ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
-_- باید بگم متاسفانه از چیزی نمیترسیدم
:|حالا ک فک میکنم چقد شجاع(احمق وحشی)بودم
 
از همون اول بچه ی آرومی بودم ولی معمولا،وقتی اذیت میکردم خانواده رو،آقا گرگه،آقا دزده،جن،نون خشکی و حتی هاپو صدا زده میشدن تا بیان و منو ببرن!
خب طبیعتا منم می ترسیدم و دیگه اذیت نمی کردم خانواده رو تا یه وقت جدی جدی نیان و منو ببرن!
 
تنهایی، تاریکی.تنهایی بیشتر از همه.
 
گم شدن:-s
دعوا (البته الان هم می ترسم) حتی اگه دونفر دیگه هم دعوا کنن میترسم#-)
 
کوسه:-s البته هنوزم وحشت دارم
 
تنها موندن...
همیشه ترس اینو داشتم که وقتی همه ی خانواده با هم بیرون میرن و من نمیرم یه اتفاقی واسشون بیفته و فقط من بمونم.
هنوزم دارم این ترس رو...
 
من ترسای خیلی عجیب غریبی داشتم مثبت این دکل های برق :))
 
یه پیرمرد مسن که خونشون نزدیک خونمون بود !
 
اینکه وقتی چراغ اتاقو خاموش میکردم بدین معنا بود قراره یه لولویی دنبالم کنه و بگیره منو و من با نهایت سرعت خودم رو روی تخت پرتاب میکردم و بعد امن میشد جام
قدم بعد هم این بود جوری لای پتو بپیچم که دست لولوی زیر تخت بهم نخوره
 
کلا بچه ی سرکشی بودم و کلمه ترس برام بی معنی بوده:)) فقط مامانم میگه مگس میدی جیغ میزدی و میگفتی سوسککککککک و فرار میکردی
 
من خدای ترسیدنم فکر کنم چ الان چ قبلا .... زنبورو عنکبوت و تاریکی و مار و جن و چمدونم همه چی ... یس :)
 
شاید درست نباشه ولی خود مامانم
 
دزد!
انقد از دزد میترسیدم که حد نداشت. هر شب میگفتم میترسم دزد از پنجره بیاد داخل و مامان بابام میگفتن تا الان نیومده و من اینجوری بودم که : خب ممکنه امشب اولین باری باشه که میادد
 
هاپوو
برای خوابون بچه های فامیل مامانم در حالی که میزد رو زمین میگفت هامو اومدد هر کی چشاش بازه رو بخورهه
من کلمو میکشیدم و میخوابیدماااا
ولی میگن که پسر داییم به مامانم میگفت عمهه اول تو رو میخوره چشای تو باز تره:))
هنوزم که هنوزه کافیه یه سگ از یه کیلومتریم پارس کنه🚶‍♀️
 
Back
بالا