بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
شکایت کرد روزی دیده با دل

که کار من شد از جور تو مشکل

ترا دادست دست شوق بر باد

مرا کندست سیل اشک، بنیاد

ترا گردید جای آتش، مرا آب

تو زاسایش بری گشتی، من از خواب

ز بس کاندیشه‌های خام کردی

مرا و خویش را بدنام کردی

از آنروزی که گردیدی تو مفتون

مرا آرامگه شد چشمهٔ خون

تو اندر کشور تن، پادشاهی

زوال دولت خود، چندخواهی

چرا باید چنین خودکام بودن

اسیر دانهٔ هر دام بودن

شدن همصحبت دیوانه‌ای چند

حقیقت جستن از افسانه‌ای چند

ز بحر عشق، موج فتنه پیداست

هر آنکودم ز جانان زد، ز جان کاست

بگفت ایدوست، تیر طعنه تا چند

من از دست تو افتادم درین بند

تو رفتی و مرا همراه بردی

به زندانخانهٔ عشقم سپردی

مرا کار تو کرد آلوده دامن

تو اول دیدی، آنگه خواستم من

بدست جور کندی پایه‌ای را

در آتش سوختی همسایه‌ای را

مرا در کودکی شوق دگر بود

خیالم زین حوادث بی خبر بود

نه میخوردم غم ننگی و نامی

نه بودم بستهٔ بندی و دامی

نه میپرسیدم از هجر و وصالی

نه آگه بودم از نقص و کمالی

ترا تا آسمان، صاحب نظر کرد

مرا مفتون و مست و بی خبر کرد

شما را قصه دیگرگون نوشتند

حساب کار ما، با خون نوشتند

ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند

تو حرفی خواندی و من دفتری چند

هر آن گوهر که مژگان تو میسفت

نهان با من، هزاران قصه میگفت

مرا سرمایه بردند و ترا سود

ترا کردند خاکستر، مرا دود

بساط من سیه، شام تو دیجور

مرا نیرو تبه گشت و تو را نور

تو، وارون بخت و حال من دگرگون

ترا روزی سرشک آمد، مرا خون

تو از دیروز گوئی، من از امروز

تو استادی درین ره، من نوآموز

تو گفتی راه عشق از فتنه پاکست

چو دیدم، پرتگاهی خوفناکست

ترا کرد آرزوی وصل، خرسند

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند

مرا شمشیر زد گیتی، ترا مشت

ترا رنجور کرد، اما مرا کشت

اگر سنگی ز کوی دلبر آمد

ترا بر پای و ما را بر سر آمد

بتی، گر تیر ز ابروی کمان زد

ترا بر جامه و ما را بجان زد

ترا یک سوز و ما را سوختنهاست

ترا یک نکته و ما را سخنهاست

تو بوسی آستین، ما آستان را

تو بینی ملک تن، ما ملک جان را

ترا فرسود گر روز سیاهی

مرا سوزاند عالم سوز آهی
پروین اعتصامی
 
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
***
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود

ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
***
قرة العین من آن میوه دل یادش باد

که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
***
ساروان بار من افتاد خدا را مددی

که امید کرمم همره این محمل کرد
***
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار

چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
***
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
***
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ

چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد
 
قـدر‌نشناسِ عزیــزم،نیــمه ی من نیـــــستی
قلبمـــــــی اما ســـــزاوار تپیدن نیــــستی

مــــادر این بوسه های چون مسیحــایی ولـی
مـــــــرده خیلــی زنده کردی،پاکدامن نیستی

من غبــارآلودِ هجــــرانم تو اما مدتــی ـست
عهـــده دارِ آن نگاهِ لــــــرزه افکن نیــــستی

یک چـــــــراغ از چلچراغ آرزوهایت شـکست
بعدِ مـن اندازه ی یک عشق روشن نیـــــستی

لاف آزادی زدی؛حالا که رنگــــت کـــرده فصل،
از گزنــدِ بادهای هـــــــرزه ایمن نیـــــستی

چون قیاسـش میکنی با من پس از من هرکسی،
هرچه گویـد عاشقم،می‌گویی:اصلا نیــــستی...!

دست وقتی که تکان دادی عجب حــــالی شدم
اندکـــی برگشتم و دیـدم که با من نیــــــستی


#کاظم_بهمنی
 
آخرین ویرایش:
شعر زندگی از سهراب سپهری
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
 
در این سرما و باران یار خوشتر

نگار اندر کنار و عشق در سر

نگار اندر کنار و چون نگاری

لطیف و خوب و چست و تازه و تر

در این سرما به کوی او گریزیم

که مانندش نزاید کس ز مادر

در این برف آن لبان او ببوسیم

که دل را تازه دارد برف و شکر

مرا طاقت نماند از دست رفتم

مرا بردند و آوردند دیگر

خیال او چو ناگه در دل آید

دل از جا می‌رود الله اکبر
البته بنده نه کارشناس ادبیاتم نه دبیر فارسی اما رگ شعر ایرانی را همه داریم منم ازاین شعر مولانا خوشم اومد
 
مثل پاندای احمقی بودن
به خیال درخت چسبیدن
ترس از فرق خواب و بیداری
مثل مرده به تخت چسبیدن
خسته در انتظار هیچ جواب
به سؤالات سخت چسبیدن
خستگی لباس از تن ها
به تن بند رخت چسبیدن!

راه رفتن میان آدم ها
گم شدن توی کوچه ی بن بست!
تکیه دادن به سینه ی دیوار!
بغض از دست دادن «از دست »
از نخی پاره گم شدن در باد
شورش چند بادبادک مست
شستن و پهن کردن یک عشق
بر طنابی که در تو پاره شده ست

لخت، باران عصر را رفتن
تا دویدن به وقت دیدن ایست!
بغلت رفتن از هزاران ترس
گریه کردن! که خانه ات ابری ست *

به صدایت:
«بخواب! چیزی نیست... »
خواندن یک ترانه ی غمگین
تک نوازی مرد ساکسیفونیست **

خودکشی کبوتری غمگین
عاشق چند دانه بادکنک!
به «چرا »یی همیشگی مصلوب
از یقین همیشگیت به شک!
خواب رفتن میان بوسه ی تو
طعم شیرین چند بسته نمک...
صبح بیدار می شود، بی تو!
بی صدا گریه می کند:
«به درک! »

خسته از عقل، خسته از بودن
روی سیگار، بار زد خود را
مثل یک خنده ی جنون آمیز
توی این شعر، جار زد خود را
راوی ات دست برد در قصّه
از کنارت کنار زد خود را
عشق، پاندای کوچک من بود
از درخت تو دار زد خود را...

سید مهدی موسوی
 
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده‌اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیده‌اند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده‌اند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده‌اند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را در ترازوی چو من دیوانه‌ای سنجیده‌اند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده‌اند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده‌اند
کرده‌اند از بیهشی بر خواندن من خنده‌ها خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده‌اند
من یکی آئینه‌ام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده‌اند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده‌اند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده‌اند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیده‌اند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق ریسمان خویش را با دست من تابیده‌اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده‌اند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیده‌اند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیده‌اند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند
دبوانه و زنجیر از پروین
 
آخرین ویرایش:
بخشی از ستایش خرد شاهنامه فردوسی:

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و‌خرد دلگشای
خرد دست گیرد بهر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان

چه‌گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار او برخورد

کسی کو‌خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده ی خویش ریش
 
این شعر رو یه دوستی برا معشوقه ی تبریزیش -پریا- که با یکی دیگه دوسته،گفته(خودش تبریزی نیس)...

لنــــــگ لنگان میرود تیـمور پالیـــزت پری
تو بمــان در سـایه ی یار دل انگیــــزت پری
شور شیــرینت به دستم تیـشه ی فرهـاد داد
بیــــستون از آنِ تو با خسروپــرویــزت پری
میبرم جول و پلاسم را از این شهر عبــــــوس
میـــــروم من،باش تو با شهـــر تبریزت پری
غرق خـواهد شد جلال الدین در عمق سنـدها
خستـه ام از جنگ،از چشمان چنگیـــزت پری
نوبهارا،با رقیبــان عیــــش خود را ســاختی
میرسد یک روز هم نوبت به پاییزت پـــــری!

#جاوید
 
آخرین ویرایش:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

مولانا
 
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

*شهریار*
 
آخرین ویرایش:
ای عشق تو مایهٔ جنون دل من
حسن رخ تو ریخته خون دل من

من دانم و دل که در وصالت چونم
کس را چه خبر ز اندرون دل من

*ابوسعید ابوالخیر*
 
یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم

شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم

پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور
آیینه‌ای رو به توام ، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم.


" افشین یداللهی "
 
رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسي نيست
شريعتي كه در آن حكم‌ها قياسي نيست

خدا كسي است كه بايد به ديدنش برويم
خدا كسي كه از آن سخت مي‌هراسي نيست.

فقط به فكر خودت باش،اي دل عاشق
كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست

به عيب پوشي و بخشايش خدا سوگند
خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست

دل از سياست اهل ريا بكن،خود باش
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست

{فاضل نظری}
 
دلبر بسیار و دل نگه دار کم است
دلدار کم و چه کم که بسیار کم است

گویند بعالم تو چِرا بی یاری
یاران چکنم یار وفادار کم است...

/حزین لاهیجی/
 
...همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم...

#علیرضا_آذر
 
آخرین ویرایش:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمايل باشى
 
بي سبب زخم زبان بر جگرم نگذاريد
وقت و بی وقت فقط سر به سرم نگذاريد
مثل قابيل نگرديد به دور و بر من ...
داغ فرزند به دوش پدرم نگذاريد
عرصه ی زندگی ام تنگ شده بدتر از آن ...
لحظه ای نيست كه پا روی پرم نگذاريد
من كه درجاذبه و دافعه تان می سوزم
هيزم تازه به چشمانِ ترم نگذاريد
می روم آخر از اينجا به خداوند قسم ...
اينقدر سنگ به راه سفرم نگذاريد
كم شده طاقتم از بار ندانم كاری....
كوه را باز به روی كمرم نگذاريد
دوست دارم بروم جمله ی كوتاهی نيست....
كاشكی از دل خود بی خبرم نگذاريد ....


سيد مهدی نژادهاشمی
 
آخرین ویرایش:
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی..
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی..

شاید از آن پس بود که احساس میکردم..
در سینه ام پر میزند شب ها پرستویی..

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی..

از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت:
از شانه ام هر روز میچیده ست شب بویی..

نام تو را میکند روی میز ها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی..

"بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری ست..
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی است......."

فاضل نظری
 
درماندگی یعنی که فهمیدم ... وقتی کنارم روسری داری
یک تارِ مو از گیسوانت را ... در رختخوابِ دیگری داری
آخر چرا با عشق سر کردی ... محدوده را محدودتر کردی
از جانِ لاجانت چه می خواهی ... از خطِ پایانت چه می خواهی

این دردِ انسان بودنت بس نیست؟ ... سر در گریبان بودنت بس نیست؟
از عشق و دریایش چه خواهی داشت ... این آب تنها کوسه ماهی داشت
گیرم تو را بر تَن سَری باشد ... یا عُرضه ی نان آوری باشد
گیرم تو را بر سر کلاهی هست ... این ناله را سودای آهی هست

تندی نکن اِی عشقِ کافر کیش ... خیزابِ غم،گردابه ی تشویش
من آیه های دفترت بودم ... عمری خدا پیغمبرت بودم
حالا مرا ناچیز می بینی؟ ... دیوانگان را ریز می بینی؟
عشق آن اگر باشد که می گویند ... دل های صاف و ساده می خواهد
عشق آن اگر باشد که من دیدم ... انسانِ فوق العاده می خواهد

#علیرضا آذر _ 2 در 1
 
Back
بالا