پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
فقط يك گناه هست . و آن دزدي است ... وقتي مردي را بكشي، زندگي را از او دزديده اي. حق زنش را براي داشتن شوهر دزديده اي. همينطور حق بچه هايش را براي داشتن پدر. وقتي دروغ بگويي، حق طرف را براي دانستن راست دزديده اي. وقتي كسي را فريب بدهي حق انصاف و عدالت را دزديده اي...
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
"فرزندم ،خوب و جانسوز می نویسی،بسیار متاثر شدم.چیزهای خوب و زیبا و خنده آور هم در زندگی هست. از آن ها بنویس و بده بخوانم."
ومن داستان دانش آموزی را نوشتم که هیچ گونه گرفتاری نداشت الا این که می خواست بداند فرق "خر" و "الاغ"چیست؟ عاقبت دریافته بود خری که خوب تربیت شود،کاه و جو حسابی بخورد،پالان نو داشته باشد و چاق باشد و آدم های مهم و معروف و پولدار سوارش شوند می شود "الاغ".ما در شهر "الاغ"کم داریم و خر فراوان است.خرهایی که زیر بار سنگین زندگی فر فر می کنند،چوب می خورند،لاغر مردنی اند و واقعا خرند.
ته داستان نتیجه گرفته بودم که:پس ما باید بکوشیم،درس بخوانیم،زحمت فراوان بکشیم تا بتوانیم خود را بالا بکشیم که زندگی خوبی داشته باشیم.خوب بخوریم و خوب بپوشیم تا به ما "خر" نگویند و "الاغ" بگویند.چون الاغ محترم تر از خر است."
معلم انشا و آقای محزونی که داستانم را خواندند،خندیدند.بچه ها خوششان آمد و برایم کف زدند.
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
معمولا در شهر های کوچک هستند کسانی ک شغل و حرفه اصلی انها جمع آوری خطاهای اشنایان و همسایگان است هر روز ب شکلی ان خطاها را ب زبان می آورند و دقت میکنن ک مبادا یکی از ان گناهان نابخشودنی ناگفته بماند...
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
... بعضی روزها هم پدرم «گیرنده»ها رو با خودش میبرد. سر بِرکفست میشِست و میگفت: نجاتش دادم، و صورتش من رو یاد صورت کشیش، بعد از موعظهی روزهای یکشنبه مینداخت.
ولی با این حال، دو سه بار در سال، پیش میاومد که روزها یا شبهای آرومی داشته باشیم. پدرم به آسمون نگاه میکرد و میگفت: امشب شب آرومی خواهد بود. معنیش این بود که اون شب هیچکی هیچجا احتیاج به هیچ پیوند پوستی، پیوند چشمی، پیوند قلبی، پیوند کلیه، خون یا مغز استخوانی نداشت ...
ولی بابا، تو از کجا میدونی که امشب شب آرومی خواهد بود؟
اونم بیرون رو نگاه میکرد، به تاریکی زل میزد و جواب میداد، حسش میکنم. انگار یه پیک مرموز بهش علامت داده بود که امشب همهچیز قراره رو به راه باشه.
[پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی، مائنی ویسنییک]
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
کلمات خیلی شیطان هستند. فکر می کنیم فقط به آن هایی که برای ما شایسته هستند اجازه خروج از دهانمان را می دهیم، ولی ناگهان متوجه می شویم یکی از آنها، آن وسط ظاهر می شود. نمی دانیم از کجا آمده است، اصلا آن را خبر نکرده بودیم که آنجا بیاید و یک دفعه همه چیز عوض می شود، آنچه را که قبلا انکار کرده ایم، تایید می کنیم یا برعکس.
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
مصیبت های جگر خراش مانند سمفونی ها که گاهی آهنگی آرام از میان ارکستر رخنه می کند بروز می کند ، انسان اول تمام عمق آنها را درک نمی کند . گاهی خودی نشان می دهند و در نیستی فرو می روند . ناگهان تمام ارکستر به صدا در می آید . آنوقت اشک از چشمان شما جاری می شود و خودتان نمی دانید برای چه گریه می کنید.
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
هر روز صبح در بانک زمان ما 86400 ثانیه واریز میشود و تا پایان شب به پایان میرسد و هیچ بازگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نخواهد شد
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
گمانم این وضعیت در خیلی از خانواده ها هست. منظورم تقسیم عقل و استعداد و این جور چیزهاست. همیشه فکر میکردم سهم هر خانواده از هوش و نبوغ مقدار معینی است و این مقدار اغلب به شکلی نامساوی بین افراد خانواده تقسیم شده است. هزار نمونه سراغ دارم. در خانواده ما بدون شک نگار سهم خودش را برداشته است. نه بیشتر و نه کمتر. نگار نه نبوغ فوق العاده ای دارد و نه کم استعداد است، گرچه به شکلی غریزی و باورنکردنی زندگی را خیلی بیشتر از ذهنش میفهمد.اما به هر حال نگار به اندازه طبیعی باهوش است. من از نگار باهوش ترم چون من سهم رحمت را برداشته ام. رحمت سی و شش سال دارد اما سهم او از هوش فقط هشت سال است. بقیه هوشی را که میتوانست داشته باشد به من داده اند. در این موضوع ذره ای تردید ندارم؛ حتی اگر همه ی مردم دنیا بگویند اشتباه میکنم...
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
"چه ت شده ؟ اگه خودتو بزاری جای من میفهمی علافی یعنی چی . ولی من نقشم رو اون قدر خوب بلدم بازی کنم که همه فکر میکنن سرم شلوغه ... "
"دو پسر بچه ی نه ساله داشتند در خیابان راه میرفتند شب از نیمه گذشته بود و آن دو تازه از دیدن فیلم ترسناکی برگشته بودند. اسم فیلم بود " هیولای نا شناخته"
پسر بچه ها دست هم راگرفته بودند .
گری: داری به چی فکر میکنی ؟
جیم : اصلا دلم نمیخواد هیچوقت جونوری رو ببینم که خون آدم ها رو میخوره .
-منم همین طور
-می آی یه کم بدوییم ؟
گری گفت :"فقط برای ورزش کردن"
نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی
ریچارد براتیگان
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
کامیار : عشاق بر سه دسته اند، یه دسته بی بخارن و هر کاریشون بکنی صداشون در نمی یاد مثل مجنون خدا بیامرز! یه دسته هم که خود آزارن! مثل فرهاد رحمة اللّٰه! اما یه دسته شون خطرناکن و مردم آزار! مثل این دلارام! عشقش از دستش بره تبدیل می شه به یه انتقام!