• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان
وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او
جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب
چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست
سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس

حضرت مولانا
[حتما با صدای همایون شجریان گوشش بدین]
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج
 
روزگار مرگ انسانیت است !

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود !
گرچه آدم زنده بود !


***
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود !

***
بعد ، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت...
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا ، آدمیت بر نگشت !


***
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !
در کویری سوت و کور...
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور !

***
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است !



# فریدون مشیری

+یکم طولانی بود،خلاصش کردم یه کوچولو...
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی …

فریدون مشیری
 
  • لایک
امتیازات: reza7
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست
اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست !

آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است
دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست

با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت
بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست

یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!
دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست

دار و ندارم سوخت در این آتش اما
هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست

هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد،
دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست
...
حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد!
این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست

رویا باقری
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

باور کن من با دلم به توافق رسیده ام
دیگر دل نخواهم بست
به دلبستگی های معلق
وقتی خدا هم با احساسم بازی میکند
لحظه لحظه سکوت از تنم بالا میرود
و بغض بغض در من ذوب میشود
من زخمهای پاییزی به تن دارم
که برگهایش دائم در من خش خش میکند
چه تماشای غریبیست غروب تنهاییم
چه دلداده رفیقی
که از اینهمه خاکستر
گرد و غبار هم راه نینداخته

امیر وجود
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

اولین برف
اولین حس زمستانی سرد
می نشیند
به دل کوهستان
می خرامد
به دل ساکت رود
می شود
خاطره ای گرم و نهان!
یاد آن برف
که بر کوه نشست؛
یاد آن سرخی سرد
که نشست
بر همه صورتمان!

هودیسه حسینی
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
می روم...اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست...؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در برگرفت
آه...آری...این منم...اما چه سود
او که در من بود،دیگر،نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود،آخر کیست،کیست؟
#فروغ_فرخزاد
 
پاسخ : بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

تو آن ابری که بارانی ندارد
من آن خاکم که سرتاسر کویرم
تو آن راهی که پایانی ندارد
منم آن راهپیمایی که پیرم
تو آن باغی که در کام خزان است
منم آن باغبانی که باید رخت بربندم از اين باغ
دلم اینجاست، اما ناگزیرم
منم برق شهاب تند پرواز...
که می خندم ولی باید بمیرم
فسونگر .....فرو شو عشق دیرین را ،ز دفتر
مرا در کام تنهایی رها کن.....برو با یار دیگر مرا بگذار و بگذر.....
مخوان بیهوده بر من قصه ي عشق
که ما این نامه را خواندیم و بستیم
برو، زین راه برگشتن محال است...
که ما در پشت سر ، پل را شکستیم
تو، ای عشقت به جانم سایه گستر
دگر آن قصه های عاشقی را .....به یاد من میاور مرا بگذار و بگذر
گلی دیگر نمی روید از این دشت
که باغ عشق دیرین شوره زاریست
گل اشکی که در چشم من و توست
گل پژمرده بر سنگ مزاریست
در این دیدار، دیگر پیام دست ها نیست
به لبها بوسه پژمرد، طلوع خنده ها رفت...
شکوه عشق ما مرد ........ به شوق انتظارت
دگر یک لحظه چشمم نیست بر در ...
که من جسمم سراپای............که من سنگم سراسر
من و تنهایی خویش ......... تو و یاران بهتر
مرا بگذار و بگذر
مرا بگذار و بگذر :-<
شعر از مرحوم مهدي سهيلي
 
شخصیت هایی در من اند
که با هم حرف نمی زنند
که همدیگر را غمگین می کنند
که هرگز دورِ یک میز غذا نخورده اند

شخصیت هایی در من اند
که با دست هایم شعر می نویسند
با دست هایم اسکناس های مُرده را ورق می زنند
دست هایم را مُشت می کنند
دست هایم را بر لبه ی مبل می گذارند
و هم زمان
که این یکی می نشیند
دیگری بلند می شود٬ می رود

شخصیت هایی در من اند
که با برف ها آب می شوند
با رودها می روند
و سال ها بعد
در من می بارند

شخصیت هایی در من اند
که در گوشه ای نشسته اند
و مثلِ مرگ با هیچ کس حرف نمی زنند

شخصیت هایی در من اند
که دارند دیر می شوند
دارند پایین می روند
دارند غروب می کنند
و آن یکی هم نشسته است
روبه روی این غروب٬ چای می خورد

شخصیت هایی در من اند
که همدیگر را زخمی می کنند
همدیگر را می کُشند
همدیگر را
در خرابه های روحم خاک می کنند

من امّا
با تمام شخصیت هایم
دوستت دارم

گروس عبدالملکیان
 
Back
بالا