• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

جایی که در آن هستیم اهمیتی ندارد ، مهم این است که در چه‌ حالت روحی ای قرار داریم.

×دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
×آنا گاوالدا
 
آخرین ویرایش:
ولی فايده اش چيست که انسان هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه يا بهمان لحظه جور ديگری برگزار شده بود، کار به کجا ميکشيد؟
بايد برای خودت خوش باشی. بهترين قسمت روز شب است. تو کار روزت را انجام داده ای. حالا پاهایت را بگذار بالا و خوش باش. من اينجوری ميبينم. از هرکس ميخواهی بپرس. بهترين قسمت روز شب است...!

کازوئو ايشی گورو
کتاب : بازمانده روز
 
آخرین ویرایش:
ادوارد هشتم بزرگترین پادشاهی جهان رو داشت،
اون به هشتادو چند سالگی فکر می‌کرد.
هشتادوچند سالگی وقتیه که هر چیزی معنای واقعی خودش رو پیدا می‌کنه،
جای چشم زیبا رو نگاه می‌گیره،
جای لب های غنچه رو لبخند
و جای دست‌های لطیف رو نوازش
ادوارد هشتم پادشاهی بریتانیا رو واسه بودن با زنی که نمی‌تونست ملکه بشه رها کرد.
جای کاخ‌های لندن رو اتاق اون زن گرفت،
جای ثروت اسکاتلند رو لبخندش،
جای سفرهای دور ودراز رو قدم زدن باهاش،
جای مجلل ترین رستوران‌ها رو یک فنجان چای همراهش،
تا حالا به هشتادوچند سالگی فکر کردی؟
اگه پیر بشی و اونی که می‌خوای کنارت نباشه،
جای همه چیز خالیه،خالیِ خالی...
#قهوه_سرد_آقاي_نویسنده
#روزبه_معین
 
به شدت نياز داشتم با كسى حرف بزنم و از ايده ها و داستان هايى كه توو سرمه واسه ش بگم . تلفن رو برداشتم تا شماره اى رو بگيرم اما هيچ كس رو نداشتم . دفترچه تلفن من پر از اسم هاى جور واجوره . اما وقتى دنبال كسى مى گردم تا بتونم باهاش حرف بزنم ، مببينم كه به صورت مفتضحانه اى هيچ كس رو ندارم و اون اعدادى كه جلوى اسم ها نوشته شده مثل اعدادى روى يك چك بى محل نوشته شده باشه ، بى ارزش و مسخره ان ...

#روزبه_معین
از كتاب : قهوه ى سرد آقاى نويسنده
 
گوتز: خدا نور هدایت به من عنایت کرده است!
ناستی: وقتی خدا ساکت است،
می‌توان هر ادعایی را به او نسبت داد...

نمایشنامه: شیطان و خدا
اثر:ژان پل سارتر
 
من شاعر نیستم
اما خارج از همه‌ی وزن‌ها و آهنگ‌ها
با ساده‌ترین کلمات، می‌توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم
تا باور کنی، زندگی آنقدرها هم که می‌گویند پیچیده نیست
تنها، تو چشم هایت راببند و کمی به حرف‌هایم گوش بده

#عطر_چشمان_او
#روزبه_معین
 
هیچکدام ازشاگردهای تحت درمان دختر نبودند همه پسرهایی بودند شبیه خودم که توی دفترشان عکس هنرپیشه هارومیچسباندند وتخت خواب هایشان را خودشان مرتب میکردند مردهای فامیل میگفتند نکن این کارهارو، این کارها مال دخترااست
کیک و بیسکویت درست کردن برای مستخدم مدرسه تماشاکردن سریال نور راهنما بامادرمان کلکسیون گلبرگ درست کردن هرکاری که حال میداد درنظر بقیه دخترانه بود برای اینکه دست از سرمان بردارند دورویی را یاد گرفتیم
بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم
دیوید سداریس
مترجم پیمان خاکسار
 
داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان ازاین حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.»
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش».
کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتن ِ نامه می‌شود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر
می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند.

کافکا و عروسک مسافر
جوردی سیئرا ای فابرا
مترجم: رامین مولایی
 
آنها وقتی چهل سالشان می شود، چون نمی توانند تجربه هایشان را بیرون بریزند، حس می کنند که ورم کرده اند.
خوشبختانه بچه دارند و تجربه شان را درجا به خوردشان می دهند.
دوست دارند به ما بقبولانند که گذشته شان هدر نرفته، که خاطره هایشان متراکم شده و به نرمی تبدیل به دانایی شده.
چه گذشته خوش دستی!
گذشته قطع جیبی، کتاب لبه طلایی پر از پند و اندرز.
" باور کنید، تجربه هایم را به شما می گویم. هر چه را که می دانم، زندگی به من آموخته."
آیا زندگی این وظیفه را به عهده گرفته که به جای آن ها فکر کند؟
آنها نو را با کهنه تفسیر می کنند و کهنه را، باز با رویدادهای کهنه تر تفسیر کرده اند.

تهوع
ژان پل سارتر.
 
همیشه با افراد جدیدی اشنا می شد و وقت زیادی هم صرف انها نمیکرد!
وقتی ادم هر روز همان افراد را ببیند،مثل موقعی که در مدرسه علوم دینی بود،انها کم کم جزئی از زندگیش میشوند..و انوقت میخواهند او هم به ادم دیگری تبدیل شود..اگر ادم انطور که دیگران میخواهند نشود،
از دستش عصبانی خواهند شد.
هر کسی فکر میکند میداند دیگران باید چگونه زندگی کنند اما هیچکس برای زندگی خود ایده ای ندارد!

رمان کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا