• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اعتراف میکنم فقط واسه خوش گذرونی و دوستام میرم مدرسه
 
اعتراف میکنم که یه جوهر پر مشکی رنگ رو صندلی معلم خالی کردم (روکش صندلی هم مشکی بود اصلا دیده نمیشد ) و اون بنده خدا با کت و شلوار سفید اومد نشست روش (دبیر هنرمون بود کلاس پنجم) و آره دیگه بچه ها پایه بودن همه یه دور کتک خوردیم
 
اعتراف میکنم نصف تخته پاک کنا رو من دزدیدم از کلاس بغلی چون معلم بهم گفت تو قیافت مظلومه بهت نمیخوره تو برو بیار اونام خودشون از کلاس بغلیاشون دزدیدن 😁😅
 
اعتراف می‌کنم نمی‌دونم ح.ب و پ.خ یعنی چی :))
 
اعتراف میکنم
بچه که بودم (خیلی بچه بودم)
گوشواره های طلامو به بدبختی تموم در اوردم و فقط چون ازشون خوشم نمیومد انداختم سطل اشغال بعدم پیش مامانم گریه کردم که کار من نبوده و نمیدونم کجان
 
اعتراف میکنم پنج سالگی فکر میکردم گوشواره هام عضو بدنمن و با من به دنیا اومده‌ن(هیچ وقت تا الان از گوشم درشون نیاورده‌م) تا ابنکه فاطمه دنیا اومد دیدم اوووووه! باید اول گوش سوراخ کنن و این بساطا
 
یه بار برادر کوچیکم(تازه داشت راه می‌ افتاد) پیشم بود(فقط برای ده دقیقه) و من انقدر غرق گوشی شده بودم که ندیدم رفت و با سر کوبید توی دیوار
واقعا نمیدونستم چیکارش کنم و خداروشکر انقدر بابا و مامانم هول شده بودن که کلا مقصر یادشون رفت
 
ما یه جایی بودیم که باید یه کاری برعهده میگرفتیم...یا سفره جمع میکردیم یا ظرف میشستیم و یا جارو میکردیم:خونه خیلی بزرگ بود...خلاصه
اعتراف میکنم اومدم زرنگی کنم دیدم ظرفا کمه
کاملااااااا فداکارانه گفتم اوکی ظرفا با من
به خیال خودم چقدم برد کردم ک یه اهنگی میزارم 4 تیکه ظرف میشورم از کلی کار دیگه در میرم
نگو اینا دو تا اشپزخونه داشتن بقیه ظرفا تو اون اشپزخونه بود:)

خلاصه یه 4 سینک شستم و تصمیم گرفتم دیگه از رو ظاهرهیچکاری رو قضاوت نکنم:)
 
اعتراف میکنم
بچه که بودم (خیلی بچه بودم)
گوشواره های طلامو به بدبختی تموم در اوردم و فقط چون ازشون خوشم نمیومد انداختم سطل اشغال بعدم پیش مامانم گریه کردم که کار من نبوده و نمیدونم کجان
اعتراف میکنم گزارش کار دروغی میفرستم بعضی روزا :)
 
اعتراف میکنم فقط برای اینکه اعتراف کنین و بخونم این پستو گذاشتم تا بیاد بالا
 
اعتراف میکنم با بیست و چهار سال و اندی تازه دیروز فهمیدم؛(پرک)برند کارخانه نیست
بلکه جو پرک همان جو دوسر هست:)
 
اعتراف میکنم با اینکه مسیرم جدا شده و دیگه نمیبینمشون ولی شمارهٔ همکلاسی های قبلیمو هنوز دارم و اکانت های اجتماعیشون رو چِک میکنم
 
اعتراف میکنم با ۱۶ سال سن تازه فهمیدم گلای داخل میدون و.. که دم عید یهو شکوفه میزنن، یهو شکوفه نزدن از چند ماه قبل شهرداری اونا رو کاشته بعد میاره وسط میدون
سبحان الله اصن
 
اعتراف میکنم چندین سال پیش عید یکی از فامیلامون که هنوزم ازش متنفرم اومده بود خونمون و به من گفت برو یه چایی برام بیار و دوتا هم قند بنداز توش
منم تف کردم تو چایی
و قندارم انداختم تا طبیعی جلوه بشه که کف قنداس که روی چاییه
و بله اون چایی رو خورد و دلم بدجوری خنک شد
 
اعتراف میکنم خیلی زود بهم بر میخوره ( اگرچه کسی از اطرافیان زیاد براش مهم نیست این موضوع و به کار خودشون ادامه میدن اغلب 👀 )
 
من واقعا خیلی تا آذر پارسال پیاده و کودکسال بودم
و ناگهان عده ای از از آشنایان از خدا خواسته با لایک نظر موافق خود را درباره این مطلب ابراز کردند:-"
 
اعتراف میکنم که اعتراف نمیکنم.
 
Back
بالا