• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

من یه زمانی یه رمان به نام شیدایی خوندم که فکر کنم بهترین قسمتش همین شعر بود:
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سيلس است، ويكدست ، و باز شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل، ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و
در اسراف نسيم، گوش كن ،
جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تورا
چشم تو زينت تاريكي نيست.پلك ها را بتكان،كفش به پا كن،
و بيا و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و
زمان روي كلوخي بنشيند با تو
وميزامير شب اندام تورا ، مثل يك قطعه اواز به خود جذب كند.
پارسايي است در انجا كه تو را خواهد گفت ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

..با آمدن دومین یا سومین نسل بی معنا بودن اندیشه «برجی ک ب ملکوت چنگ زند» آشکار شد اما اهالی شهر چنان با هم آمیخته بودند،

که دیگر ترک کردن شهر ممکن نبود...


نشان شهر- فرانس کافکا
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

من بايد تمام زندگي ام را صرف گشتن دنبال راه حل مي كردم.آدم هايي كه در عمرشان از پس حل كردن چيزي برآمده بودند معمولا" پشتكار زياد داشتندو كمي هم خوش شانسي.اگر به اندازه ي كافي پافشاري مي كردي معمولا" شانس هم به دنبالش مي آمد.خيلي از آدم ها نمي توانند منتظر شانس بمانند،پس تسليم مي شوند...

عامه پسند-چارلز بوكفسكي
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

تایپ میکنیم !
پس لطفا بخوانید ;D
مجبورکردن تنها این نیست که یک کارددردست بگیرند وسرمرادم باغچه بگذارندوبگویند یابنویس یاسرت رامیبریم .نه گاهی اوقات باتحریک احساسات وپرورش غرورصدمه دیده ودرهم شکسته انسان راواداربه اعمالی میکنندکه نه تنهاراضی نیست بلکه درحین ارتکاب هم نمیتواند بفهمد چه میکند.
برای من ای مهربان چراغ بیاور/فروغ فرخزاد
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

گوتز: من همانطور که تو را می‌بینم، راهم را هم می‌بینم. خدا نور هدایت به من عنایت کرده است!
ناستی: وقتی خدا ساکت است، می‌توان هر ادعایی را به او نسبت داد.

شیطان و خدا/ ژان پل سارتر/ ابوالحسن نجفی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

"شما میخواهید منظور خداوندگار را برای انچه که انجام داده است بدانید؟ این را خوب بدان، منظور او عشق بود. چه کسی ان را به تو اشکار میکند؟ عشق. چه چیزی را به تو اشکار میکند؟ عشق. چرا ان را به تو اشکار میکند؟ برای عشق."

چگونه خدا را بشنایسم/دیپاک چوپرا/هاشم ساغرچی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

هرگز هيچ لحظه اي،‌عظيم تر از آن لحظه كه مي ايد نيست. لحظه هاي بزرگ مي آيند اما به گذشته نميروند... هيچ لحظه بزرگي متعلق به گورستان نيست... لحظه ها به ما ميرسند، مارا در ميان ميگيرند، اندكي نزد ما درنگ ميكنند، اگر لياقت بهره گيري شرافت مندانه از آنهارا داشته باشيم به دادمان ميرسند و اگر نداشته باشيم،‌طبق قانون طبيعي لحظه هاي بزرگ، واپس مينشينند، براي مدت ها...

آتش بدون دود/نادر ابراهيمي
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

«آقا ! اجازه !

یه سوال داشتیم :

ما کلاس اوّلیا

که هَر روز تو مراسمِ صُبگاه

دَه تا زنده بادُ مُرده باد میگیم ،

وقتی بزرگ شُدیم

میتونیم آدمای دیگه رُ دوس داشته باشیم ؟»

ــــــ قبل از فلک / یغما گلرویی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

در یک مهمانی نشسته ایم.کاملا احساس میشود که سایه ی کدر و سنگین"شخصیت"حاکم بر جو است.جز بچه ها،همه حضور شخصیت خود و دیگران و همچنین میزان و اندازه و قد و بالای شخصیت ها را حس میکنند و ناآرام و نگرانند.آدم ها،مثل چوب های متحرک،خشک و گرفته و باتکلف نشسته اند.با هم حرف نمیزنند.
"شخصیت"ها مثل سپر در مقابل یکدیگر ایستاده و جبهه گرفته اند.هر"شخصیت"نگران حفظ خودش است.باید با احتیاط عمل کند.مبادا که لو برود،مبادا که با یک حرف و رفتار نابه جا در هم فرو ریزد.
مادرها با چشم غره بچه ها را دعوت به حفظ نزاکت اجتماعی و ادب میکنند.معذلک بچه ها فارغ از نگرانی های ما مشغول بازی و سر و صدا هستند.و برخلاف بزرگترها حضور"استاد" را(که بنده باشم)به پشیزی نمیگیرند،(باشد،بچه اند و حالیشان نیست.ما هم به دل نمیگیریم.)
همین که شیرینی و خوراکی وارد اطاق میشود،بچه ها بی مهابا و بدون رعایت"ادب"حمله میکنند.هیس و چشم غره مادر و پدرها هم جلودارشان نیست.ولی بالاخره که چه؟!کثرت چشم غره ها در شکل های مختلف،عاقبت آن"شبح شوم"و وحشتناک را درون آن ها نیز مینشاند و اشتهای خوردن و به طور کلی اشتهای زندگی کردنشان را کور میکند.
سر شام هر کس به دلیلی ناآرام است:یکی نگران این است که مبادا سوپ را هف بکشد،یکی میترسد موقع خوردن ملچ ملچ کند،یکی نگران این است که قاشق و چنگال را عوضی دست بگیرد،یکی در این اندیشه است که اگر خود یا بچه اش زیاد بخورند،دیگران خواهند گفت این ها"چیز نخورده اند".
کاملا احساس میشود که غیر از بچه ها،همه ی ما داریم به جای شام"شخصیت"کوفت میکنیم.انگار یک عجوزه ی کریه و جبار بغل دست آدم نشسته است و بلاانقطاع سک میزند که"مواظب باش گند بالا نیاوری!وگرنه آتش به جانت میزنم!"
خدایا این چه وضعی است!هر لحظه و در هر رابطه ای"عجوزه ی نفس"جضور کریه و نامبارکش را بر ذهن اعلام میکند و میگوید"مواظب باش"تمام زندگی ما در تلکف میگذرد؛همه چیز را"عجوزه"بر انسان تحمیل میکند.

زندگی و مسائل...محمدجعفر صفا
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

و حالا همه چی تمام شده است.کار من با این دنیا به پایان رسیده است
آخرین اتم های جسمم با سرعتی بیشتر از سرعت نور ,سقف تماشاخانه,شهر و دنیا را ترک میکنند و دورتر و دورتر میروند...
من رهسپار دنیای جدیدی هستم.به سوی ماجراهای جدید و حیاطی دیگر میروم
به دنیای آرامش!خداحافظ,دارن شان! دوستانم و هم پیمانانم ,خداحافظ! فقط همین!
ستاره ها مرا به سوی خود میکشند.انفجار فضا و زمان.گذشتن از سدهای واقعیت کهنه.
جدا شدن,یکی شدن,حرکتی به جلو.
نفسی روی لب های جهان
همه چیز , همه دنیا ها , همه رندگی ها .
همه چیز یک بار و هرگز . آقای کرپسلی منتظر است
صدای حنده از آن سو , از آن دور ها.
دارم میروم ... من... رفتم

پسران سرنوشت - دارن شان
 
Back
بالا