• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات شیرین از کلاس درس

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

سال اول سر دینی گروه بندی شدیم
ارائه ها که تموم شد...گفتش از هر گروه یکی بلند شه بگه که منبعه ترجمه ایاتتون چی بود ؟
دیدم گروه های قبلی که بلند شدن همه دارن اسمه کتابای سنگین و معروف رو میبرن ! :-s
حالا منبع ما چی بود ؟! کمک اموزشی منتشران..!
هیچی دیگه...بلند شدم گفتم کتاب برادران منتشران ! :))
همه ی قبلی هام همچین اسمی داشتن..یادم نیست خوب..حالا بچه ها میدونستن منظورم چیه دیگه..:دی
داشت می نوشت..گفت :برادارن منتشران دیگه ؟
گفتم نه خانوم...!!همون منتشران !
کلاس : :)) ;D
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

سر کلاس یا داریم میخوریم یا نور میندازیم تو چشو چال معلما.....
یه بار یه گوجه سبز درسته کردم تو دهنم همون لحظه معلم زیستمون گفت پاشو درس جواب بده...بعد بهم گفت چیزی تو دهنته منم بادهن پراز گوجه سبزگفتم نه دهنم کاملا خالیه...... :-" :-"
یه بارهم زنگ عربی کلاس ساکت ساکت بودیه یکی از دوستام یه رانی باز کرد که پیییییییییییییییییییییییییییییییییسسسسسسسسسسسس صداداد
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

سال اول که بودم یه بار تو کلاس خوابم برد بعد زنگ خونه خورد معلم اومد منو بیدار کرد من از خجالت گریه کردم و فرار کردم ;D
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

ما یه بار فقط 12 نفربودیم و زنگ ریاضی بودش ورداشتیم با معلم مشاعره بازی کردم!معلممون هم بسیاااار مغرراتی بود!فردا همه مدرسه خبر دار شدو گفت باید معلم ریاضی باهمه مشاعره بازی کنه!آخرشم معلممون از همه 1نمره کم کرد >:p
یه بار هم سرزنگ عربی همه خسته بودیم و صبح بود رفتیم با ملم تو حیاط(حیاطمون خیلی درندشته!کنارکوهه!)مسابقه دو دادیم واونم به 6نفر اول مثبت داد! =D> =P~ 8-^
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

قبل امتحان همه داشتن در میخوندن وکلاس ساکت بود منم بادکنک ترکوندم. کل کلاس بهم ریخت B-)

4شنبه سوری مانتوی دوستمو توی حیاط آتیش زدم. البته دخترخوبی بود به کسی نگفت. B-)
یه روز دبیر نداشتیم بچه رفتن توحیاط آب بازی یهو یکی گف ناظممون داره میاد بعدش همه رفتن توی دستشویی قایم بشن منم درو روی همشون بستم :))

×محدثه :پست متوالی ترکیب شد پست متوالی نده.
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

یادش به خیر یه معلم ریاضی داشتیم جوون بود...خیلی پایه بود تو هر چیزی...سر کلاسش خوراکی میخوردیم...حرف میزدیم...نمراتمون هم عالی بود..

یه بار کلاسمون قبل از زنگ ناهار بود...همه بچه گرسنه بودن...همه غذاهامونو چیدیم وسط کلاس نشستیم کنار هم اونم اومد کنارمون نشست با همدیگه خوردیم....بستنی و ماکارونی و ناگت و شیر کاکائو همه با هم... الان که بهش فکر میکنم این حالت بهم دست میده :-&
...چقدر خوش گذشت....یادش بخیر...ایکاش امسال هم پیششون میموندم... :-<
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

ي بار معلم كامپيوترمون لپ تاپشو وصل كرده بود به پرژكتور ،بعد رو دكستاپش يه فايل بود به اسم هليا(دخترش)
بعد ماگير داديم بازشون كن و اينا..بعد باز كرد،كم كم رسيد به عكساى خانوادگى(زنش و مامان واينا :-")
بعد حواسش نبود!يكى گف آقا راحت باشيد ما نگاه نميكنيم =))
اون :زود تر ميگفتيد خو :-[=====> :-L
====================
يه بار هم براش تولد گرفتيم <:-P
كيك+يه كيسه زباله پُُره پفيلا و چيپس و پفك =P~ به عنوان كادو!!(آخه پفيلا خيلى دوست داره،خودش گفت ;;))
بعد تعدادى داشتم سوسول بازى درمياوردن ميگفتن نه مرسى كيك نميخورم!بعد من داشتم كيك ميدادم به بچه ها،كُفْرَم در اومد :-Lگفتم نميخوري؟اون-نه
كيكه رو بابشقاب كوبيدم تو صورتش!! :-"
وطبيعتا جنگ آغاز شد!!؟!
حالا معلممومن :نه،بچه ها ،بسه X_X X_X X_X!!!!آخرش گفت بيايد اينا رو باز كنيم بخوريم(برا اين كه آتش بس كنيم!)
ما اولش: 8-|
ما بعدش: :-?
ما بعدِ بعدش: ;;)قبوله!!!

وسط كلاس رو خالى كرديم كيسه زباله رو مثله سفره باز كرديم..رفتيم ماست هم خرديم از بوفه و <:-P <:-P <:-P
يعنى بالا رو كه نگاه ميكردم ياد كارتون "ابرى با احتمال بارش كوفته قلقلى "ميوفتادم!!!(دلم تنگ شد برم ببينمش!)
همينجورى انواع خوراكى ها ميريخت پايين!!مانتوو مقنعه ها رو نميشد اصلا نگاه كرد..رو زمين پر ماست و خرده پفك و چيس و.. :-\
خييلى خوش گذشت!!

بماند كه زنگ دوم بود تازه و لباس معلم گرامى بهگندكشيدشد =))

آخر كلاس هم گفتش چون اينا همه تقصير زهرا(من)بوده،خودشم بايد كلاس رو جارو كنه ~X(
يه لحظه واقعا سرم گيج رفت..!
آخرش همه باهم جاروكرديم و شستيم و بعدشم آ ببازى برا اين كه لباسامون تميزبشه ;))
يه ذره هم از كلاس بعدى پيچيد براى خشك شدن لباسامون ;))


خييلى خوش گذشت :x

پ. ن:ما برا هركسى تولد نميگيريم :x
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

من یادمه بغل دستیم با چسب میزو جلد کرده بود :)
 
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس

یادمه دوم دبستان که بودم یه معلم سخت گیر از این نظر که نمی ذاشت سر کلاس بریم دست شویی داشتم. این یه روز که داشت دیکته می گفت یکی از بچه ها مثانش داشت می ترکید گفت: خانوم اجازه. میشه یرم دستشویی ؟ [-o<
معلم: نه ! X-(
بعدش ناگهان یه بویی شبیه تیزاب اومد که فهمیدیم بعععله ! دوستم نتونسته تحمل کنه و ...
خلاصه ناظم زنگ زد خونشون و مامانش با یه حوله اومد و به معلم گفت : خب خانوم نمی بینین بچه دستشویی داره ؟ X-(
معلم: من بهش گفتم که می تونه بره اما خودش نرفت ! :-"
بچها از دست معلم : X-( :-w
 
Back
بالا