• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

این کتاب را به "ولید فرحان” خشن‌ترین گروهبان بعث عراق تقدیم می‌کنم! نمی‌دانم شاید در جنگ‌های خلیج فارس توسط بوش پدر یا بوش پسر کشته شده باشد. شاید هم هنوز زنده باشد. مردی که اعمال حاکمانش باعث نفرین ابدی سرزمینش شد. مردی که مرا سال‌ها در همسایگی حرم مطهر جدم شکنجه کرد. مردی که هر وقت اذیتم می‌کرد، نگهبان شیعه عراقی، علی جار الله در گوشه‌ای می‌نگریست و می‌گریست. شاید اکنون فرحان شرمنده باشد. با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‌کنم، به خاطر آن همه زیبایی که با اعمالش آفرید و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود.

تقدیم نامه ی کتاب "پایی که جا ماند"
اثر و خاطرات: سید ناصر حسینی پور
 
فایده ای ندارد، باید زندگی کنیم، دایی وانیا! باید به زندگی ادامه بدهیم. شبها و روزهای دراز و ملال انگیزی در پیش داریم. باید با صبر و حوصله رنجها و سختیهایی را که سرنوشت برای ما میفرستد تحمل کنیم.
من و تو دایی، ما، دایی عزیزم، به زندگی خواهیم رسید که درخشان خواهد بود. خوب و زیبا خواهد بود. آنوقت شادمانی می کنیم و به رنجهای گذشته با رقت نگاه میکنیم و لبخند میزنیم و آرامش پیدا میکنیم.
دایی، من ایمان دارم، ایمان ملتهب و گرم.
صبر داشته باش. راحت میشویم آرامش پیدا میکنیم.

آنتوان چخوف
از کتاب: دایی وانیا
 
Dan Brown - The Lost Symbol
کتاب مورد علاقم نیست اما جمله های خوبی داشت داخلش. برای مثال.

+ تنها تفاوت بین تو و خدا اینه که تو فراموش کردی که مقدس و الهی هستی.
- پیتر، میفهمم چی میگی، و خیلی دوست دارم که باور کنم که ما خدا هستیم ولی من هیچ خدایی رو این زمین نمیبینم. من هیچ ابرانسانی نمیبینم. میتونی به معجزه های قول شده تو انجیل یا متن های مذهبی دیگه اشاره کنی ولی اونا چیزی جز داستان هایی که توسط بشر ساخته و در طول زمان مبالغه شدن، نیستند.

(البته متنش ادامه داشت ولی من این عکسه رو از گذشته ها داشتم :D)

مشاهده پیوست 516
 
تو رمان هالیوود از چارلز بوکوفسکی ی تیکه هست که شخصیت اول داستان(خود بوکوفسکی)، داره ی فیلمنامه مینویسه از گذشته خودش ‌. قضیه اینه که رفته به یک باری و داره با بارمن حرف میزنه.
بارمن_گوش کن، تو بیست و چهاری اینجا پلاسی و تنها کارت نشستن و عرق خوردنه؟
مرد جوان_آره.
بارمن_ خیلی خب نمیخواستم احساساتت رو جریحه دار کنم ولی شاید اینجوری به هیج جا نرسی.
مرد جوان_بزار ی داستانی برات تعریف کنم.کلاس ششم بودم،فکر کنم.معلم ازمون خواست که یک انشا بنویسیم.من راجع به قورباغه ای نوشتم که یک پاش لای حصار سیمی گیر کرده بود.نمی‌تونست در بیاد.من پاشو آزاد کردم.
بارمن_خب؟
مرد جوان_ گذاشتمش رو زانومو باهاش حرف زدم.بهش گفتم منم توی تله‌ام.منم زندگیم ی جایی گیر کرده.ی مدت زیادی باهاش حرف زدم.آخر سر از رو پام جست و لای بوته ها ناپدید شد. و من به خودم گفتم که اون اولین چیزی تو زندگیم بود که دلم براش تنگ میشه.
بارمن_خب که چی؟
مرد جوان_معلم انشامون برای بقیه بچها خوندش.همه گریه کردن.به خودم گفتم شاید ی روزی نویسنده بشم.
بارمن_ تو خلی پسر.
 
Is it right,jutta says,to do sth only beacause everyone else is doing it
?
جوتا گفت : به نظرت درسته که کاری رو انجام بدی فقط به این دلیل که بقیه هم دارن همون کارو انجام میدن؟
__________________
Sometimes the eye of a hurricane is the safest place to be
.
بعضی موقع ها درون طوفان امن ترین مکانیه که میتونی پیدا کنی.

all_the_light_we_cannot_see
 
آخرین ویرایش:
شاید منصفانه نباشد؛ اما چیزی که در چند روز و گاهی حتی در یک روز رخ می‌دهد؛ تمام زندگی آدم را زیر و رو می‌کند...

بادبادک باز - خالد حسینی
 
نذار ابهت هیج آدم خبره ای تو رو بگیره.
اون بهت می گه: دوست عزیز، من بیست ساله که این کارمه.
آدم ممکنه کاری رو بیست سال تموم هم غلط انجام بده!
بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن،کورت توخولسکی
 
آدم ها
یک بار عمیقا عاشق می شوند،
چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛
امّا بعد از همان یک بار،
ترس ها آنقدر عمیق می شوند که عشق، دیگر دور می ایستد...

بيگانه
✍ #آلبر_كامو
 
می‌دیدم که این مردان آینده در این کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید و مغز ها و اعصابشان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسه اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد ، آدمی انباشته از وحشت ...انبانی از ترس و دلهره ، آدم وقتی معلم است متوجه این چیزها نیست .
چون طرف مخاصم است ! باید مدیر بود یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه!
یعنی تصدیق با اینکه صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سالِ تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس !

مدیر مدرسه | جلال آل احمد
 
هلیا ! گریز اصل زندگیست.
گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه میکند.
بیا بگریزیم.

بار دیگر شهری که دوست میداشتم.
نادر ابراهیمی
 
Back
بالا