داداش عتیقم با گوش کوب چند بار متوالی تو سـر جوجه میکوبه...
بعد از دهنش موادی ماکارونی مانند در میاد
بعد با این شعار از اتاقش بیرون میاد : ماکارونیشو در آوردم ... ماکارونیشو درآوردم
خودم :
اول دبستان بودم گویا ( ) بعد کفشمو پام کردم هی احساس کردم یه چیزی پامو اذیت میکنه و اینا...
رفتم تو کلاس دستمو کردم تو کفشم از لنگ پای سوسک گرفتمش آوردم بالا
بعد کلی ترسیدم الکی به دوستم گفتم داشت میرفت تو کفش تو من گرفتم کشتمش
آره
8 سالم بود.
جوجمو بردم حموم خوشگلش کنم.
بعد آوردمش توی حیات تا با سشوار خشکش کنم.ولی دیدم لرزید و جشماشو تنگ کرد.
توی حیاط ولش کردم.بعد از دو ساعت دیدم مرده.
ولی به خدا همین الآنم وقتی یادش میافتم یه بار غم بزرگی رو روی شونم حس می کنم.
کوچیک که بودم ( فک کنم دو - سه سالم بود ) داشتم با یه مورچه ور میرفتمو دست و پاشو میکندم !!! بعد مامانم بهم میگه آرامش داری چیکار میکنی ؟؟؟ منم در کمال خونسردی : دارم پدرشو در میارم !!! مامانم من روح مورچه هه
من یه سری بچه بودم داشتم کارتون میدیدم (فوتبالیستا ) بعد عادت داشتم به یه نخ یا یه وسیله مثه کنترل تو دستم بازی کنم ! همینطور که داشتم کارتون میدیم نگا کردم دیدم مارمولکه تو دستم به جا نخ (البته بزرگ نبود خیلی ) پرتش کردم جیغ زدم . دو روز بهد مامانم داشت جارو میزد پیداش کرد از ترس سکته کرده بود خشک شده بود
من بیشتر مورچه میکشم اونم از نوع له کردن با دمپایی ابری ...
اما 1بار 1 بچه گنجشک اوفتاده بود تو حیاطمون،ما هم برش داشتیم گذاشتیم زیر سبد(البته با همه ی مخلافات شامل غذا و اب).صب دیدیم مرده...
1 گنجیشکم با تفنگ بادی زدیم،نمرد اما کور شد.چند ساعت ازش پرستاری کردیم، اونم مرد
من خودمم به گردن 1 مورچه ی ریز نخ بستم تا با خودم ببرم پیاده روی،سرعتش خیلی کم بود پرتش کردم رفت...
امسال تابستونم،به پای ی زردالو-سرخ کن نخ بستم،بعد با سرعت هرچه بیشتر تو هوا چرخوندمش، یهو دیدم نیس...
کلا یکی از فانتزیام اینه که حیوون خونگیم حشره باشه...
البته ناگفته نماند منو برادرم همیـــــــــشه واسه گربه ها معجون مرگ درست میکردیم(اگه بخاین فرمولشو بگم)
من مورچه بیاد جلوم زهر ترک میشم
چه برسه به این که بکشمش :-ss
اما یه بار دستشویی بودم بعد یه سوسک جلوم ظاهر شد :-ssاولش دست و پامو گم کردم اما بعد به خودم دلداری دادم نه من دیگه بزرگ شدم و این حرفا شیر ابو باز کردم و با فشار...بی چاره غرق شد
بعدش ده بدو که رفتیم اما یه نیم ساعت داشتم گریه میکردم
بچه كه بودم سره ماهيايه اكواريومو ميكردم تو خاكه گلدون تا خفه شن !
يا گردنه جوجه هامو ميپيچوندم درجا ميمردن...!
انواع و اقسام حشرات رو هم كه مطمئنا كشتم.
اما الان ديگه از اين كارا نميكنم