بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

دل به سودای تو بستیم، خدا می‌داند
وز مه و مهر گسستیم، خدا می‌داند

ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان
ز آرزویت ننشستیم، خدا می‌داند

با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست
بر همانیم که بستیم، خدا می‌داند

به امیدی که گشاید ز وصال تو دری
درِ دل بر همه بستیم، خدا می‌داند

خاستیم از سرِ شادی و غمِ هر دو جهان
با غمت خوش بنشستیم خدا می‌داند

دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف
روز و شب جز تو نجستیم خدا می‌داند

دوش با "شمس" خیال تو به دلجویی گفت
آرزومندِ تو هستیم خدا می‌داند

*شمس مغربی*
 
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده‌اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیده‌اند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده‌اند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده‌اند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را در ترازوی چو من دیوانه‌ای سنجیده‌اند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده‌اند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده‌اند
کرده‌اند از بیهشی بر خواندن من خنده‌ها خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده‌اند
من یکی آئینه‌ام کاندر من این دیوانگان خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده‌اند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده‌اند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده‌اند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیده‌اند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق ریسمان خویش را با دست من تابیده‌اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده‌اند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیده‌اند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیده‌اند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند
دبوانه و زنجیر از پروین

زخم هایی را که از زنجیر بر تن مانده است
چون نشان افتخار هرروز سیقل میزنم
...
آرمان آریا - داشت باز
شهریور شوم 92


@anahita232
آفرین دختر
 
پیمانه الستم پیموده شور مستی
من پیر می پرستم پیمان من الستی


نبض جهنده ای با روح بهیمه پیوند
نفس زکیه ای هست پیوند جام هستی


با زمره لطایف سر بر بلندی آور
دانی که هر بلندی سر مینهد به پستی


از پای سالکی کو بگذشتی از حجابات
بند زمان گشودی قید مکان گسستی


کرسی نشین عزت بر عرش کبریایی
با دلشکستگان هم بر بوریا نشستی


ای دردم از تو درمان چون شد به عشق بازان
نازی نمی فروشی دردی نمی فرستی


هر یک به زخمه خود چاه تو می نوازد
بلبل به نغمه خوانی مطرب به چیره دستی


نعمت تمام کردی اما به عاشقان بس
یک نیمه امن خاطر یک نیمه تندرستی


داغ دلی که خواهی جنت کند چراغان
چون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستی


مست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پر
وان خودپرستی آید عین خدا پرستی


گر کسوت علایق کندی و بستی اهرام
لبیک کعبه گفتی بتهای خود شکستی


کین ریشه کن کن از خود تا گل دمد ز خارت
ور خود ز بار خاطر خارت نرست رستی

*استاد شهریار*
 
اتّفاق است این که با یک شعر ،آن که با یک نگاه می افتد
می زند زل به "چشم"غمگینی ، و به روز "سیاه" می افتد
سال ها حوضِ بی سر و پایی فکر های بدون شرحی داشت !
حال، روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد، تو آمدی و دنیا دید عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی ، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت ، چاه کن توی چاه می افتد
عشق مثل دونده ای گیج است ، گاه در داه مانده می بازد
گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه گی افتد
دست می لرزد از...نمیدانم ! عقل شک می کند به بودن خویش
من منم !تو تویی! تو .. من..من.. تو..؟ بعد به اشتباه می افتد
مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد
می رود سمتِ... دوور می گردد ، می دود سویِ...آه می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی ست اول جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده ، اتوبوسی که راه نی افتد

سید مهدی موسوی
 
آخرین ویرایش:
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
 
آخرین ویرایش:
شراب تتتلللللللخخخخ میخواهم که مرد افکن بود صورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
 
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

دراز است دست فلک بر بدی
همه نیکویی کن اگر بخردی

چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندرخورت

چو نیکی نمایدت کیهان‌ خدای
تو با هر کسی نیز، نیکی نمای

مکن بد، که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان، نام بد

به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن

وگر بد کنی، جز بدی ندروی
شبی در جهان شادمان نغنوی

**فردوسی
 
صدای خنده ی یک خانمِ جوان شده بودی
مرا صدا کردی...باز مهربان شده بودی

مرا صدا کردی ...
روی خاک سرد نشستم.
سپس درآمدی از گورِ خود ، جوان شده بودی

مرا گرفتی و در چشم هات باد می آمد
شبیه بارش یک برفِ ناگهان شده بودی

شبیه خم شدن شانه های لاغر یک کاج
پس از تحمل یک برفِ بی امان شده بودم

شبیه لرزشِ یک برکه از خیال زمستان
شبیه وحشت یک شاخه در خزان شده بودم

شبیه پرت شدن از در ورودی کافه
پس از شکستن یک مشت استکان شده بودم

دلیل کف زدنِ چند تا مخاطبِ راضی
برای نردنِ یک ضد قهرمان شده بودم

شبیه لرزش دستانِ بی تحمل راوی
پس از نوشتن پایان داستان شده بودم...

صدای آمدنِ روزهای آخر دنیا
صدای قاصدی از آخر جهان شده بودی

مرا گرفتی و می خواستی که شعر بخوانی
صدای خواندن یک قوی نیمه جان شده بودی

شبیه مردن گلبرگ های یک گل مریم
شبیه مردن یک بوسه در دهان شده بودی

مرا رها کردی...روبروی ابر نشستی
شروعِ ریختنِ سقف آسمان شده بودی

شروعِ وا شدنِ صبحگاهیِ گل سرخِ
مسافری از آن سوی کهکشان شده بودی

به سویت آمدم...
از پشت ابر ، روز در آمد
میان دستم یک مشت استخوان شده بودی

حامد ابراهیم پور
 
رقص ایرانی از سیاوش کسرایی
چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو

بیا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو

به انگشتان سر گیسو نگهدار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و واکن
دو پا برهم بزن پایی رها کن

بپر پرواز کن دیوانگی کن
زجمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز بپرهیز
چو رقص سایه‌ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه‌ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه‌ای با هم بیامیز
دلارام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن

به بر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانه‌چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گلهایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم
 
گر نیمه شبی مست در آغوش من افتـد
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتـد

صــــد بار به پیش قدمش جان بسپارم
یک بار مگر گوشه ی چشمش به من افتد

ای بر سر ســـودایِ تو سرها شده بر باد،
دور از تو چنانم که ســـری بی بدن افتد

آوازه ی کوچـک دهنت، وردِ زبان هاست
پیــدا شود آن راز که در هر دهن افتـــد

شیرین نفتد هر که زند تیشه که این رمز،
شـوری است که تنها به سرِ کوهکن افتد

#ملک الشعراء بهار
 
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه
 
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که دل باید به دریا زد همین جاست:x
 
یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید
یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید

شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند
خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند
قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید
سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد
قامتش را سرِ سبابه‌ی خود می‌بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد
کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست
وای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنم


#علیرضا آذر
 
تو را عمر نکو باید که از پروانه آموزی
زمانی شاد می زی به فریاد دل افروزی

رقیبان را براندازی به ایمان و به جهد و جد
به چندی زندگی قانع نباشی همچو دریوزی

گدایی برسرای او چو مرغ در قفس باشد
که می خواند ترانه از دل پر تاب و پر سوزی

نمی گویم به یاد او جگرسوزی بکن پیشه
ولی گویم به عشق او گذر ایام بهروزی

دراین دوران پرغوغا که هفتاد است عمر ما
بدان قدر رفيقان را که عمرت بگذرد روزی

به پندی زندگی زیبا شنو این پند روح افزا
تو را عمر نکو باید که از پروانه آموزی

* مریم بخاریساز *
 
صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
 
یار غارت گشــــته ام،آیا تو هم؟
بیقــــرارت گشته ام ،آیا تو هم ؟

هر شب از شوق وصالت،ماه من
بر مـــدارت گشته ام،آیا تو هم ؟

احسان حق شناس
 
من یار مهربانم دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم
 
...
پس از این بیت من و آینه در یک قابیم
او همه ریزترین زیر و بَمَم را بلد است
آینه حرف بزن حرف بزن برزخیم
من ندانسته بَدَم آینه دانسته بَد است

ای دهان درهء بی حالِ کسالت آور
بعدِ ظهرِ سگی و لحظه بی حوصلگی
خشم بی خود به خود و خودخوری و زخم و خراش
جمله های مرض آلود و سراسر گلگی
...

علی آذر
 
..
ای همسفر در فرط خاموشی
ای آشنایِ سردِ کز کرده
ای گمشده در وادی شب ها
ای خواب سنگین از پسِ نرده

باید به پایان میرسید آن شب
کز رفتنت مشکی به تن پوشید
روزی به پایان میرسد آن روز
از اینکه تب کرد و غمت را دید

من هم به تو بخشیدم آن هارا
تا زندگی من را زِ من دزدید
تا رد شدم از جای پاهایت
هرکودکی بر حال من خندید

باید که یک روزی تمامم را
بردارم و از صحنه از گم شم
شاید در این منظومه ی تاریک
ته مانده ای از جنس مردم شم

"باید کمی بد را بلد باشم"
اینجا کسی من را نمیفهمد
شاید که مردِ خوبِ این قصه
روزی بخواهد از تو برگردد

خودم
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا