من کلا از همه چی میترسیدم. در نتیجه مامانم ینا از چیزی نمیترسوندندم!
یکی از بچه ها تعریف کرد که بچه که بوده خیلی شیر دوست داشته و هر کاری میکردن از شیشه شیرش دست بر نمیداشته. برای اینکه بترسوننش تو شیشه شیرش ز(ذ)غال ریختن دادن بهش بچه خوف کرده شیشه رو زده تو دیوار
دختر عمه ام هم هر وقت اذیت میکرد بهش میگفتن میزاریمت پشت در یه افغانی بیاد ببرتت (حالا افغانی کجا بوده من نمیدونم)
من از چيزی که بیشتر از همه میترسیدم نون خشکی بود,قبلنا یه الاغ هم داشتن بعد صداش که میومد من دیگه ساکت میشدم اصن!!
مثل اینکه این راهکار هم زیاد دوام نداشته و بعد از یه مدت کوتاه من باز به کارای خودم ادامه میدادم
من از حیوونا و اینا کمتر میترسیدم ، حتی میگن یه سری قورباغه رو تو دستم گرفتم بردم پیش داییم ، گقتم بیا دایی (گفته بود برم یه سنگ نرم و کوچیک بیارم )
از چیزی که خیلی می ترسیدم کیسه ای بود !
این نمکی ها که بعضا" جای گاری ، یه کیسه مینداختن پشتشون ات اشغال جمع میکردن ، اولین بار عمم منو ترسوند ، گفت امیر شلوغ کنی ، میدمت به کیسه ای ، بندازتت تو کیسه اش ، اون تو پر سوسک و مارمولک و مار و حیوونای دیگس ، مام بچه ... گرخیدیم اصلا"
بعدش دیگه همه بهم همینو میگفتن وقتی میخواستن بترسوننم ، لامصب همیشه هم از کوچه مامان بزرگم اینا رد میشد ، من هر سری میرفتم خونه مامان بزرگم با بچه های کوچه بازی میکردیم یا تو خونه با خاله کوچیکم و داییم بازی میکردیم ، یه کیسه ای میومد ، اینا هی منو میترسوندن !
من وقتی بچه بودم نه از جادوگر میترسیدم نه از دیو نه از دزد نه لولو نه از نون خشکی و نه از هیچ چیز دیگه.واقعن نمیترسیدم.یعنی واقعن بهشون فکر هم نمیکردم.
فقط و فقط از یه چیز میترسیدم.خیلی هم میترسیدم.فک میکردم که مامان بابام وقتی که هر دو تاشون بیرون از خونه هستن دارن به سمت مرز فرار میکنن تا من رو ول کنن برن....من هم برای این که از خارج شدن اونا از مرز جلوگیری کنم فقط یه راه دارم:اینکه قبل از این که پاشون رو از مرز بیرون بذارن نگران شم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مسخرست ولی فقط کافی بود بهشون فک کنم و نگران شم اون وقت دیگه اونا نمیتونستن از مرز خارج شن.یه جورایی شبیه طلسم بود!!!!!!!!!!!!اما اگه دیر نگران میشدم و وقتی که تنها بودم به مدت طولانی بهشون فک نمیردم اونا از مرز خارج میشدن و دیگه هیچ وقت برنمیگشتن...
خیلی ترس بدیه مخصوصن برای من که خیلی موقع ها توی خونه تنها بودم.................
فک نکنم هیچ کدومتون بزرگترین ترس بچگیتون فرار پدر مادراتون بوده باشه
پ.ن:مامان بابام هیچ وقت منو نمیترسوندن.از هیچ چی.ولی خودشون عامل بزرگترین ترس من بودن!!!!
آقا ما یه فامیلم داشتیم..
شکم داش به چه گندگیییی!!!
بعد اینا به من میگفتن این بچه های شلوغو میخوره!!!!!
منم که اون موقع ها اسکول!!!رباورم شده بود!
اصن این هر وقت میومد خونه ما....من :-ss :-s این جوری
میشدم!!!!!
صدام در نمیومد!
نکنه منو بخوره!!!!
منم مامان بابام نمي ترسوندن ولي تو كوچمون يه پسره ي لاغر عقب مونده اي بودكه الانم حتي ازش مي ترسم!!
خيلي قيافش ترسناكه!چشاش از حرقه زده بيرون هميشه ام از گوشش چرك در مياره مي ماله به لباساش!!!
(قابل توجه پگاه! )
بعد من هر ماه بدون استثنا با اين پسره تو خواب قرار داشتم!!!
هر ماه يه شب دقيقا يه خواب تكراري مي ديدم كه دارم از كوچمون مي گذرم مياد طرفم تا دستش بهم مي خورد كل تنمو برق مي گرفت!!!!
با گريه هر بار بيدار مي شدم!! تمام بدنمم خيس عرق مي شد!!
خيلي چيز وحشتناكي بود!
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه!!!