• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

خونه مامان بزگم اینا یه لوله بود زنگ زده بود من ازش وحشت داشتم هر وق می دیدمش به همه میگفتم لولس نترسین اما خودم... ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یه کارتونه بود یه سری اسباب بازی داغون بودن
بعد یه جارو برقی میومد می خوردشون یادم نیست چه کارتونی بود
درسته آخرش جاروبرقیه از برق میکشنش ولی تاثیر بدی روم گذاشت
تا چند وقت از کمدم که توش جارو برقی بود میترسیدم و بهش نزدیک نمیشدم
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من بچه که بودم داداشم مدال هانر یا رمبو 6 بازی میکرد تا صدای تیر میشنیدم گریه میکردم و پلی استیشن رو خاموش میکردم X_X

بعد داداشم عصبانی میشد که وسط بازیش خاموش کردم کلی دعوام میکرد... :((

آخه کلی ترسناک بود... هنوزم همون ترس بچگی توم مونده... از این بازیا تنفر دارم :|

از بس هم مامانم ترسونده بودم که تو خیابون دستشو ول نکنم تا یکی تو خیابون میدیدم که داره نیگام میکنه در میرفتم فکر میکردم این الان میخواد منو بدزده :-"
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

بچه که بودم عین سگ از گربه سیاهه تو مدرسه موش ها می ترسیدم!تا دوربین اونو نشون میداد دِ درو تو اتاق.انقدم حرفه ای شده بودم می دونستم بعد چن دیقه صحنه عوض میشه...بر می گشتم تو اتاق.شبام همش خواب می دیدم تو پاسیون خونه مامان بزرگمینا گیر کردم... گربه هه دمر رو سقف شیشه ای پاسیون دراز کشیده بود منو نیگا می کرد... >)بعضی شبام گربه هه مامانمو می دزدید من دنبالش می دویدم مامانمو پس بگیرم... :-s
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یه اتاقی داشتیم ما ، خیلی بزرگ بود !
بعد من خیلی از اون میترسیدم فک میکردم امام علی اون توئه ! ;D
آخه یه روز رفتی از این نمایشگاها ، بعد یه اتاق تو همون مایه ها درست کرده بودن که امام علیم توش بود !
اصن یه وضـــعــــیـــا ! :)) ;D

+ اینُ یادم رف بگم که یه بار واقعا فک کردم امام علیُ دیدم !! :))
از اتاق پریدم بیرون به مامانم اینا میگفتم من یه نوری دیدم !!!! ;D :))
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

جيزه!!

لولو داره!!

مي گم آقا چاقو تيز كنيه بياد ببرتت!!

اهه!!

دهنت كثيف ميشه فوش بدي!!!!
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یادمه از این دستکش پلاستیکیای مخصوص شست وشو هم خیلی می ترسیدم.همیشه خدا یه جفتش بغل دوش حموممون آویزون بود.یه دفعه یه لنگه اش تالاپ افتاد روم... X_Xخیسم بود انگشتای شل و ولش... :-s حالا یکی بیاد منو که هوااااااااااااااار هوااااااااااااار جیغ می زدم تو حموم رو جمع کنه... :(( ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

بچه بودم کلا نمیترسیدم از هیچی
بر عکس خیلی چیزای ترسناکو دوس داشتم
مخصوصا ارتفاع
یه کارایی کردم که نگو
ساختمونمون 78 طبقه بود اون موقع
بهد از طبقه ششم هم یه پشت بام داشت
یه پنجره کوچیک
یه بار از اونجا رفتم رو اون پشت بومه
فقط اندازه یه جا پای کوچیک جا داشت
بعد منم عشق بلندی
همیشه هم فکر میکردم از بلندی بپری خدا یه نیرویی بهت میده میشی مرد موزی
مثه این کارتونه ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

... تَرس ؟؟!! من ُ ترس ؟؟

من بچه بودم یه شیری بودم ... ;D بیا و ببین ! ;D

از شوخی گذشته از تاریکی یکم می ترسیدم همش فک می کردم یه شیطانی گربه ای چیزی ( چقدم اینا نزدیکن بهم ) تو تاریکیه

خصوصن وختی می ترسیدم که اغما و او یک فرشته بود رو می داد ;D

آخه بگو بچه ی بی شوعور ( والا ;D ) الیاس میاد پشت ِ دیوار دَس شویی تو رو بترسونه و برگرده ؟!! ;D
 
  • لایک
امتیازات: sk1v
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

برخلاف الانم ،بچه که بودم اصلا از چیز خاصی نمی ترسیدم...اصلانا!
نه از تاریکی نه از جک و جونور و حیوون و ...
:-<
 
Back
بالا