پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
ساحل به بیابانی پر آب میمانست، پر از سنگریزههایی که امواج آنها را این طرف و آن طرف میغلتاندند؛ دریا هرچه میخواست میکرد، و آنچه میخواست، جز ویرانی نبود.
داستان دوشهر؛ چارلز دیکنز؛ مترجم ناشناس
(گفتم عقب نمونده باشم)
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
نذار ابهت هیج آدم خبره ای تو رو بگیره. اون بهت می گه که: "دوست عزیز، من بیست ساله که این کارمه!"
والا آدم ممکنه کاری رو بیست سال تموم هم غلط انجام بده...! بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن | کورت توخولسکی | مترجم: محمد حسین عضدانلو
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
بعضی آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک، بعضی جلد سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند. بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند. بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم ها عنوان و تیتر دارند، فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم ها جیبی هستند و می شود آن ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم ها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی و معمّا دارند و بعضی از آدم ها فقط معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت. و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نیست.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.
بعضی از آدم ها قصّه هایی هستند که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان. بعضی از آدم هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند...!
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
"اولش همون موقع است که که خدا داشت منو مجبور می کرد به آدم که از لجن ساخته شده بود سجده کنم.داشت غرور منو می شکست خب، من از آتش ام ها؟ از یه ماده ی برتر، حالا نه برتر از همه چی ولی از لجن که برترم دیگه. شما بگین، این آخه انصافه؟ آره؟! کثافت های ترسو، از این میترسین که داره صداتون رو می شنوه، نه؟ اگر قراره همیشه قضاوت هاتون از ترس جهنم باشه یا حسرت بهشت، پس من نمی دونم این وجدان رو برای چی داده به شماها."
"تعریف کرده بودم براشون برای این که من از اونجا اومده بودم، از شرق، جایی که سرباز ها همیشه خدا در حال جنگ اند، شاهزاده ها همدیگه رو خفه می کنن و پادشاه ها شهر های جدید همدیگه رو به آتش می کشن، روزی نیست که خبر از جنگ و صلح نباشه، جایی که صد ها ساله بهترین شعر ها سروده میشه و بهترین نقش ها کشیده می شه."
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
سه قطره خون
داستان صورتکها / صادق هدایت
هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . در عشق ، این مطلب بهتر معلوم می شود ؛ چون هر کسی با قوه ی تصور خودش دیگری را دوست دارد و این از قوه ی تصور خودش است که کیف می برد ، نه از زنی که جلوی اوست و گمان می کند او را دوست دارد !
آن زن تصور نهانی خودمان است؛ یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد .
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز میآیند، باز سنگین و بیرحم میآیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند
و همهٔ وجودت را پر میکنند و آن را میربایند که دیگر تونمیمانی، که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی. آنها تو را از خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو شدهاند.
دیگر تو نیستی که درد را حس کنی تو خود درد شدهای ...
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
آیا هیچ وقت با آدم هایی برخورد کرده اید که به نظر می رسد از روی تصادف نـیست که بر سر راه شما قرار گرفته اند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگی تان را ناگهان از این رو به آن رو می کنند؟...! کاناپه ی قرمز | میشل لبر | مترجم: عباس پژمان
پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
عادت، ناجوانمردانهترين بيماريست، زيرا هر بداقبالي را به ما ميقبولاند، هر دردي را، و هر مرگي را.
در اثر عادت، در كنار افرادِ نفرتانگيز زندگي ميكنيم، به تحمل زنجيرها رضا می دهيم، بیعدالتيی ها و رنجها را تحمل ميكنيم، و به درد، به تنهائی و به همه چيز تسليم ميی شويم.
عادت، بي رحمترين زهر زندگيست، زيرا آهسته واردميشود، در سكوت، كمكم رشد ميكند و از بيخبريِ ما سيراب ميشود، و وقتي كشف ميكنيم كه چطور مسمومِ آن شدهايم، ميبينيم كه هر ذرۀ بدنمان با آن عجين شده است، ميبينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئي هم درمانش نميكند.