دوست".

این متن ُ برای چهار دیواری ِ جام جم فرستادم با اسم "آراس74 " چاپ کرد :دی هفته پیش.
 
  • لایک
امتیازات: swz
پاسخ : نوشته های آزاد

داستان غريبي ست،داستان زندگي من
سال ها پيش منتظر بودند،
منتظر آمدنم.
و چه گمان ها كه نمي كردند...
آمدم،
زود،
بي صدا،
خسته،
من اينگونه آمدم.
و امروز، پس از سال هاي سال كه ديگر جايي براي گمان نيست،
هنوز هم گمان مي كنند،
كه من ديگر،
زود،
بي صدا،
خسته،
نخواهم رفت.
آري ،اين است داستان غريبانه ي زندگي من...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

چشم هایت دوره ی غمگینِ زندگیِ من است و
من در انتظارِ شبی که حافظه ام را با سیاهی اش پیوند دهد
آری...اینجا بدونِ تو فقط ستاره ها را میشمارم و به غروبِ خورشید دل میسپارم....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

من اینجا کنار کشیدم از آدم ها، حرف ها ، راه رفتن ها ، رسیدن ها .
در آخرین اتاقک ِ اینجا من فقط دود میدیدم و احساس ِ فراموشی .
 
پاسخ : نوشته های آزاد

خدایا مرا ببخش

به خاطر تمام لحظه هایی که تو با من بودی و من فکر می کردم تنها هستم

به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی و من نمی آمدم ؛ مرا ببخش

به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها را خواستی و من برای رسیدن به

بدترین ها ناامیدت کردم...

به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و هیچ کدام در خانه ی تو نبود ؛ مرا ببخش

به خاطر تمام لحظه هایی که ماهی قلب من خلاف جریان مسیر تو حرکت می کرد

و پرنده ی روح من پرواز نمی کرد و در آسمان رسیدن به تو گم نمی شد

مرا ببخش ؛ به خاطر تمام گله هایم مرا ببخش...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

این روز ها که می گذرد....
یک ترانه ی تلخ قصه ی تنهایی مرا می سراید...
سمفونی گوش خراشی است....
روزهاست که دیگر پنبه فایده ندارد....
باید باور کنم.....
تنهایم....
 
Back
بالا