• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

وقتی 4-5 سالم بود نمی دونم مهمونی کجا رفته بودیم..تو اتاق بودیم داشتیم با بچه ها بازی می کردیم...من از بچگی با پسرخالم کلکل داشتم که کی قوی تره و از این حرفا....تصمیم گرفتیم مسابقه بزاریم که کی میتونه از این کمد بره بالا بشینه اون بالا بعد اون از همه قوی تره....بعله....بنده اومدم از یه طرف کمد پامو گذاشتم که برم بالا....بعد تا اون یکی پامو از زمین برداشتم گذاشتم رو لبه ی کمد یهو کمده برگشت.... ;Dاز رو کمد پرت شدم پایین فقط شانس اوردم لبه ی کمد افتاد رو میز پینگ پنگ و نیافتاد رو من..وگرنه الان پرستو جون اون دنیا بود....پسر خالم که کنار کمد وایستاده بود کمد بهش خورد....خون و خونریزی راه افتاد.....اما من سالم موندم... B-) ;Dملتم وایستاده بودم اونجا جیغ میزدن... ;D

یه بارم تصمیم گرفتیم از درخت خرمالو بریم بالا من ارفتم بالا بعد اومدم بین دوتا شاخش بشینم گیر کردم لای درخت... ;D غیر از پسر خالم هیشکی اونجا نبود اونم به جای این که کمک کنه وایستاده بود بهم می خندید....بالاخره من نیم ساعت اون بالا بودم تا یه نفر رسد خونه منو ازونجا اورد پایین.....هنوزم جای زخمش رو شکمم هست.... ;D ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

منو که دیگه نگین....
از بچگی خدای دسته گل اب دادن بودم...فقط نمی دونم چرا انقد خشن بودم؟
3-4 سالم بود که من و دختر همسایمون جوجه گرفتیم...هنوز یه روز نگذشته بود که من می رم و جوجه ی همسایمونو بر می دارم و تو دستام خفش می کنم ;D بعد دختر همسایمونم میاد موهاشو می کنه و خودشو به زمین و زمان می زن منم یه گوشه وایستاده بودم و می گفتم پیشی اومد جوجه ی مریمو خورد و برد ....
یه بار هم کلاس3 دبستان بودم که رفته بودیم بیرون ، پسر خالم هم امد حرصمو دراورد و هی می گفت دخترا لوس و ترسو و از این حرفا...منم لجم گرفت زدم همونجا پای یه مرغ رو شکستم ;D بعد صاحب مرغه گفت کاره کی بوده؟ منم گفتم: پسر خاله!خیلی بی رحمی... ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یه دفعه با خانواده خالم خونه مادربزرگم بودیم
درست یادم نمیاد
بزرگا رفته بودن تو سالن و حرف می زدن
پنج شیش سالم بود.
پسرخالم یه تیغ پیدا کرده بود تو اتاق داشتیم بازی می کردیم
بعدش دیگه درست یادم نیست
فقط یادمه ما وسط سالن و غرق تو خون بودیم
راستی اون خاطره قبلیه مال زمان 1 سالگی بود
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من وقتی کوچیک بودم ( 4 ساله ) فرستادنم مهد کودک . یکی بود تو مهد از من یه سال بزرگتر بود ، این منو مسخره می کرد اعصاب من خورد می شد ( به من می گفت بشکه :)) تپل بودم ) بعد چند روز من این جریان رو به پسر عمه ام تعریف کردم ، اونم گفت برو بزن چشم شو سیاه کن . ;D منم فکر کردم راست میگه خب چه بدونم بچه بودم . فرداش رفتم زدم تو دهن و دماغ و چشم اینای طرف رو در آوردم ;D بعد دیگه طرف همه جاش خونی شد . منم دیگه دیدم اوضاع خطریه و قراره اخراج شم ، از فرداش به مامانم اینا گفتم نمیرم مهد ;D
بعد این موضوع هم از 4 سالگی رفتم آمادگی ( یعنی 3 سال آمادگی خوندم ;D )
نزدیک های بهار بود و من 6 سالم بود . می رفتم آمادگی یه روز که رسیدم دیدم داداشم یه کمپوت آناناس گذاشته جلوش می خوره . منم خیلی از کمپوت آناناس خوشم میومد ، هوس کردم بخورم . رفتم دیدم نیمه بازه . انگشتم رو انداختم توش که یکی در بیارم ، دیدم در نمیاد . بعد گفت 1 ، 2 ، 3 یهویی کشیدم بیرون . ;D اولش احساس کردم یه درد وحشتناک پیچید دور انگشتم بعد فکر کردم چیز مهمی نیست . همین که انگشتم رو دیدم داد زدم مامان ، من قراره بمیرم :)) خون فواره می زد . بعد دیگه رفتیم بیمارستان و دوا و درمون . یه بندش از انگشتم از وسط باز شده بود 7 تا بخیه خورد + عصبش کلاً قطع شده بود . این بند از انگشتم هنوزم هیچ حسی نداره :-<
* بازم یاد اومد میگم ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

سه سالم بودم که عید شد و منم لباس نو خریدم .رو لباسم عکس چند تا گربه بود.یه شب بعد از شام چند تیکه مرغ بر می دارم می رم می مالم به لباسم که به اون پیشی ها غذا بدم.خلاصه چند روز بعد می خواستیم بریم مهمونی و مامانم اومد لباس تنم کنه یه دفعه اونو دید دادش رفت هوا . گفت با این لباس چیکار کردی؟گفتم دیشب به پیشی ها غذا دادم.
حالا هر چی می شه جلو آشنا و ناآشنا اونو تعریف می کنن منم آبروم می ره.
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

خواهرم می گه یه سالم که بوده :دی
چون اصولا من فقط واس خوردن پامی شدم وبقیش خواب بودم منو گذاشته بودن تو خونه وخودشون رفته بودن خونه بغلی!منم از خواب پاشده بودم وطی حرکات استراژتیکی از گهواره پایین امده بودم وحدود 10 تا پله تا دم در پایین امده بودم می خواستم برم بیرون!!!!ولی گریه ام در امده بوده خواهرم گفت من که در وا کردم کپ کردم تو رو جلو در دیدم می گفت تازه خیس کرده بودی :دی
========================
این خاطره مربوط می شه به پسر خاله هام!
اونها زمان بچگیشون یه بار تو باغچه مشغول پشگل خوردن بودن که یهو میان می گن دارین چی کار می کنین می گن داریم شکلات می خوریم!!!
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

هان گفتن مهد كودك يادم افتاد........

من از اونجايي كه با خواهر محترم اكثرا سرجنگ دارم.......مهد كودك هم مستثني نبود.........يه دختر ي بود خيلي با هم دعوا ميكرديم....اون ميزد اما من صعيف كشي نميكردم(ماشالله غيرت!جوونمرد!) يه روزي قرار بود مارو ببرن باغ پرندگان ...... خواهر مذكور هم يه لباس به خيال خودش ناز و تيتيش ماماني پوشيده بود..........تو اتوبوس خواستيم(با دوستم)پفك بهش بماليم اونم تهديد كرد سانديسشو ميريزه رومون!!!


ماهم گفتيم شب دراز است.........توي باغ يه استخري داره مخصوص مرغابي ها و ديگر پرنده هاي بزرگ(XX larg) ماهم طي يك سري پروسس هاي پيشرفته!! اوشون رو نفله كرديم اون تو........
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

7 ساله که بودم رفتم استخر
دیدیم همه شنا می کنن گفتیم اا چه آسونه حتما
خواستم برم از دایو بپرم
بهم گفتن نمی شه
منم از کنار دایو پریدم 4 متری
یادش به خیر
دیگه بی حس شده بودم که یهو حس کردم دارم میرم رو به بالا
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من 5 سالم بود!!! رفته بودم برای تعطیلات خونه مامان بزرگم!!! اینا !!! من زیاد اونجا می رفتم!!! خیلی خوش میگزشت!!! خونشون ازون خونه های قدیمی باحال هستش!!! منم میخواست یه خودی نشون بدم جرخیدم و الکی خودم رو زدم به درشون!!! درشون هم ازون قدیمی ها که شیشه های مشبکی داره!!!یهو دیدم دستم رفته تو شیشه !!! اولش خندیدم !! ولی بعدش که دستم رو دیدم !!! داشتم غش !!! می کردم!!!
همین بود که دستم 14 تا بخیه خورد دیه!!!دی: البته بگما !! با این که بیهوش بودم!!! بیمارستان نابود شد !!(از جیغ)
-------------------------
این داستان واسه موقعیه که من شمال بودم!!! (ازون خونه های توپ بودا!!!) ولی شیشش ناقص شد !!! ها ها ها!!! یعنی شیشه ها همه قدیمین یدونه ای که من شکوندم معمولیه!!!

-----
خوف بود؟؟؟
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

منم یه بار رفته بودم استخر بعد که کلاسمون تمومید می خواستم برم بیرون (من اصولا ادم پر جنب و جوشیم از بچگی تا به امروز B-))با خودم گفتم از این جاها هست تو استخرا که توش پاتو میشوری برم توشو بعد بپرم بیرون :) رفتمو کردم بعد زیر پام لیز بود با کله خردم زمین :)) ضربه مغزی شدم سه تا امپولو ... :-ss خوابم که دو روز نداشتم (:| ولی خب خودشم خوب بود همه میومدن دیدنم با یه عروسک منم که عاشق عروسک خوش به حالم شد 8-} :P >:D< :-*

یه بار دیگم بازم تو استخر ;D رفتم شیرجه برم تو اب خیر سرم ^-^ پریدم ولی دمه لبه های استخر خلاصه چونم پکید :)) نه بابا شوخیدم :-"پاره شد و چهارتا بخیه خورد تازه جالب تر :-\ این بود که رفته ندم جلو اینه و می گفتم چیزی نیست 8-} بعد دستمو گذاشتم رو پوستش و موقعی که اومدم بمالونمش پوستش کنار رفت و واویلا شد خون همه چونمو گرفت :-s

دیگه یادم نیست یعنس هست ولی گند نیست بیشتر داستانه :(
 
Back
بالا