• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : نوشته های آزاد

دلشکسته ای کنار پنجره سیگار می کشید....
خسته بود....
آنقدر که یادش رفت بعد از آخرین پک،سیگار را به پایین پرت کند....
نه خودش را....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

چقدر نلخ است که "من".....
عاشقانه هایم را برای "تو"می نوازم.....
و"تو"....
به یاد"او"گریه می کنی......
چقدر سخت است که "من".....
خالصانه در عمق دریای چشمانت در پی "عشق"غرق می شوم و "تو".....
در بی کرانه ی چشمانم در خاطرات"او"غرق می شوی....
و در آخر....
این من هستم که در آتش امید عشقی خاموش عاجزامه میمیرم....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

قطره های باران......
در سکوت غم زده ی شب های تنهایی ام......
می رقصند و گونه ی یخ زده ی پنجره را تر می کنند......
و من....
از پس پرده اشکی لرزان....
به تماشای این بزم می نشینم و ........
پر تشویش.....
آه می کشم.......
 
پاسخ : نوشته های آزاد

تمام خنده هایم را نذر کردم....
تا تو همان باشی که صبح یکی از روز های خدا.....
عطر دستهایت.....
دلتنگی ام را به دست باد می سپارد.....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

نِگَــ ـــراלּ فَردایَتـــــ نَبـــــاش

خُداے دیــ ــــروز وَ اِمـــروز خـُـــداے فَــردا هَــ ـــم هَست

مــ ــآ اَوَلیـــــن بار اَستـــ كِــــه بَندِگــــے میكُنیــــم

وَلــ ــے او قَـ ـــرنهاستــــ كِـــه خُــــدایـــے میكُنـــــد

پـَــــس بِــــه خُـــدایــــــے او اِعــتِماد كُـــטּ

و فـَــــــــــردا را بـِـه او بِســـــــپار ...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

ای دل بی قرار گریه کن
گریه کن
اشکهایت، زخم های تو را خواهند شست
این اشکها تبلور طلوع عاشقانه ی یک خورشید دیگر است

دلنوشته های بی ربط مرا بخوان
بدان که من بودم و تنهایی هایم
و تو
آمدی و گرفتی از من
غم سروده های تنهایی هایم را

تو بمان عشق پاک من
دستم رابگیر و ببر ازین شهر غباراندود

بخوان این را بدان این را
که چون دیرینه عشقواره مردمان ، تنهایی هایم را فزون نکنی
بیا ...
اما برای همیشه
بیا تا نشانت دهم قلب پاره پاره ام را
بیا تا ازان تو گردد تمام هستی من
بیا....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

همیشه مامان می گفت، کبریت خطر دار!

می گفتم:((چرا؟،))

می گفت تو نمیدونی.

اما وقتی بعد از سال ها، بابا معتاد شد، مامان خودش را سوزاند، فهمیدم بزرگتر ها خیلی از چیزها را نمی دانند.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

منتظر بارانم.....
در خلوت کوچه هایم...
..باد می آید...
ینجا من هستم...
دلم تنگ نیست...
|تنها| منتظر بارانم...
تا قطره هایش بهانه ای باشند...
برای نمناک بودن لحظه هایم...
و اثباتی...
بر بی گناهی چشمانم!
 
Back
بالا