• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

از صدای آدم آهنی میترسیدم ! هی فک میکردم میان مارو میکشن ! بعد یه فیلم میذاشت که یه روح دختر توش بود صورتش خونی بود بهش میگفتم دخترخونی ! حتی وقتی صداشم میشنویدم میترسیدم !
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من بچه که بودم بینهایت پرخور و تپل بودم
بعد تنها چیزی که همیشه براش غر میزدم خوردنی بود
برای همین همیشه منو از خوردنی میترسوندن
واقعیتش توی اون زمان از پشمک بیشتر از همه چی میترسیدم
وقتی نق میزدم مامانم بهم پشمک میداده که بخورم
منم جیغ که این ریشِ آگا خمینیه...بعدم برای آگا خمینی میزدم زیر گریه...(آگا=آقا!)
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

معمولا وقتی مامانا می خوان بگن که دس به چیزی نزنیم میگن جیزه
مامانه منم همیشه پای گاز می گف جیزه بد منم فک می کردم فقط اونا یی که اتیش می گیرن جیزه هس
یه بار می خواستم به رادیو ی بابام دس بزنم بد مامانم اومد گف جیزه
منم خیلی از اتیش می تر سید اصلا وحشتناک می ترسیدم!!!!
ولی از روی کنجکاوی رفتم جوراب بابامو دستم کردم بد رفتم دوباره یواشکی پیش رادیو ی بابام و داغونش کردم!!! ;D ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من از سرسره می ترسیدم همیشه فکر میکردم که با سرعت که پرت میشم پایین کمر میسابه به زمین واینا...... :-"
یه بار داییم خواست ترس منو بریزه به زور گفت باید سوار شی همچین جیغ بنفش میزدم ;D

.........................
از نمکی هم میترسیدم شدیددددددددددددددددددددد.
..............................
یه دیوونه بود اطراف محل ما زندگی میکرد اسمش بهزاد بود جوون هم بود بهش میگفتن بهزاد دیوونه(البته به زبون محلی صداش میکردن)
من هر وقت اینو میدیدم میگرخیدم ;D از ترس شدید خوابشم میدیدم دیگه بدتر شده بود همش فک میکردم میاد میدزدتم (دندووناشم شدیدا ترسناک بود مدل خون آشامی) ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من عین چی از این معدن کهنه ها میترسیدم ;D آخه خیلی تو کوچه ها بازی میکردم مامانم واسه این که بترسونه منو میگفت اینا که گونی دستشونه میان میندازنت تو گونی میبرنت...هیچی معدن کهنه ای میدیدم عین موتورگازی میدوییدم که مثلا منو نگیره ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من اونروزا یه عروسک داشتم...خیلی دوسش میداشتم!...بعد همینجوری که بغلم بود یهو ازش میترسیدم مینداختمش کنار جیغ میزدم فرار میکردم :))

مامانبزرگم خیلی درمورد جن حرف میزد برام...آخه یکی نیست بگه چرا واسه بچه ی هفت هشت ساله از جن میگی؟ میگفت جنا(سم،صم)دارن...منم هرجا میرفتم مهمونی اول به پاهای بقیه نگا میکردم ببینم ثمه یا پا! یه وقتایی به پاهای خودمم نگا میکردم ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

از زیر ِ تختم میترسیدم :دی
از سوراخ چاه حموم
جن
روح

فعلا همینارو یادم میاد :دی
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من تا جایی که شنیدم فقط ازپسر عمم میترسیدم. :-s :-ss

راستش نمدونم چرا؟!
تازگیام که وقتی شبا خوابم نمیبره 1000 جور خیال میکنم ;))
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من خیلی که کوچیک بودم بابام برام یه خرگوش اسباب بازی خریده بود خیلی هم گنده بود، اون زمان شاید 2 برابر من می شد.
یه روز نه بابام خونه بود نه مامانم، خالم اومده بود پیشم. بعد من خیلی گریه می کردم مامان بابامو می خواستم :((
خالم می خواست آرومم کنه خرگوشه رو آورد منم تا حالا ندیده بودمش، وقتی آوردش یه جیغ بنفش کشیدم که خود خالم انگار که جن دیده باشه خرگوش بیچاره رو پرت کرد تو دیوار :-\
اونقدر بد جیغ کشیدم که تا مامان بابام اومدن جفتمون هق هق می کردیم! :((


یه بارم پاورچین داشت پخش می شد اون قسمتیش که مومیایه
من انقدر ترسیده بودم به مدت چندین ماه باید یا مامانم یا بابام باهام می خوابیدن >) :-ss
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من تازه فهمیدم چه بچه شجاعی بودم.....
از چیزی نمیترسیدم... معمولا بقیه از من میترسیدن. :)) :))
.
.
.

ولی الان خیلی از خون میترسم در حالی که وقتی بچه بودم این طور نبود....
 
Back
بالا