• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

به نظر مى آمد هيچ كس، حتا نيتلى، درك نمى كند كه او، كشيش آلبرت تيلر تپمن، به غير از كشيش بودن انسان هم هست، كه او هم مى تواند همسرى دل انگيز و پُرشور و زيبا داشته باشد كه ديوانه وار عاشقش باشد، و سه بچه ى كوچك چشم آبى با چهره هايى غريب و فراموش شده هم داشته باشد كه يك روز بزرگ مى شوند و او را عجيب الخلقه خواهند دانست و هرگز او را نمى بخشند كه با اين شغل كذايى اش اين همه در اجتماع خجالت شان داده است. چرا هيچ كس نمى فهميد كه او واقعاً عجيب الخلقه نيست، بلكه آدم معمولى غريبى ست كه مى كوشد زندگى معمولى غريبانه اش را پى بگيرد؟ اگر خراشش مى دادند خون نمى ريخت؟ اگر قلقلكش مى دادند نمى خنديد؟ به نظر مى رسد هرگز به ذهن شان خطور نكرده كه او هم مثل آن هاچشم، دست، عضو، بُعد، حس و احساس دارد، او هم با همان اسلحه ها زخمى شده، با همان بادها گرم و سردش شده، و همان غذاها را به او هم داده اند، هرچند مجبورش كرده اند براى هر وعده غذا به سالن غذاخورى متفاوتى برود.


صفحه ىِ سيصدوسيزدهِ شاهكارِ جناب ِجوزف هِلِر «تبصره ى ٢٢». [ترجمه ى احسان نوروزى، نشر چشمه.]

+ از جمله شاهكاراى ادبيات ضدِ جنگِ دنياست كه چندان توى ايران شناخته شده نيست. متن انگليسى ش هم هست كه خيلى خوب و روون ه، حتّى گاهى بيش تر از ترجمه ش. صفحه در ميون هم مواجه مى شيد با جملاتى كه بايد با مداد نشونه گذارى كنيد و اوّل كتاب صفحه شُ بنويسيد و هرچند وقت يه بار مرورش كنيد. خلاصه اين كه بخونيدش و اين صوبتا.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

می گویند هر وز روحی دارد.روزهای خوب،بد،روزهای خسته کننده،روزهای با هیجان و البته روزهای گرم و سرد هم وجود دارند.درست مثل آدم های گوشه نشین،روزهایی داریم که تنها هستند.این روزها،روزهایی اند که در جمع به آنها خوش نمی گذرد؛بنابراین از جمع می گریزند.چه کسی می تواند بفهمد که در سر این روزها چه می گذرد؟تابستان زیبا را ترک میکنند و وسط زمستان ناگهان پیدایشان میشود.
***
وقتی ک ملکه برگشت،با جشن بزرگی به او خیر مقدم گفت.هزاران تن از زیر دستانش هورا کشیدند و شاه جانشینش احمد را در مهتابی قصر بالا برد تا همه ببینند.سرمستی خاصی تمام مملکت را فرا گرفت.چندین نفر خود را از سر مستی و خوشحالی از مناره ها به پایین انداختند.مردم در این روز دیوانه شده بودند.آدم نمی تواند قبول کند که زیردستان چه خریت هایی که نمی کنند.
***
میخواستم دوباره به لاتاکیه برگردم.مثل این است ک میخواهی رسوایی فرار را تلافی کنی.تو برمیگردی که بگویی آدم قوی تر از جنگ و گرسنگی و دریاست.
ولی در اینجا با سوالاتی منتظرت نشسته اند:آمریکایی چرا ویلا نمیخری؟...هیچ کس سوال نکرد که غربت چه به تو داد...



قصه گوی شب از رفیق شامی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

خزر همین طور که ملافه رو به خودش میپیچید،
به نقشه ی رو دیوار خیره بود
گفت:"میدونی گروس؟
احساس میکنم این مرز
خطیه که دور یه جسد کشیدن."

حفره ها
-مجموعه شعر-
گروس عبدالملکیان
نشر چشمه
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

کتاب فروش خیابان ادوارد براون
نویسنده: محسن پور رمضانی
انتشارات: چشمه
چاپ اول، زمستان 1394

"یک تکه لواشک بزرگ می خرم و همراه با سه بسته قره قروت لول می کنم. رویش پودر جوهر نمک می زنم و آماده ی خوردن می شوم. به شلوار خیسم نگاه می کنم تا جرئتم برای خودکشی بیشتر شود. چشم هایم را می بندم و ساندویچ سمی را گاز می زنم. مزه اش شبیه یک زهرمار ترش است. برای اطمینان از اثر سم، یک لیوان آب زرشک دست ساز هم رویش می خورم. تمام دستگاه گوارشم می سوزد و انگار چیزی درون معده ام شروع به جوشیدن می کند. چشم هایم را می بندم و آماده ی لحظات شیرین قبل از مرگ می شوم.
با سوزشی که پس گردنم احساس می کنم چشم هایم را باز می کنم و به جای فرشته ها ناظم را می بینم. هنوز درد ضربه ی پس گردنی اش آرام نگرفته که لگدش را روانه ی ماتحتم می کند. گریه ام می گیرد و می گویم "غلط کردیم آقا.... به خدا دیگر خودکشی نمی کنیم."
ناظم می ترسد و سریع سرم را پایین می آورد و انگشت اشاره اش را فرو می کند توی حلقم. عق می زنم. چیزی از معده ام بالا می آید....."
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

بعد از دیدن روستایی ای که خاک منطقه ای قدیمی را برای کود کشاورزان می برد و هر از چند گاهی تکه ای عتیقه پیدا و آن ها را رها می کند:

و بعد خنده ام گرفته بود و دیدم که این نصرالله به چه راحتی ماده خام همه باشتان شناسی ها و شرق شناسی ها را پای گندم و یونجه و اسپرس این و آن می پاشد و از آنچه دکان لوور و ارمیتاژ و بریتیش میوزیوم را انباشته و همه بحث ها و کتاب ها و دانشگاه های عالم را نان می دهد؛ او فقط به دو تکه نان لواش قناعت میکند.

نفرین زمین-جلال آل احمد
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

[ltr]
Margo managed to speak in her usual manic soliloquy without answering my question. "Did you know that for pretty much the entire history of human species, the avarage life span was less than thirty years? You could count on ten years or so of reall adulthood, right? There was no planning for retirement. There was no planning for a career. There was no planning. No time for planning. No time for a future. But then the life spans started getting longer, and people started having more and more future, and so they spent more time thinking about it. About the future. And now life has become the future. Every moment of your life is lived for the future. You go to highschool so you can go to college so you can get a job so you can get a nice house so you can afford to send your kids to college so they can get a job so they can get a nice house so they can afford to send their kids to college."


Paper Towns - John Green
[rtl]

+ به نظرم اسم تاپیک بهتره به "قسمت های جالب از کتاب هایی که خوندید" تغییر کنه.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

مادر یعنی وطن ، طلا یعنی نفت پدر یعنی دولت... این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت ، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته است! در چنین خانواده ای تنها مایه ی نجات ، همت فرزندان است.... از پدر کاری بر نمی آید!

نفحات نفت/امیر خانی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


چیزی به عنوان بر حق بودنِ من، بر حق بودنِ جناحِ من وجود ندارد، چون طرز تفکر امروز من قطعاً بعد از یک یا دو نسل قدری مضحک به نظر می رسد؛ شاید تحولِ جدید آن را کاملاً کهنه کرده باشد.در بهترین حالت، بعد از فرونشستن همه‌ی هیجان‌ها، به بخش کوچکی از یک روند بزرگ، یک تحول، تبدیل شده است.
از کتاب زندان‌هایی که برای زندگی انتخاب می‌کنیم اثر دوریس لسینگ ، ترجمه مژده دقیقی نشر کندوکاو
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

The heart asks pleasure first
And then, excuse from pain
And then, those little anodynes
That deaden suffering
And then, to go to sleep
And then, if it should be
The will of its Inquisitor
.The liberty to die

Collected Poems of Emily Dickinson —​
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم؛
نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهٔ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه‌ام معرفی کنم - سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می‌بلعد -برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم:
ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهٔ روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.

بوف کور - صادق خان هدایت
این کتاب قسمت های فوق العاده خوب زیادی داره، لیکن همشو نمیشه نوشت!
 
Back
بالا