اعتراف مینکم یه روز که خیلی خوشحال بودم، داشتم از بیمارستان میرفتم بیرون
( مامانم پرستارن؛ رفته بودم یه چیزی بگیرم ازشون) دیدم جمعیتی میخوان برن داخل، و نگهبان نمیزاره،
خودم بعضی وقت ها که بهم گیر میدن کجا؟ میگم با خانوم فلانی(مامانم) کار دارم..
فامیل چند تا از پرستارا به جمعیت پشت در یاد دادم گفتم بگین با خانوم یا اقای فلانی کاردارین
اعتراف میکنم هروخ قراره ازم درسیو بپرسن ک بلد نیستم تِز دانایی بیش حد رو برمیدارم و دراون لحظه مثن یادم رفته ^-^
خعلی جواب میده
××اعتراف میکنم ک بعضی موقه ها غرور مسخره ای درمن فوران میکنه ک حاله خودمم بد میشه ( اعتراف میکنم تا الان نزدیک یک ماهی هست پرتقال جلوی چشممه و بااینک خیلی دوسش دارم نمیخورم چون پوس کندنش سخته (
اعتراف میکنم عاشق این اسمایلی م (