اعتراف میکنم که من تا اول دبیرستان فک میکردم دانشگاه شبانه ینی دو شیفتس و شب میرن و دقیقا همین تفکر رو دوست من تا همین 2-3 هفته پیش (موقع انتخاب رشته) داشت هنوز
بچه که بودم سریال مریم مقدس می داد بعد اینکه مریم باردار شد و همه مردم باهاش بدرفتاری می کردن و اینا من که نمی فهمیدم قضیه چیه همیشه می ترسیدم منم مثل مریم مقدس یه دفعه ای حامله شم ،بعد کلی دعا می کردم که حامله نشم :-[
اعتراف می کنم
یه روز پسر خالم اومده بود کرمان برای انجام کاری(شیراز زندگی می کنن) صب من زودتر از خواب بلند شدم مامانم گفت چایی درس کن و صبحانه آماده کن منم رفتم نوشابه ریختم تو فلاسک بعد پسر خالم دیرش شده بود تندی چایی ریخت گف این مال چند روز پیشه اینقد سیاه شده منم هیچی نگفتم
تازه شکر هم ریخت توش باورتون نمیشه نون پنیر با نوشابه شیرین خورد :-& (گفتم الان یه طوریش میشه ) می گف چرا یه مزه ای میده فک کنم چایی ها موندن زیاد (من ) یینی تا این حد این بشر مشنگِ
دیگه عاغا من نتونستم جلو خندمو بگیرم قضیه لو رفت بعد پرسید میشه بگی فقط چی به خورد من دادی
من اولش فقط نوشابه خودت شکر ریختی توش
اعتراف میکنم تا قبل از مسابقه ی شعرخوانی فکر میکردم "کهربا" دختره تازه هنوزم گاهی ک اسمشو میبینم و حواسم نیس فک میکنم دختره
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم فکر میکردم زن و شوهرا به خدا میگن و دعا میکنن بعد خدا یه بچه تو دل خانومه میکاره! من مثل شما دانشمند نیسم از همون اولم معنوی فکر میکردم