• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

بعضی‌ها می‌گویند امید، بعضی دیگر حماقت

یکی از کاریکاتورهای محبوب من دونفر را نشان می‌دهد که به دیوار شش‌متری سلول زندان زنجیر شده‌اند. مچ دست و قوزک پاهایشان در زنجیر است. بالای دیوار پنجرۀ کوچکی است که حفاظ دارد و حتّی یک موش هم نمی‌تواند از آن خارج شود. با این‌حال یکی از آن‌ها به دیگری می‌گوید: «نقشۀ من این است که...»

- گهوارۀ گربه / کورت وونگات جونیور -
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

گاهي زندگي كردن ،بيشتر از تير زدن به خود... دل و جرات مي خواهد...

مرگ خوش ، آلبر کامو
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد ... از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می‌پندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست ... اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می‌شود !


کتاب قرمز - کارل گوستاو یونگ
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

ولی مادموازل، خیر مقدم شما کاملاً ناقص است. نه نام خلبان را به ما گفتید، نه نوع هواپیما را و نه مخصوصاً ساعت رسیدن ما به آتن.
مهماندار با چشمان سبزش به او می‌نگرد و می‌گوید: آیا دانستن همهٔ این‌ها فایده‌ای دارد؟
خانم مورزک خشمناک پاسخ می‌دهد: البته مادموازل، به هر حال این رسم است.
مهماندار می‌گوید: متأسفم.
و در حقیقت، هیج تأسفی در او دیده نمی‌شود. و تازه، هر چه بیشتر فکر می‌کنم متوجّه می‌شوم که حق با مهماندار است. مگر وقتی خانم مورزک به این جهان آمده نام خالق جهان و آیندهٔ کرهٔ زمین را پرسیده است؟ حتّی اگر هم به او می‌گفتند و اگر هم مثلاً می‌فهمید که فرمانده و خلبان دنیا یهوه نام دارد و زمین را کرهٔ خاکی می‌نامند، اصلاً چیزی به معلوماتش اضافه می‌شد؟

مادراپور - روبرت مرل
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

تفريح بچه هاي كلاس، باشگاه شطرنج بود كه كمال در ان رشته هم از همه سر بود. در گذشته او از بازي فوتبال خيلي لذت ميبرد
اما هنگامي كه به عضويت در تيم اصلي مدرسه ابراز علاقه كرده بود مربي به استين خالي او نگاهي كرده بود و گقته بود:"متاسفم. از تو نمي توانم استفاده كنم"اين جمله باسنگدلي ادا نشده بود اما ضربه اي مهيب و نابود كننده بود.

آسمان فرو می ریزد-سيدني شلدون
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

مُردن چیزی نیست... زندگی نکردن وحشتناک است

ویکتور هوگو
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

... تایلر گفت: همین یک دقیقه بس بود. آدم باید براش جون بکّنه ولی رسیدن به یک دقیقه کمال به زحمت‌ش می‌ارزه. طولانی‌ترین زمانی که از کمال انتظار داری یک لحظه بیش‌تر نیست. ...

[باشگاه مشت‌زنی ؛ چاک پالانیک ؛ نشر چشمه]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

يكي رابرگزينند و باخود به خانه ببرند. هنگامي كه روز جمعه فرا ميرسيد هيجان و فشار روحي بچه ها به حد تحمل ناپذيري ميرسيد. انها حمام ميكردند و لباس های نظيف مي پوشيدند وهمچنان كه بزگسالان از مقابل صف عبور مي كردند هر بچه اي در دلش دعا ميكرد كه انتخاب شود.
به نحوي تغيير ناپذير هر زوجي كه كمال را ميديدند نجوا ميكردند« نگاه كن ،فقط يك بازودارد »: و ازجلوي او مي گذشتند.
.
.
.
او نواميدانه ارزو داشت عضوي از يك خانواده باشد ، و هر كاري را كه به نظرش ميرسيد امتحان ميكرد تا چنين چيزي بشود. يك روز جمعه باخوشرويي به بزرگسالان لبخند ميزد تابلكه انها بفهمند او چه پسر دوست داشتني و خوبي است. جمعه بعد تظاهر ميكرد سرش به كاري شلوغ است ، به انها نشان ميداد كه اصلا اهميتي ندارد كه او را برگزينند يا نه ؛ وانها واقعاشانس اورده اند اگر اورا به فرزندي بپذيرند. در مواقع ديگر ملتمسانه به انها نگاه ميكرد ، خاموش التماس ميكرد كه او رابا خود به خانه ببرند. اما هفته اي از پس هفته اي مي گذشت ، وهمیشه بچه ديگري بود كه انتخاب ميشد.

آسمان فرو میریزد-سیدنی شلدون
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

من
انبوهی از اين بعدازظهرهای جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب

اما
اين بعدازظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از كودكی به ما
كه زمان باز نمی گردد

اما نمی دانم چرا
اين بعدازظهرهای جمعه باز می گشتند


ـ احمدرضا احمدی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

فکر میکنم مردم بیشتر آنانی را می کشند و از بین می برند که بیشتر مورد علاقه شان هستند تا کسانی که ازشان متنفرند فقط به این دلیل که اشخاصی را که شما دوست دارید می توانند زندگی را برایتان غیر قابل تحمل کنند

خانه کج/// آگاتا کریستی
 
Back
بالا