meli_sampad
کاربر فوقحرفهای

- ارسالها
- 715
- امتیاز
- 8,176
پاسخ : خاطرات شیرین از کلاس درس
ما تعدادمون کمه، همه بچه هاهم باهم مچ و هماهنگیم...
پارسال سر کلاس وقتی خسته می شدیم یه گروه می رفتیم پای تخته و شروع می کردیم به رقصیدن (البته نه از اون رقصاها... رقص محلی..
) یه گروه رو میز میزدن، یه گروه دست میزدن،یه نفرم که صداش خوب بود شعر میخوند... (معمولا رستاک اجرا میکردیم..
)
___________________
معلم زبان فارسیمونو خیلی دوسش داشتیم ولی خیلیم اذیتش میکردیم...
یه بار سر کلاسش بچه ها بیمزه بازی در می آوردن (آخرای کلاس بود دیگه..) بعد یه چی شد معلمه گفت بچه ها با طناب x نرید تو چاه... واااای.. x یه طناب فرضی گرفت و دست به دست چرخید.. همه این طنابرو گرفته بودن.. معلم که از کلاس رفت بیرون همه بچه ها طناب به دست دنبالش راه افتاده بودیم و پا به زمین می کوبیدیم... مدرسه مام که بزرگ، فاصله کلاسمون تا دفترم که زیاده... هیچی دیگه.. کلی خندیدیم... 
___________________
خیلی وقت بود که اردو نرفته بودیم، بچه ها خسته شده بودن.. یه بار زنگ تفریح تصمیم گرفتیم بریم دفتر اعتصاب کنیم.. یه معاونامون اومده بود طبقه بالا، به محض اینکه دیدیمش شرو کردیم، پشت معاون راه میرفتیم و پا می کوبیدیم و شعار می دادیم... معاون می دوید مام دنبالش ، یهو می ایستاد همه پشتش بهم می خوردیم... داشتیم پشت سرش از پله ها می رفتیم پایین، وقتی به پاگرد رسیدیم اون یکی معونو دیدیم (یه خرده ازش می ترسیم...
) داش میومد مارو دعوا کنه... تا دیدیمش همه بدو بدو برگشتیم بالا... همه بچه ها تو راهرو بمون می خندیدن... 
اٍ.... جوگیر شدم یادم رفت خاطره باید از کلاس درس باشه... شما به خوبی خودتون ببخشین...
ما تعدادمون کمه، همه بچه هاهم باهم مچ و هماهنگیم...

پارسال سر کلاس وقتی خسته می شدیم یه گروه می رفتیم پای تخته و شروع می کردیم به رقصیدن (البته نه از اون رقصاها... رقص محلی..
) یه گروه رو میز میزدن، یه گروه دست میزدن،یه نفرم که صداش خوب بود شعر میخوند... (معمولا رستاک اجرا میکردیم..
) ___________________
معلم زبان فارسیمونو خیلی دوسش داشتیم ولی خیلیم اذیتش میکردیم...
یه بار سر کلاسش بچه ها بیمزه بازی در می آوردن (آخرای کلاس بود دیگه..) بعد یه چی شد معلمه گفت بچه ها با طناب x نرید تو چاه... واااای.. x یه طناب فرضی گرفت و دست به دست چرخید.. همه این طنابرو گرفته بودن.. معلم که از کلاس رفت بیرون همه بچه ها طناب به دست دنبالش راه افتاده بودیم و پا به زمین می کوبیدیم... مدرسه مام که بزرگ، فاصله کلاسمون تا دفترم که زیاده... هیچی دیگه.. کلی خندیدیم... 
___________________
خیلی وقت بود که اردو نرفته بودیم، بچه ها خسته شده بودن.. یه بار زنگ تفریح تصمیم گرفتیم بریم دفتر اعتصاب کنیم.. یه معاونامون اومده بود طبقه بالا، به محض اینکه دیدیمش شرو کردیم، پشت معاون راه میرفتیم و پا می کوبیدیم و شعار می دادیم... معاون می دوید مام دنبالش ، یهو می ایستاد همه پشتش بهم می خوردیم... داشتیم پشت سرش از پله ها می رفتیم پایین، وقتی به پاگرد رسیدیم اون یکی معونو دیدیم (یه خرده ازش می ترسیم...
) داش میومد مارو دعوا کنه... تا دیدیمش همه بدو بدو برگشتیم بالا... همه بچه ها تو راهرو بمون می خندیدن... 
اٍ.... جوگیر شدم یادم رفت خاطره باید از کلاس درس باشه... شما به خوبی خودتون ببخشین...





