• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

آوای روح ( دلنوشته های ناقوس)

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع negar73
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

به نقل از negar73 :
خبری می شنوم
از تو و ثانیه هایی که گذشت
از روزهایی که پیش روست
از با همبودن
از بی تو بودن
از همه
از برگ
از گل
از رود
از همه ی آنهاییکه تنهایند.
هم چون من در روز های بی تو بودن
میگویند می آیی
اما چه سود
که لحظه رافرصت بودن نیست
اما چه سود
که بر سرزمینی دیگر میتابی
آه
تو نیز بی وفا شده ای
خورشید مشرق زمین بندهای پاره پاره ی دل من اینقدر کم نور نبود
اما
باز هم می خواهم برای رشته های طلایی گیسوانت عشق را معنا کنم
اگر
قول دهی که بازهم با گرمای عشقت
دانه های برف را شرمسار کنی
____________________________________
فقط یه دل نوشته بود.همین!
ایول..........عجب دلیه این دل!!
خیلی باحال بود
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

حیف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

آخرش فوق العاده ست
قول دهی که بازهم با گرمای عشقت
دانه های برف را شرمسار کنی
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

نگار خيلي حيف شدكه ازين سايت رفتي ماهمه دوست داشتيم :( >:D< :-ss
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

خود نگار جونم که نیست...ولی من به جاش میام شعراشو میذارم(نیست دوست صمیمی و بغل دستیشم) تا تاپیکش نخوابه...هر چی نکنه بعد استاد اریا شاعر قدیمی سایت نگارجونه...
اینم آخرین شعرش....
راستی....شعراشو خودش تو سمپاد سیتی میذاره.
________________________________________________________
زندگی جاری نیست
ابر ها در گذر لحظه ی دوری ماندند
و به پهنای افق می نگرند
کوه ها می لغزند
و تو آن زمزمه ی زیبایی
که قناری به دل پاک خدا می گوید
زندگی جاری نیست
رودها خوابیدند
کودکی می گرید
و من از کوچه ی سنگین شکست
از همان طفل یتیم می گذرم
زندگی جاری نیست
آهویی می خندد
ولی از رنگ نگاهش پیداست
گرگکی در راه است
و تو آن بوف شبی
که به دنبال نگاه تن او می گردی
زندگی جاری نیست
مردکی می خندد
دخترک می گرید
و تو مفهوم نبودن پس رویا هستی
زندگی جاری نیست
عشق تنها ماندست
گریه ها می خندند
و تو از مستی هر شب به شبم می خندی!

________________________________________________

به قول خودش "نظر نشه فراموش"
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

و اما شعر دیروز نگار...آخی
طفلکی شعرش ظهرش شد...
هم گوشیشو گرفتن هم بهش تهمت زدن...آخی...واسش دعا کنین...هرچند خودشون هواشو دارن ..
اینم شعرش

خسته بودن از همه بی رنگی و دیوانگی
دور بودن بی تمنا از تمام زندگی
خستگی ها و شکست و کوهی از دلواپسی
نعره های اشک هر شب از برای بی کسی
رنگ تاریک شبم غوغای تنهایی بود
لحظه های با تو بودن همچو رویایی بود
زندگی بشکسته و چوبی به دستش بسته اند
شاخه های فکر من هم چون قلم بشکسته اند
راه تنهایی و بی مهری درون بیشه ام
عشق تو،آوای تو هر للحظه شد چون ریشه ام
گه پرستویی فراز بیشه ام پر میزند
یاد افکارت که بر اندیشه ام سر میزند
سنگی از جنس وفا و عشقی از رنگ سیاه
می کند پرواز او در شهر شبها را تباه
رفتن او می شود تننهایی پرواز من
عشق تو چون قطره ای هر لحظه شد دمساز من
راز من راز تو و راز تو و سودای من
عشق تو عشق من و رویای بی پروای من
خستگی ها رفته و تنها تو ماندی با غمت
لحظه های هر شبم در انتظار دیدنت
هر شب و مستی و خم می میان کوچه ای
اشک من از بهر مستی می چکد بر غنچه ای
اشک من،فریاد من تنها نباشد در قفس
چون که در تنها ترین شب ها بود بی هم نفس
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

إشتباهي دوبار فرستادم با موبايلم دوستان شرمنده
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

بقول خودش با دعا يكي ديكه واسه ديكري إتفاقي نميفته!
‏ دعا؟!؟!
شعر جديدش قشنكه حيفم اومد نظر ندم.... راستي ظهر نه مجيد جان اون زهره زهر
به نقل از s0my-f3 :
و اما شعر دیروز نگار...آخی
طفلکی شعرش ظهرش شد...
هم گوشیشو گرفتن هم بهش تهمت زدن...آخی...واسش دعا کنین...هرچند خودشون هواشو دارن ..
اینم شعرش

خسته بودن از همه بی رنگی و دیوانگی
دور بودن بی تمنا از تمام زندگی
خستگی ها و شکست و کوهی از دلواپسی
نعره های اشک هر شب از برای بی کسی
رنگ تاریک شبم غوغای تنهایی بود
لحظه های با تو بودن همچو رویایی بود
زندگی بشکسته و چوبی به دستش بسته اند
شاخه های فکر من هم چون قلم بشکسته اند
راه تنهایی و بی مهری درون بیشه ام
عشق تو،آوای تو هر للحظه شد چون ریشه ام
گه پرستویی فراز بیشه ام پر میزند
یاد افکارت که بر اندیشه ام سر میزند
سنگی از جنس وفا و عشقی از رنگ سیاه
می کند پرواز او در شهر شبها را تباه
رفتن او می شود تننهایی پرواز من
عشق تو چون قطره ای هر لحظه شد دمساز من
راز من راز تو و راز تو و سودای من
عشق تو عشق من و رویای بی پروای من
خستگی ها رفته و تنها تو ماندی با غمت
لحظه های هر شبم در انتظار دیدنت
هر شب و مستی و خم می میان کوچه ای
اشک من از بهر مستی می چکد بر غنچه ای
اشک من،فریاد من تنها نباشد در قفس
چون که در تنها ترین شب ها بود بی هم نفس
[quote
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

و این شعر دیروزش که امروز داد بذارم...

دل اگر حس قلم نیست چرا بیداری
در یگانه شب رویایی خود میباری
حسرت عشق دو دنیا به دلت ماند ولی
همچو ساقی ز شراب تن او سرشاری
پای مان نگاهت و چه سود از ماندن
تو که در پیش نگاه سحرش چون خاری
لحظه های شب عمرت همگی روز گذشت
از خودت پرس مگر عمر دلت بیکاری
تو و عشق و نفس پاک شبانگاه دلت
نعره های تن مستش ز پی میخواری
بعد او مرد دلت،عشق تو را ترک نگفت
به وفای نگهش از همه کس بیزاری
همه ی عمر قفس شد به صدای نفست
ناله ات در همه شب،اشک تو از غم خواری
خستگی ها همه رفت و دل تو تاب نداشت
تو به دنبال نگاهش هم دم هوشیاری
فصل سرد و شب برفی که به پایان برسید
ناله ی گرگ همه قصه تو سر داری

_______________________________________
 
پاسخ : و اما مجموعه ی اشعارم...

((شعرات دارن رو به چرت بودن میرن ............


دل اگر حس قلم نیست چرا بیداری
در یگانه شب رویایی خود میباری

ازینجاش خیلی خوشم اومد)))

بدون کم کثر بهش برسون اینا که گفتم ;D
 
Back
بالا