• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه


پارسال روز آخر یه اتفاق افتاد که من رو کشوند خونه ... از محفل جا موندم به خاطرش

امسال دیگه گفتم ببین پسر می گیری راحت می خوابی بهشم فکر نمی کنی ... چیزی هم نمی شه
نزدیکای 2 بود که فکر کنم خوابیدم
چند ساعت بعد
یه نفس راحت ... به خیر گذشت ... پنجره نشون می داد هوا گرگ و میشه یعنی وقته نمازه
خداجون حوصله ندارم بذار بخوابم ... باشه ؟
نمی دونم گفت باشه یا نه ولی باز خواب رفتم ... ( فکر می کنم گفت نباشه )

ای کاش نمی خوابیدم ...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خاطره ای که میگم به جون توازشکست عشقی هم بدتره میگی نه؟گوش کن
ای خدا ساعت3بیدار شدم دین و زندگیمو خوندم بعد نشستم واس فاینال ززبانم خوندم خلاصه جاتون خالی رفتم مدرسه و بهلهههههههه تا2مدرسه بودم!حالا باز جاتون خالی دو اومدم تا4ونیم مث چیز نشستم برا فاینال زبان خوندم 4ونیمم امتحان دادم و تا6درگیر بودم خلاصه الآن خسته و کوفته نشستم دارم فک میکنم خاک رس بریزم تو سرم بهتره یا خاک با براده آهن!والا!فرداهم امتحان شیمی دارم
حالا همه باهم زندگی آرومه من چقدر خوشحالم فردا درس دارم به خودم می نالم! ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X(
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بر پدرومادر ویروس سرما خوردگی لعنت دوروز حالمون رو گرفته صب خیلی شیک و مجلسی بلند شدم میگم مامان حالم خوب نیست نمیخوام برم مدرسه میگه بلند شو برو مدرست بهونه الکی نیار حالا میبینه از سردرد میمیرما بعدش رفتیم مدرسه تو این هوای دونفره ملت گیر گشتن بودن ما هم مث بز تو مدرسه درس چرا میکردیم آخرشم مخ دبیر ورزش رو زدیم رفتیم کنار دریا حال کردیم خوش گذشت ........
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز صبح حالم خراب بود نرفتم مدرسه....سر زنگ دوم رفتم مدرسه او وخ دوستم جیغ میزنه
بهش میگم چته؟میگه خو نبودی یهو اومدی ترسیدم
اینا مارو کشته فرض نکنن صلوااااااااااااات
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز امتحان شیمی داشتیم منم صبح حال نداشتم ولی هرطور بود امتحان رو دادیم خوب بود زنگ آخرم دبیرمون سرش درد بود رفت خونه کلاس سپرد دست من که کلمات رو دیفاین کنیم(کلاس سپرد دست چ کسی)ما هم همین کارو کردیم تند تند تمومش کردیم بعدشم نشستیم فک زدیم هنوز گلوم درده صدام بالا نمیاد....
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

بوده کسی که ساع 8 شب بیلیت هواپیما داشته صبح+ ظهرش اومده بوده بیرون و میخواسته از همون جا تاکسی بگیره واسه فرودگاه، کل چیزی که داشته هم یه کیف کوله بوده. منم هستم که بیلیت اتوبوسمون فردا صبحه و به جز کیف لپتاپم 3 تا چمدون دارم که ببرم اصفهان :))


بالاخره تو عید آدم ممکنه هر کدوم لباساشو بخواد بپوشه دیگه :-"


+ شب های آخر ...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

[SIZE=small]منم يه خاطره دارم[/SIZE]
[/size][SIZE=small]من تو مدرسه معروفم به كسي كه دست تو جيبش نميكنه كه خرج كنه حتي اگه يه روز قرار باشه از گشنگي بميره خرج نميكنه واسه خودش چه برسه به ديگران خلاصه يه روز دوستان نقشه كشيدن كه منو مجبور كنن براشون يه چيز بگيرم تا كوفت كنن[/SIZE][SIZE=small] :-w [/SIZE][SIZE=small]من اول مقاومت كردم ولي بعد راضي شدم .اما من يه نقشه ي خفن در سر داشتم .گفتم ميخرم واسه همه يه نوشيدني (ابميوه )اونا هم خر ذوق كه فلاني دست تو جيبش كرد[/SIZE][SIZE=small] ;) [/SIZE][SIZE=small] .رفتم از دفتر پارچ گرفتم ابميوه هايي كه خريدمو توش ريختم.بعدش نميدونيد چي كار كردم 10 تا قرص خاكبرسري گلاب بروتون شكم كار كن از زيستياي مدرسه گرفتم ريختم توش بردم واسه بچه ([/SIZE]
[/size][SIZE=small]خودم يه ذره هم نخوردم[/SIZE][SIZE=small] ;) [/SIZE][SIZE=small])بعد بچه هر كدوم 2 ليوان خوردن منم هي خنديدم .حالا امروز نخند كي بخند .بعدش نزديك 15 دقيقه بعد بچه ها يكي يكي اجازه خواستن برن بازم گلاب به روتون دشويي حالا منو داري .از خنده داشتم ميمردم چه جوري اين جوري :)) كلا اون روز تا تموم شه بچه پشت هم اجازه گرفتن برن دشويي فك كنم اون روز چاه هاي دشويي مدرسه پر شده بود[/SIZE] =)) [/size][SIZE=small].خوب تقصير خودشو.ن بود مي خواست اصرار نكن برامون يه چيز بخر .تازه به معلم شيميونم دادم خورد[/SIZE] :) [/size][SIZE=small] .ديگه فك كنيد چه كردم .البته چون تو مدرسه پارتيم كلف بود هيچي نگفتن بهم .از اون روز هر وقت به بچه ها گفتم بريم بوفه يه چيز مهمون من همه فرار ميكنن [/SIZE][/size][SIZE=78%].[/SIZE] ;D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روز هم بد و هم خوبی بید!
یعنی من هر چیزی رو قبول میکنم الا اینکه کسی یه قولی بده بهش عمل نکنه حالا اگه دبیر باشه که دیگه ازش متنفرم!!!!
دبیر ریاضی ما گفت من این همه سختی میکشم یخ حوض می شکنم شنبه میام شماهم باید بیاین بعد خودش نیومد کصصصافتتت
دبیر هندسه هم که کلا نمیاد!!
بیکار بودیم کلی عکس گرفتیم دیگه..
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

سلووووووووووووم چطورید؟میدونم دل تنگم بودیدااااااااا
بچه ها خدایی من بد بختم یعنی ما بدبختیم تا4شنبه فیکس میخوایم بریم لامصبا یکیشم پایه نیست!اینم بچه سمپادی!همه ترسویییییییییم واس انضباطمون!
حالا بیخی امروز با دبیر زیستمون والیبال بازی کردی یک کیفی کردیم که نگو خیلی حال داد!اساسی!منتهی من دستم زخم شد
خلاصه خدمتتون عرض کنم امروزم رفت با کلی خنده وشوخی
راستی تازگیا نیدونم آلزایمره چیه؟یک دبیرو هربار میبینم میگم سلام!اخر سر امروز موقع خداحافظی به خانم سولی گفتم سلام
نیشگونم گرفت گفت درد!مردم اعصابارو فروختنا@خوسلام دیگه!دههههههههه
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

آقا چند وقت پیش (تقریبا یه ماه پیش) کادر دفتر مثل صهیونیست ها ریختن تو کلاس های مدرسه که کیف ها رو بگردن مثلا !حالا مجموعه

وسایلی که از کیف های بچه های کلاس ما پیدا کردن عبارت بود از:

5-6 تا تسبیح که بچه ها از نمازخونه مدرسه بلند کرده بودن.

چند مورد تقلب

انواع کتاب تست و کمک درسی

و کتاب های درسی


حالا مجموعه وسایلی که از کیف های اون یکی کلاس اول پیدا کرده بودن :

5-6 تا رژ لب

4 تا خط چشم

و تعداد اندکی رژ گونه

کلیپس و گل سر

نزدیک 8 تا تلفن همراه

4-5 دست پاسور

و 2-3 تا کتاب درسی

کلا همه به این نتیجه رسیدن اون کلاس نیس ارایشگاه است.

الان به بچه های کلاس خودمون افتخار می کنم!!

اینجاست که باید بگیم تفاوت را احساس کنید.
 
Back
بالا