• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

زمانی که دبستان بودم . هی میگفتن مرلین منسون شیطان پرسته و اینا . حالا منم حس کنجکاویم گل کرد تو قسمت ایمیج گوگل سرچ کردم. وقتی عکس هاش رو دیدم حقیقتا تا 1تا 1.5 سال پیش مامان بابام یا داداشام می خوابیدم. خیلی ترسناک بود برام ! الانم هنوزم که بعضی جاها عکسش رو می بینم تا یه هفته نه می تونم تنها جایی بمونم و نه تنها جایی بخوابم. :-s
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

نمیدونم یادتون هس یا نه اما خیلی وخ پیش یه فیلم میذاش "معصومیت از دست رفته"
بد همون نقش اصلیش که امین تارخ بازی میکرد شوذب بود،تمام ترس دوران بچگی من با همین شخصیت گذش!حاضر بودم جن بیاد منو ببره اما این فیلمرو دیگه نبینم ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یه دوست داشتم،فاطمه،5سالم بود.ی بار که لامپ اتاقم خاموش بود رفپم،روشنش کنم،گفت نرو '''مندوزمان'''میخوردت....آقا وحشت ما از'''جناب مندوزمان'''شرو شد،تا4سال پیش ازش میترسیدم
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

بچه که بودم مامانم برای اینکه گلای باغچمون رو نکنم یه شعر برام میخوند : هرکی به گل دست بزنه شاپره نیشش میزنه
منم واقعا باور کرده بودم که شاپرک نیش میزنه :))
امروز توی حیاط خونمون یه شاپرک از کنارم رد شد. به طور ناخوداگاه از ترس خوردم تو دیوار :-[ ;)) :-"
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من الانش بطور جد از آواتار خودم و متين ميترسم
خصوصن از آواتار خودم (در ابعاد بزرگ)
خيلي وقته شبا از آيينه ميترسم
بچه بودم فك ميكردم مامان بابام جادوگرن و مامان باباي اصليم نيستن
چون بچه دار نميشدن منو از مامان باباي خودم ك فقير بودن گرفتن بزرگ كنن
هميشه از روبرو شدن با مامانه اصليم ميترسيدم
احساس ميكردم شبا مياد تو اتاقم ك بهم واقعيتو بگه
ولي هميشه هم فك ميكردم مامان بابام جادوگراي مهربوني اند
روي در خونمون ي نقطه زرد بود
فك ميكردم چشم ي گرگه
و هميشه فك ميكردم پشت در خونمون چن تا گرگ نشستن
تو خونمون ٣ تا موجود ديگه زندگي ميكردن ك ازشون خيليييي ميترسيدم (خيالي بودن يحتمل)
يكيش ي زنه بود ك شبا ميومد دم در اتاقم سرشو خم ميكرد منو نيگا ميكرد و لبخند ميزد
يكيش ي مرده بود ك وسط خونمون وايميستاد و هرجا ميرفتم نگام ميكرد
يكيش هم يه بچه بود ك پشت در اتاق مامانمينا وايميستاد
كلن بچگي خوبي نداشتم با اين ترسا
واقعن عذاب ميكشيدم
حتي الان ترسيدم دوباره از يادآوريشون
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

اعتراف میکنم از بچگی که هیچ ، الانم مثل سگ از

ام آر آي

پت اسکن

سی تی اسکن
و کلاّ هر کدوم از این عوضیا که باید توش بخوابی عکس ازت بگیره میترسم :-L :-L :-L :-L :-L :-L :))
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

تا کلاس چهارمم از کله بزن تو خونه مادر بزرگم که مادر بزرگم می گفت هر کی شیطنت کنه می خوردش! می ترسیدم. هر وقط داشتم میدویدم می گفت بشین کله بزن سر تو قطع میکند. من :-ss
 
  • لایک
امتیازات: fdd
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من هرچي فک ميکنم جز سوسک و سگ از هيچي نميترسيدم
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من بچه که بودم مثل همه از تنهایی میترسیدم
بعد وقتی می خواستم برم دست شویی، به مامانم می گفتم بیاد پشت در وایسه :-"
البته برای خیلی وقت پیشه ها... ;D
یکم بزرگتر که شدم از جهنم می ترسیدم...و از مردن...بعضی شبا خوابم نمی برد!
الانم از هیچی نمی ترسم!
البته تا حالا در فاصله یک متری یه شیر گرسنه نبودم!شاید ازش بترسم ;D
 
Back
بالا