• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سانحه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سانحه!

یه بار هم من همین امسال از کوه پرت شدم پایین، اما خب جون سالم به در بردم.
 
پاسخ : سانحه!

اون روز من تو خونه بودم و داشتم آب می خوردم. که یک تیکه از یخ های داخل لیوان پرید تو گلوم.
مادر و پدرم هم تو حیاط بودند و داشتن تو ماشین رو تمیز می کردند.رفتم بیرون و با ایما و اشاره می خواستم بهشون بفهمونم که آقا دارم خفه می شم ، به دادم برسید.
اونا هم فکر کرده بودند من دارم ادا در می آرم.
تا این که وقی دیدن رنگم بنفش شد به خودشون اومدن و بابام آن چنان محکم زد پشتم که برای چند لحظه فکر کردم کاش خفه می شدم.
خلاصه پشتم تا یکی دو هفته کبود بود.
 
پاسخ : سانحه!

من نه اما مامانم 8 سالش كه بوده يه روز سرما ميخوره ميره مدرسه بعد كه مياد خونه عصرش خيلي حالش بد ميشه تب شديد و اينا بعد همين جور كه زير پتو بوده
يكي داشته ميرفته مامان منم نميديده بعد يه ليوان اب يخ هم دستش بوده اين ليوان خالي ميشه رو مامان من! X_X
هيچ ديگه مامان منم تشنج و اينا سريع ميبرنش دكتر دكتره ميگه اين بايد اينجا بمونه هر نيم ساعت يا يك ساعت يه بار هم امپول پني سلين بزنه وگرنه ميميره!!

فكر ميكنين مامانم چش بوده؟! ديفتري داشته! همون موقعش هم وضعش افتضاح بوده داشته خفه ميشده حالا فكر كنين كسي اون اب رو روش نميريخت.....
 
پاسخ : سانحه!

خودم دوسه بار تا دم مرگ رفتم اما این اخری...
تو خونه ی مادر بزرگم بودیم بعد این پسرخالم یکم شره خیلی اذیت میکرد فک کنم الان کلاسه پنجمه
خلاصه خیلی اذیت میکردو منم هرچی بهش میگفتم اذیت نکن ای ول کن نبود
در یک ان خون جلوی چشمامو گرفت نفهمیدم چی کار میکنم با دستام گلوشو گرفتم به شکلی که یکی رو اعدام میکنن بلندش کردم یه دو ثانیه نگه ش داشتم بعد که ولش کردم افتاد
اگه یه ثانیه دیرتر ولش میکردم مرده بود الان که ازش میپرسم میگه هیچی یادم نی:-D
 
پاسخ : سانحه!

یه سری شنا می تونستم کنم ولی نمیتونستم یجا وایسم خلاصه با فامیل هم رفته بودیم استخر جو گیر رفتیم تو عمق
بعد داشتم از پشت شنا می کردم که خوردم به یکی
فکر کردم رسیدم یهو صاف شدم که دیدم تازه وست راهم
یه دوسه بار هم قبلش رفته بودم نفس نداشتم
اونجا بود که دیگه فکر کردم تموم شد
شانس که اوردم بابام دیدتم بعد شوهرخالم شیرجه زد گرفتتم
 
پاسخ : سانحه!

من وقتی پدربزرگم مرد خودم چشم هاش رو بستم بعد از اون تا یه هفته مریض بودم.حق هم داشتم چون هفت سالم بیشتر نبود :((
 
پاسخ : سانحه!

هی....این انصاف نیس.شاید شماها یک بار ی چیزیو تجربه کنین ولی کسی که مرتب این حسو داره باید چی بگه...مسلما دعا میکرد ی بار واقعا مرگو حس میکرد و تموم نه اینکه همش تجربش کنه :(( :((
 
پاسخ : سانحه!

یه بار جو گرفته بود مارو می خواستم ببینم پام تا کجا میاد بالا (ازین فیلم بزن بزنا نگاه کرده بودم)
خلاصه به داداش کوچیکم گفتم یواش پای منو ببر بالا
اونم که ماشاالله چقدر حرف گوش میده یهو کشید بالا :))
منم همچین با کمر خوردم زمین که نه صدام در میومد نه نفسم :o
خلاصه داشتم میمردم که یهو درومد دوباره ;D
 
پاسخ : سانحه!

من يه بار دم در کلاسمون واستاده بودم يهو باخودم فکريدم بيام اينور ملت رد شن!هم اومدم اينور جالباسي افتاد دقيقا همونجايي که من واستاده بودم!اگه1ثانيه دير ميومدم اينور سرم له شده بود!
يه بارهم داشتيم با دختر عمم که4سالشه دعوا مي کردم بعد يهو کاردميوه خوري رو برداش به طرف من پرت کرد!کارده دقيقا آز بيخ گوش من رد شد فرو رفت تو مبلي که مي روش نشسته بودم!
 
پاسخ : سانحه!

من همیشه شب میخوابم کاری به بخاری اتاقم ندارم یه شب قبل از خواب ، خوابم نمیبرد بعد این شیطونه ( نه فرشته ) هی میگفت نیگا بخاری کن بعد آخر یه نیگا انداختم دیدم لولش در اومده بعد احساس کردم سرگیجه دارم شانس آوردم و گرنه الان باید تو بهشت میومدم پست میدادم
 
Back
بالا