• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

دوره های شکوهمند زندگیمان زمان هایی است که چنان دلیر می شویم که انچه در نظر دیگران بدترین جنبه های خودمان است را بهترین جنبه های خود بدانیم....
با عشقتان بتازید بر آنچه که در شما هراس انگیزد
از کتاب غروب بت ها...فردریش نیچه
 
«من زندگی رو دوست دارم»
پیرمرد اعتراف کرد و کم‌وبیش دستپاچه شد.
«از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا ان‌قدر خوشحالم که دلم می‌خواد نورِ آفتاب یا بادی رو که تو پارک می‌پیچه گاز بگیرم. می‌دونین دلیلش چیه؟ بیشتر وقتا به مرگ فکر می‌کنم. امروز کی این‌ کار رو می‌کنه؟ هیچکی فکرِ مرگ نیست.
همه می‌ذارن مرگ مثل تصادف قطار یا یه حادثهٔ غیرمنتظره دیگه غافلگیرشون‌ کنه. آدمیزاد خیلی احمق شده. من هرروز به فکرِ مرگم،چون هرروز ممکنه بیاد دنبالم. و چون به مرگ فکر می‌کنم، زندگی رو دوست دارم. زندگی اختراع بی‌نظیریه، منم که متخصص اختراعم»

فابیان
اریش کِستنِر
 
هیچ استادی بدون اشتباه استاد نمی شود و هیچ یاد گرفتن عمیقی بدون داشتن *جرئت مزخرف بودن* امکان پذیر نیست..
سهل گرایی...گرک مک‌کیون
 
هرکس یواشکی جیب نفر جلویی‌اش را می‌گشت، و در حالی‌که مشغول این کار بود، نفر پشتی جیب او را می‌زد. تالار ساکتِ ساکت بود. بااین‌حال همه در جنب‌وجوش بودند‌. با جدوجهد می‌دزدیدند و از آن‌ها دزدیده می‌شد. روی پایین‌ترین پله دختر ده‌ساله‌ای ایستاده بود و یک زیرسیگاری رنگی از جیب پالتوی مرد جلویی بیرون کشید. ناگهان روی بالاترین پله لابوده ظاهر شد. دست‌هاش را بالا آورد، نگاهی به پله‌ها انداخت و فریاد زد: «دوستان! همشهریان! شرافت پیروز است!»
بقیه یک‌صدا نعره زدند: «البته!» و جیب هم‌دیگر را گشتند.

«فابیان/ اریش کستنر»
 
سرزمينی وجود دارد كه مردم آن را فقط از روی ترانه ها می شناسند.
مردان و زنانی در آنجا زندگی می كنند كه راه آنجا را يافته اند و ديگر هيچگاه دوباره ديده نشده اند.
در آن سرزمين نيستی و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگی شناخته شده نيست، نفرت و گرسنگی معنايی ندارد، همه با آرامش باهم زندگی می كنند و با فراغ بال و بدون زحمت خيلی چيزها به دست می آورند...

بر باد رفته - مارگارت میچل
 
ـ تا آخر موندی؟
+ حتی بیشتر از آخر! من آخر رو هم اونقدر کش دادم، مثل یه طناب، اونقدر کشیدم، کشیدم که یهو خودش برید! و طوری به زمین خوردم که همه استخونام شکست و تا مدتها نتونستم بلند شم. و جای دردناکش این بود که حتی با استخون های شکسته و رو زمین هم میخواستم طناب رو به هم گره بزنم، ولی دیگه نمیشد، دیگه بریده بود، دیگه به آخر رسیده بود ...
مریم دولتیاری ـ پذیرش پایان
 
بعضی وقت‌ها به گناه یا غم می‌چسبیم چون آخرین چیزی است که ما را به کسی که دلتنگش هستیم پیوند می‌دهد. نمی‌خواهیم او را رها کنیم، چون احساس می‌کنیم دیگر چیزی از او باقی نمانده است. اما این رها نکردن خطرناک است، چون تا وقتی رها نکنی، نمی‌توانی چیزی را به یاد بیاوری.

-آلی استندیش
پسری که قبلا بودم
 
دوست داشتن یک شخص،فقط یک احساس قدرتمند نیست،احساس هرچند قدرتمند باشد ممکن است بیاید و برود،دوست داشتن یک تصمیم است،یک پیمان است،یک قضاوت است و یک اراده است...

اریک فروم...هنر عشق ورزیدن
 
پرنده‌ای آبی در قلب من است
که می‌خواهد بیرون بزند
اما من زرنگ‌ترم
فقط می‌گذارم گاهی شب‌ها بیرون بیاید
شب‌ها
وقتی همه به خواب رفته‌اند
به او می‌گویم: می‌دانم که تو در قلب منی
پس اینقدر غمگین نباش
بعد او را می‌گذارم سر جایش
اندکی می‌خواند
چرا که هنوز کمی زنده است
و اینگونه باهم به خواب می‌رویم
با رازی که بین خودمان می‌ماند
رازی آنقدر زیبا
که می‌تواند مردی را به گریه بیندازد
اما من گریه نمی‌کنم
تو چطور؟!
پرنده آبی ـ بوکوفسکی
 
بزرگترین آرزوی من برای بشریت؛ صلح، آرامش و شادمانی نیست.
این است که هر بار شاهد مرگ کس دیگری هستیم؛ همچنان بخش کوچکی از وجود همه‌ی ما هم بمیرد چون تنها رنج همدلی‌ست که ما را انسان می‌دارد و اگر آن را هم از دست بدهیم؛
هیچ خدایی نمی‌تواند به دادمان برسد..
_داس مرگ
 
screenshot_20260228_135440_samsung_notes_huv4.jpg

سمفونی مردگان
 
We have to die to get their pity. We have to die for them to find us noble
Our deaths are thus great acts of rebellion, a wretched lament that highlights their inhumanity. Our deaths become their battle cry.
.But I don’t want to die​
 
خوشبختی حقیقی یعنی این! آرزویی در دل نداشتن و، در عین حال، کوشیدن آنچنان که گویی هزاران آرزوی برآورده نشده در دل است. در میان مردمان ولی به دور از آنان زیستن، به آنان احتیاج نداشتن و، در عین حال، آنان را دوست داشتن....
زوربای یونانی...نیکوس کازانتزاکیس
 
ما دوام آوردیم عجیب دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدم های دیگر.
فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدم های دیگر.
که جایی که آنان راه می رفتند ما میدویدیم
جایی که آنها میدویدند، ما سينه خیز میرفتیم.
آنان برای رشد و رفاه می جنگیدند و ما برای بقا،
تمام مردم جهان زندگی می کردند
و ما، ما فقط داشتیم زنده می ماندیم.

عباس معروفی، سمفونی مردگان
 
بار ها خواسته‌ام خود را از شر زندگی برهانم؛ اما لحظاتی این چنین به من یادآور می‌شوند که شادی چیز دائمی نیست که در زندگی به دنبالش باشیم؛ بلکه لحظاتی کوتاه رخ می‌نماید؛ تنها به اندازه‌ای که ما را به ادامه دادن وا دارد.

یاد‌ِاو_کالین‌هوور
 
مهم نیست از کدام جام بنوشی،مهم این است که از می خوشگوار عشق سر مست باشی

شوخی،از داستان های کوتاه چخوف

خیلی شبیه "پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست" فروغ فرخزاد بود
 
با تظاهر به اینکه کس دیگه ای هستی آخرش کار دست خودت میدی و افتضاحی به پا میشه . چطور انتظار داری توی خونه با تو مثل غریبه ها رفتار نکنن وقتی که خودت، خودت رو یه غریبه جا میزنی؟

سو تفاهم_آلبرکامو
 
مسئله اینجاست که آدم‌ها در ظاهر طوری وانمود می‌کنند که گویی در تصمیمات و انتخاب‌هایشان پای نفع شخصی در میان نیست یا لااقل آن را پنهان می‌کنند. این‌گونه است که اغلب، افرادی که خودمحوریِ بسیاری دارند و سهم انگیزه‌های شخصی در کارهایشان پُررنگ‌تر است، بیش از بقیه ادعای خیرخواهی و انسان‌دوستی دارند و کارها و تصمیم‌هایشان را با هاله‌ای از قداست و انگیزه‌های معنوی می‌پوشانند...

چیرگی....رابرت گرین
 
Back
بالا