• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

«روزی بالاخره موضوع رو برایم توضیح داد. یک روز تابستانی بود و کنار جویباری در ته دره نشسته بودیم. چیزی که سرانجام از حرفهایش دستگیرم شد این بود که در شکم مادرها موتوری جا دارد و پدرها هم هندلی دارند که این موتور را به کار می اندازد. وقتی که موتور به کار افتاد آن قدر کار میکند تا بچه ای درست کند. این توضیح خیلی از چیزهایی را که پیش از این نمیفهمیدم برایم روشن کرد. مثلا فهمیدم که چرا پدرها لازمند و چرا مادرم روی سینه اش سپر داشت و پدرم سپر نداشت. مادرم تقریبا به اندازه ی یک لوکوموتیو برایم جاذبه پیدا کر. مدتها در خانه میپلکیدم و افسوس میخوردم که چرا دختر نشدم تا موتور و سپر داشتهباشم و به جای آن مثل پدرم فقط هندلی ناچیز و مفنگی دارم...»

بینظیر طرز فکر و لحن یک پسربچه ی چارساله رو که مامانش طرز تولید مثل رو براش توضیح داده انعکاس داده.
از کتاب "عقده ی ادیپ من" نوشته ی "فرانک اکانر"
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

[ کویر - دکتر علی شریعتی ]

هیچ گاه چشمم جز این مانتوی خرمایی رنگ سربی را بر تن او ندید . او به اندازه ای پر از «وجود» و مملوء از «بودن» بود؛ چنان حضوری نیرومند و پر داشت که تنها یک نگاه بسیار عامیانه و چشمانی کودن و ابله می توانست در حضور او ، متوجه کفش و جوراب و رنگ پیرهن و دامنش باشد و چشم های من ، تا این اندازه بی شعور نبود و ... یا او چنان بود که خویشتن را بیش تر از آن می یافت که با آرایه ها و پیرایه ها ، خود را جبران کند و زیباتر از آن که با رنگ ها و طرح ها بیاراید ، و چندان به خود ایمان داشت که در اندیشه ی آن نبود تا خود را در پارچه های رنگین و رنگارنگ کتمان نماید . او از هر چه بود و هر چه داشت ، خجل نبود .
او نه تنها این وسوسه ها را نداشت،که گویی در این عالم هیچ وسوه ای او را پریشان و نا آرام نمی ساخت. آرامش و ایمان و اعتماد ، چنان در عمق وجودش حلول کرده بود و در آن پخته شده بود که حتی کمترین موج شعفی ، یاد خاطره ای ، تکان خفیف آرزویی ، ورزش نرم نسیم تخیلی ، بر پنهانی ترین پرده های روحش موج نمی انداخت.

- هدفم از نوشتن این قسمت ، و چیزی که باعث شد بنویسمش ، فقط و فقط این دختر بود که نویسنده وصفش کرده . این دختر ، نوک قله ای واستاده که من در آرزوی رسیدن بهشم .
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

هرکول پو آرو جواب داد:
من از دیوانگی نمی ترسم . هوشیاری است که مرا می ترساند .
از کتاب جنایت در کریسمس
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کتاب سینوهه ، کتابی که 1500 سال قبل از میلاد نوشته شده :

".... ممکن است که لباس و زبان و رسوم و آداب و معنقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد .."

مصداقشو توی تاپیک سیاسی الان به راحتی میتونید پیدا کنید :)
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

[ نمایشنامه هملت ... شکسپیر ]

هملت اگر درستکار و زیبا باشی بین درستکاری و زیبایی ات نباید رابطه ای باشد.

اُفیلیا والاحضرت آیا برای زیبایی مونسی بهتر از درستکاری میتوان یافت ؟

هملت بله . چون قدرت زیبایی به زودی ماهیت درستکاری را تغیر میدهد و به غلتبان تبدیل میکند ؛ درحالی که درستکاری نمیتواند زیبایی را

همانند خویش سازد .
شاید این موضوع گاهی حالت متضادی را نشان دهد ولی مرور زمان آن را به اثبات رسانده است.


***

هملت اگر چون یخ پاک و چون برف خالص باشی از افترا ایمن نیستی..
 
«ممکن است کسی پیدا شود که ۵۶۹۸ بار پشت‌سرهم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدمی استثنائی است، در صورتی که واقعاً این طور نیست چون از طرف دیگر میلیون‌ها آدم دیگر هستند که ۵۶۹۸ بار شیر نیاورده‌اند.» صفحه‌ء 259.

ماجرای عجیب سگی در شب|نوشتهٔ مارک‌هادون|انتشارات افق
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

رون:حالا چرا عـــــنکبوت ها؟نمیشد بگه مثلا پروانه ها را دنبال کنیم؟
هری:نترس رون زود باش . مگه نشنیدی چی گفت . ما باید هاگرید را نجات بدهیم .
رون:ولی این راه که میرود به طرف جنگل سیاه
هری پاتر . جلد دوم
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

چرا ما کور شدیم.نمی دانم شاید روزی سر در بیاوریم.می خواهی بگویم بدانی چه فکری می کنم.بگو.فکر نمی کنم که کور شدیم ما کور هستیم کوری که میبیند کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.
+کوری..خوزه ساراماگو
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

[ کافه پیانو - فرهاد جعفری ]

راست می گفت. به چیزی که عادت می کنم؛ محال ممکن است عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام گذاشته اند کنار خیابان؛ دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحبش نشانش بدهم. و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بوده؛ باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟
آن وقت - در حالی که هاج و واج مانده و نمیداند چیزی را که دارد میبیند یا میشنود باید باورکند یا نه و دارد یک طور مخصوصی بهم نگاه میکند - دستش را بگیرم بدهم بالا و عروسک را بگذارم زیر بغلش و بهش بگویم نذار کنار خیابون که یکی لگدش کنه. یا ماشینا روش گل بپاشن. یا وسط یه خروار زباله، فقط دستش بیرون زده باشه؛ انگار که داره از کسی کمک میخاد. چون به خاطرش تنبیه میشی... تو خونه یه چشم عروسک دارم .که اگه کارش بذاری؛درست میشه مث روز اولش... خوب نیس آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه... ان قدر ساده نباش و با خودت فکر نکن عروسکا چون عروسکن؛ دل ندارن و نمیتونن نفرینت کنن... از قضا، آه شون خیلی ام دامنگیره.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

از همان تاريخ انديشه هاي شخصي من آغاز شد، با سروصداهاي آزادي، قرار از مدرسه و معاشرت با افراد بزرگتر از خودم، كه غالب اوقات اين معاشرت هاي باعث غصه ي مادرم مي شد، مرا كمي هوشيار ساخت،‌و غالب اوقات درباره ي همه چيز از خود ميپرسيدم زيرا فكر و سليقه ي من به كلي مخالف با نحوه ي زندگي و افكار پدرم بود. گمان ميكنم استعدادي كه در سخنراني دشتم و ميتوانستم با خطابه ها توجه جمعي را به سوي خود جلب نمايم،‌در پيشرفت اين افكار تاثير بسزايي داشت... از همان دوران كودكي براي خودم يك آقا بودم كه در عين حال كه شاگرد مدرسه خوبي بودم، خوب هم كار ميكردم، اما همه كس نميتوانست با من كنار بيايد...

نبرد من،‌ آدولف هيتلر
 
Back
بالا