پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
« هر روز كه دوست من میرفت سرِكار، میديد سگ يکخرده بيشتر مردهاست. از وقت مردنش خيلي گذشتهبود اما سگ اين قدر سرش گرم مردن شده بود كه ديگر راهمرگ را گم كردهبود. اين دور و برها خيلى از پيرپاتال ها اينجورى میشوند. بس كه پير میشوند و با مرگ زندگى میكنند، وقتي لحظهى جان دادنشان میرسد راه را گم میكنند.»
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
همه سندها و گزارش ها یا تحریف و یا نابود شده، همه ی کتاب ها بازنویسی شده، تصاویر دوباره نقاشی شده، ساختمان ها، خیابان ها، مجسمه ها تغییر نام پیدا کرده اند و همه ی تاریخ ها عوض شده اند و این جریان روز به روز و دقیقه به دقیقه ادامه دارد. تاریخ متوقف شده. تنها چیزی که وجود دارد، زمان حال پایان ناپذیره که در آن همیشه حق به جانب حزب است.
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
صنعتگرهاى مسيحى در اروپا! تقلب كه مى كردند، مارك"الله" را روى جنس هاى خودشان می زدند، يعنى كه اين ساخت اروپا نيست كار بلخ و بخارا و طوس ورى و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه واندلس است. حتى روى صليب، مارك "الله" مى زدند!
جنگهاى صليبى كه شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتاديم به جان هم، مسيحى ها و جهودها يكى شدند، مسلمان ها صد تا شدند، سنى به جان شيعه، شيعه به جان سنى، ترك به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ... باز هر كدام تو خودشان كشمكش، دشمنى، بدبينى، جنگ و جدل. حيدرى، نعمتى، بالاسرى، پائين سرى، يكى شيخى، يكى صوفى، يكى امل، يکى قرتى...
نقشه جهان را جلو خود بگذار، از خليج فارس يك خط بكش تا اسپانيا، از آنجا يك خط برو تا چين، اين مثلث ميهن اسلام بود، يك ملت، يك ايمان، يك كتاب.
حالا؟
مسلمان هاى يك مذهب، يك زبان، يك محل، توى يك مسجد، هفت تا "نماز جماعت" مى خوانند! توى برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد. هر ملتى اسلام را رها كرد، رفت به سراغ قصه هاى مرده، خرابه هاى كهنه، استخوان هاى پوسيده... "خدا" را از ياد بردند، به "خاك" را به جاش آوردند.
توحيد توى كتابها مرد، بشكل كلمات "وشرك توى جامعه جان گرفت، بشكل طبقات. دين فرقه فرقه شد و امت قوم وقوم و ما قطعه قطعه، هر قطعه ... و لقمه اى چرب، نرم، راحت الحلقوم. سر ما را به خاك بازى، به خون بازى، فرقه سازى، دسته بندى، به جنگهاى زرگرى، به بحث هاى بيخودى، به حرف هاى چرت و پرت، به فكرها وعلم هاى پوك وپوچ، به عشق ها وكينه هاى بى ثمر، به گريه ها و ندبه هاى بى اثر، به دشمن هاى عوضى، به خنده هاى الكى، بند كردند. چشم ما را به لاى لايى خواب كردند.
فرنگى ها مثل مغول ها: "آمدند و سوختند و كشتند و بردند و ..." اما نرفتند!
و ما يا سرمان به خودمان بند بود و نخواستيم ببينيم، يا به جان هم افتاده بوديم و نتوانستيم ببينيم و يا اصلاً، برگشته بوديم به عهد بوق، به جستجوى قبرها، باد و بروت هاى استخوان هاى پوسيده، استخوان پوسيده ها و نبوديم كه ببينيم!
طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلايى- دنبال نخود سياه.
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
نیل گفت: «این، هلن است. همان کسی که قرار است بعد از این، از ما مراقبت کند. حوصلهی مسخرهبازی هم ندارد!» جینی گفت: «خوش به سعادتش!» وقتی نشست توی ماشین، دستش را دراز کرد، ولی دخترک احتمالاً آن را پایین، لای صندلیهای جلو، ندیده بود؛ یا شاید هم نمیدانست چه کار کند!
اوقاتش خیلی تلخ بود. دلیلش اتّفاقی نبود که تازگیها افتاده باشد. یاد آن روز عصر افتاده بود که عدّهای کف اتاق نشیمن، یا اتاق جلسهی خانهاش، نشسته بودند و مشغول یکی از آن بازیهای روانشناسی جدّی بودند. از آن بازیهایی که بنا بود آدم را صادقتر و انعطافپذیرتر کنند. باید به هر کسی نگاه میکردی، فقط هر چه به ذهنت میرسید، میگفتی؛ و زنِ موسفیدی به اسم ادی نورتن، از دوستان نیل، گفته بود: «جینی! هیچ دلم نمیخواهد این را به تو بگویم، ولی هر وقت نگاهت میکنم، تنها چیزی که به ذهنم میرسد، "خشکهمقدّس" است!»
سایرین چیزهای محبّتآمیزتری به او گفته بودند: «فرزند گل» یا: «مادونای چشمهها». تصادفاً میدانست هر کسی که این را گفته بود، منظورش «مانون چشمهها»بود، ولی به روی خودش نیاورد. از این که مجبور بود، بنشیند آن جا و به نظر دیگران در بارهی خودش گوش کند، کفرش درآمده بود. همه اشتباه میکردند: او نه آرام بود نه مطیع، نه ساده، نه معصوم. البتّه وقتی آدم میمیرد، این قضاوتهای اشتباه، تنها چیزی است که باقی میماند. پل معلق /آلیس مونرو
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
... در پی یافتن آن ها نباشید، پراکنده و شناور در دریا که روزی در گذشته ی دور، این چنین سوارکارانه آزاد بودند. آنها اکنون در گله های عظیم کلنی وار، امن و آسوده، در درون ربوت های غول پیکری که خرامان و سنگین حرکت می کنند، می گردند. بریده از جهان خارج، به شیوه های بغرنج و ناراست در گفتگو با آنها و کنترل کننده و بازی دهنده شان از راه دور. اینان در درون من و شما جای دارند؛ ما را، جسم و روح ما را آفریده اند؛ و حفظ آن ها توجیه نهایی موجودیت ماست. اینان، این همانندسازان، راه درازی آمده اند...
ژن خودخواه، ریچارد داوکینز
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
سحر بود و خيابانها پاكيزه و خلوت، در راه رفتن به ايستگاه راه آهن بودم. همين كه ساعت برج را با ساعتم مقايسه كردم، دريافتم كه از آنچه فكر ميكردم، ديرتر شده بود. بايد شتاب ميكردم، هراس اين كشف، مرا در ادامة راهم نامطمئن ميساخت، هنوز شهر را خوب نميشناختم، خوشبختانه پاسباني در آن نزديكي بود، به سويش دويدم و نفس نفس زنان نشاني را از او پرسيدم. تبسميبر چهره اش نقش بست و گفت: «از من نشاني ميپرسي؟» گفتم: «بله. آخر نميتوانم آنجا را بيابم.» پاسبان گفت:« دست بردار، دست بردار!» بعد با جهشي بلند همچون كساني كه ميخواهند در تنهايي بخندند، از من روي گرداند. دست بردار/فرانتس کافکا
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
× از بس چیزهای متناقض دیده و حرف های جور به جور شنیده ام و از بس که دید چشم هایم روی سطح اشیاء مختلف ساییده شده، این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی کنم. به ثقل و ثبوت اشیاء، به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم. نمی دانم اگر انگشتانم را به هاون سنگی گوشه ی حیاطمان بزنم و از او بپرسم :«آیا ثابت و محکم هستی»؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه!
× شب آخری که مثل هرشب به گردش رفتم، هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود. در هوای بارانی که از زنندگی رنگ ها و بیحیایی خطوط اشیاء می کاهد، من یک نوع آزادی حس می کردم، و مثل این بود که باران افکار تاریک مرا می شست.
× بعد از سر جایم بلند شدم، آهسته نزدیک او رفتم، به خیالم زنده است، زنده شده، زنده شده، عشق من در کالبد او روح دمیده... اما از نزدیک بوی مرده ی تجزیه شده را حس می کردم...