• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

در جهان کم عطری هست که شبیه بوی خوش کودکی باشد.

مغازه خودکشی
 
" بشر امروزی از نظر علمی و فکری پا به جايی نهاده که آهنگ سفر افلاک کرده و سقراط ها و افلاطون ها بايد افتخار شاگردی اش را بپذيرند اما از نظر روح و خوی و منش ، يک « زنگی مست تيغ بران به دست » بيش نيست ... "

سیری در سیره نبوی - استاد مطهری
 
" بیایید آبی شویم ، آبی ! آبی مطلق !
این آبی که من می گویم ، آن آبی نیست که تو می شنوی و می بینی .
این آبی رنگ نیست ، بی رنگی است .
آب آسمانی است و آسمان آبی .
آب آیه ای است که از آسمان نازل می شود ... "

توفان در پرانتز - قیصر امین پور
 
" مگر می شود تنها با واژگان و عبارات روشن و خوش رنگ اثری ادبی نوشت ؟ سوی روشن سکه زندگی چگونه می تواند بدون قرار گرفتن در کنار سوی منفی آن به چشم بیاید ؟ مگر می توان تابلو و تصویری پیدا کرد که سایه نداشته باشد ؟ نور و سایه در کنار هم معنا پیدا می کنند . ما نور را می شناسیم تنها به این خاطر که سایه و تاریکی را در کنارش دارد ."

استنطاق - فیودور دایستایفسکی
 
پدر پرسید: دنبال چه می‌گردی؟ گفت: دنبال خودم.
‌‌‌‌
سمفونی مردگان-عباس معروفی
 
- آیا برادر بزرگ وجود دارد؟
- البته که وجود دارد، مثل حزب که وجود دارد. برادر بزرگ تجسمی از حزب است.
- آیا او همانگونه که من وجود دارم وجود دارد؟
اوبراین گفت: تو وجود نداری وینستون.

1984
 
من از آن تافته های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می بردم.
آن کس که تصور می کرد که من از او نفرت دارم چون میدید که با لبخندی صمیمی به او سلام می گویم غرق در شگفتی می شد و نمیتوانست باور کند. در این حال، برحسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بی غیرتی ام را تحقیر میکرد، بی آنکه فکر کند که انگیزه من ساده تر از این ها بوده است؛ من همه چیز حتی نام او را از یاد برده بودم.

سقوط - آلبرت کامو
 
گفت: در آستانه بمون!
پرسیدم: یعنی چی؟
گفت: یعنی اگه وارد خونه‌ای شدی، نزدیک در بمون.
اگه وارد گروهی شدی، حوالی ورودی بمون.
اگه از حرفای کسی خوشت اومد، خیلی غرقش نشو، در آستانه بمون!
اگه باور یا مذهبی رو پذیرفتی، در آستانه بمون!
اگه با کسی وارد رابطه شدی، در آستانه بمون!
اگه در مورد نظرات و افکارت خیلی مطمئنی، در آستانه بمون!
اینکه در آستانه می‌مونی به معنی استفاده نکردن و لذت نبردن از موقعیتی که توش هستی نیست، به معنی اینه که در حالی که قاطی اون موقعیتی ولی همچنان نگاهی هم از لای در به بیرون داری و می‌دونی همون‌طور که روزی وارد این خونه شدی، ممکنه روزی وقت رفتن از این محفل فرا برسه!
اگه در آستانه باشی، هویت و شخصیت خودت رو به وضعیتی که توش قرار گرفتی، گره نمی‌زنی. پس اگه روزی بفهمی که اون فکر، اون باور، اون اعتقاد، اون رابطه اشتباه بوده یا دیگه از آنِ تو نیست، راحت‌تر می‌تونی دل بکنی و جدا شی و به سمت یه منزل جدید سفر کنی! ولی وقتی به منزل جدید رسیدی، می‌دونی که باید کجا مستقر بشی!؟ در آستانه!

نمیدونم کدوم کتابه :)
 
۲۰۲۴۰۱۱۶_۰۰۱۹۰۷_jld.jpg

بعد از ابر
 
اگر با کسی آشنا شوم٬ به خودم یادآوری میکنم او هم یک انسان عادی است و سعی میکند راهش را در جهان بیابد. نیاز به قهرمانی ندارم تا مرا نجات دهد.
از کتاب «از عشق گفتن» - ناتاشا لان
 
«عو-وو-و-و-و-عوعو-عوو-عوو»

– قلب سگی، میخائیل بولگاکف
 
اگر پیروز اخلاقی باشم اما دار و دسته فاسد هنوز وجود داشته باشند، چه اهمیتی دارد؟
کتاب موسم بهار در آینه‌ای شکسته.
نوشته ماریو بندتی.
 
گفت: بی‌معرفت چه جوری عواطف و خاطرات را قورت دادی، هسته آلبالو که نبود ...
عباس معروفی ـ تماما مخصوص
 
_ دُرچیدا...اگه حالت خوب نبود بهم زنگ بزن
+ من نمی‌تونم به کسی بگم حالم خوب نیست
_ خُب زنگ بزن بگو هوسِ قهوه کردم
+ قهوه حالِ آدمو خوب می‌کنه مگه؟
_ قهوه می‌شه اسم رمز بین ما؛ می‌شه یه قرار
+ پس من الان خیلی دلم قهوه می‌خواد
_ یعنی خیلی حالت بده؟
+ نه... یعنی نیاز به قرار دارم. نیاز به اسم رمز
به یه چیزی که فقط بین من وُ تو باشه...

دُختر نیستی که بفهمی ـ علی سلطانی
 
اگه نتونی راه برگشتت رو به خوشحالی پیدا کنی، راه رسیدنت رو به جایی پیدا کن که اونجا کمتر غمگین باشی.

دیزی دارکر
 
وقتی که جنگی در می گیرد، مردم می گویند: ادامه نخواهد یافت. ابلهانه است. و بی شک جنگ بسیار ابلهانه است، اما این نکته مانع ادامه یافتن آن نمی شود.

  طاعون
 
اشیا نباید تاثیرگذار باشند، چون زنده نیستند. از آن‌ها استفاده می‌کنیم، دوباره سرجای‌شان می‌گذاریم و بین‌شان زندگی می‌کنیم. فقط مفیدند، همین.
ولی روی من یکی تاثیر می‌گذارند و این غیرقابل‌تحمل است‌. می‌ترسم با آن‌ها رابطه برقرار کنم، انگار جانوران زنده‌ای هستند…

تهوع
ژان‌پل سارتر
 
یک دقیقه تمام شادکامی، آیا این نعمت برای تمام عمر کافی نیست؟
شب های روشن، داستایفسکی
واسه من بود🙃
 
ژوپیتر: راز دردناک خدایان و پادشاهان: اینکه انسان‌ها آزادند. آن‌ها آزادند، اژیست. تو این را می‌دانی و آن‌ها نمی‌دانند.
اژیست: معلوم است، اگر می‌دانستند، چهارسوی کاخ مرا به آتش می‌کشیدند. این است که پانزده سال به وضعی تاثربرانگیز نقش بازی می‌کنم تا آن‌ها به حقیقت قدرت خود پی نبرند.

چرا صاعقه بر سرش فرود نمی‌آورم؟ اژیست، خدایان راز دیگری هم دارند...
هر آن دم که آزادی در روحی انسانی شعله انداخت، دیگر خدایان در برابر این انسان، قدرت به کمال از دست می‌دهند. زیرا این مساله‌ای است انسانی و مربوط به همه انسان‌ها -تنها مربوط به آن‌ها- بر انسان است که به آن بپردازد یا آن را در نطفه خفه کند.

اورست: بیرون کردن اژیست؟ تو می‌توانی خاطرجمع باشی، مرد ساده‌دل، ولی خیلی دیر است. این، آن چیزی نیست که من حسرتش را بخورم، که ریش این مرد فاسق و هرزه لایق مستراح را به چنگ گرفته و او را از تخت سلطنت پدرم به زیر کشم. تازه برای چه؟ مرا با این مردم چه کار؟ من حتی به دنیا آمدن یکی از بچه‌هایشان را ندیده‌ام، در جشن عروسی هیچ‌ یک از دخترانشان حاضر نبوده‌ام، شریک ندامت‌هایشان نیستم و حتی نام یکی از آن‌ها را نمی‌دانم. مرد ریشو می‌خواست بگوید: یک شاه باید همان خاطراتی را داشته باشد که رعایایش...

نمایشنامه مگس‌ها- سارتر
(یه کتاب خیلی کوتاه ولی قشنگ و پیشنهادی)

 
Back
بالا