• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

سپاسگذارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نیت گم شدن افریدی
-----------------------------------------------------------
اگر که این درد از گریه تا عصب برسد
اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
که سالها بدوی،قبل پایانی
یواش سایه یک مرد از عقب برسد
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد
که هی سه نقطه بچینی اگر...ولی...شاید...
کسی نمی اید نه کسی نمی اید
-----------------------------------------------------
نه این که بلایی نازل کرده باشد
اسمان بی حوصله
همین باران یک در میان را هم
که تعهد کرده است
یادش می رود نازل کند
چه برسد به بلا!!
 
  • لایک
امتیازات: 3zar
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس
غریب بود و کسی را نداشت الا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت
و گاه بغض صدا می شکست "آقا واکس؟؟؟"
درست اول پاییز هفت سالش بود
و روی جعبه مشقش نوشت بابا واکس...
غروب بود ، و مرد از خدا نمی فهمید
و میزد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیا مشقی از اسم خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه ها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی بعد
صدای خنده مرد و زنی که "ها ها واکس"
چقدر روی زمین خنده دار می چرخد
(چه داستان عجیبی) بله در اینجا واکس
پرید توی خیابان پسر به دنبالش
صدای شیهه ی ماشین رسید اما واکس
یواش قل زد و رد شد کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز می چرخید
و کفش های همه خورده بود گویا واکس
و کارخانه به کارش ادامه می داد و
هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار "مادر" گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد حتی واکس
صدای باد ، خیابان و جعبه ای پاره
نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس


پوریا میررکنی :( :( :( :( :(
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بچه ها این خیلی خیلی باحاله
داستان زندگی یه آدمه تو قالب یه شعر
با ردیف سکانس بعد
(حتما بخونین):
پت... پت...، چراغ از نفس افتاد؛
تا پدر آمد سراغ خلوت مادر
سکانس بعد

نُه ماه بعد غنچه‌ی سرخی شدی
ولی مادر شبیه یک گل پرپر
سکانس بعد

تو چار ساله بودی و عشقت پرنده بود
یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد
گنجشک پَر، کبوتر... و در کُل پرنده پَر
مادر پریده بود و پدر پَر
سکانس بعد

- ابرو کمون شونه بلندم! لالالالا
گلدونه‌ی دلم، گل گندم! لالالالا
کی می‌شه حجله‌ات ببندم! لالالالا...
مادربزرگ با نوه‌اش در سکانس بعد
یک خانه داشتند ته کوچه‌ی زمین
دور از تمام مردم دلسرد بی‌خیال
در فصل بی‌بخار زمستان قشنگ بود
بر شیشه‌ها بخار سماور!
سکانس بعد

کیف و کتاب دخل به خرجش نمی‌رود،
بایدنبایدی که به منطق نمی‌خورد
آقای ناظمی که سراپا شکایت است:
گمشو لجن، برو دم دفتر!
سکانس بعد

مادربزرگ حادثه‌ی بعدی تو بود
او را ببر و زیر لحد خاک کن! همین
یک فاتحه بخوان و به یک "ارث!" فکر کن!
به جانماز بی‌بی‌کوثر
همین سکانس
_ در متن _
کارگردان سگ خُلق و بد دهن
از پشت دوربین به همه پارس می‌کند و کات می‌دهد به تو
که: این چه طرزش است؟
با این پلان مسخره
تف بر سکانس بعد

بازار، ریشه ریشه تو را جذب می‌کند
تو شاخه شاخه در لجن روزمرگی
تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل
در دست بادهای شناور
سکانس بعد

- آقا لبو ببر! لبوی داغ حال می‌ده!
خانم لبو بدم؟
- بده آقا!
که ناگهان؛ موهاش توی باد
دلت را به باد داد آن دختر تکیده‌ی لاغر
سکانس بعد

دختر ولی پرید و خمارت گذاشت
بعد میخانه بود و نم‌نم سیگارهای تلخ
با یاد چشم‌های خمارش تو بودی و
بعد از دو بطر، بطری دیگر
سکانس بعد

یک دستمال یزدی و یک پاتوق مدام
مردی مزاحم دو سه تا خانم جوان
چاقو به دست می‌رسی و قاط می‌زنی:
هی!با توام، کثافت عنتر!
سکانس بعد

زندان
شروع حرفه‌ای جرمی بزرگ‌تر
یک طرح کاد واقعی از مجرمان پیر
استاد کار می‌شوی و می‌زنی جلو
با چند سال سابقه کمتر!
سکانس بعد

- آزادی ات مبارک!
- ممنون! ولی... شما؟
- من شاعرم، همان که تو را خلق کرده است
اما ببخش، خالق خوبی نبوده‌ام
من قول می‌دهم که تو در هر سکانس بعد
هرجور خواستی بروی زندگی کنی
یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ...

خواباند بیخ گوشم، زل زد به چشم‌هام
چیزی نگفت؛ رفت.

شبی در سکانس بعد
او قرص‌های کوچک آرام بخش را با چای تلخ
بسته به بسته به حلق ریخت
تا خواستم به متن بیایم، کمک کنم
پشت سکانس‌های فراموش فید شد.

"محمد علی پور شیخ علی"
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

در کل شعرای عرفان نظر آهاریو دوست میدارم!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم

به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست ای بی بازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

تو در کنار پنجره
نشسته ای به ماتم درخت ها
که شانه های لخت شان خمیده زیر پای برف
من از میان قطره های گرم اشک
که بر خطوط بی قرار روزنامه می چکد

من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های ناپدید
نگاه می کنم به پاره پاره های تن
به لخته لخته های خون
که خفته در سکوت دره های ژرف
درختهای خسته گوش می دهند
به ضجه مویه های باد
که خشم سرخ برف را هوار میزند
من و تو زار می زنیم
درون قلب هایمان
به جای حرف


فریدون مشیری
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نام او
این چند بیت شعر یکی از اشعار مولوی میباشد،
این ابیات در کتاب کلیات شمس تبریزی نوشته شده،
این شعر از این نظر اهمیت داره که دارای آهنگ موزون خاصی هست و حالشو ببرید.
ای یوسف خوشنام ما،خوش میروی بربام ما • ای درشکسته جام ما،ای بردریده دام ما
ای نور ما،ای سور ما،ای دولت منصور ما • جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما،ای دلبر و معبود ما • آتش زدی بر عود ما،نظاره کن بردود ما
ای یار ما عیار ما،دام دل حفار ما • پا وامکش از کار ما،بستان گرو دستار ما
در گل بماند پای دل،جان میدهم چه جای دل • وز آتش سودای دل،ای وای ما ای وای دل
.
.
.
.
ا لا یا ا یها الساقی ادرکاسا و ناولها
که خوابم برد و کش زفتی تو از جیبم تراول ها
زمانی که گرفتم زن بگفت آن پیر فرزانه
مبارک باد ورود تو به کمپانی جاهل ها
زبان عقربی دارد من این را نیک میدانم
که لنگ انداختند پیش زبان او فلفل ها
برایش جان فدا کردم،خدارا هم صدا کردم
ولی باور بکن مویی نزد با این خلو چل ها
یه چند باری هوس کردم که از دستش شوم راحت
ولی مهریه سنگین او آورد مشکل ها
سرم از دست او جوشید و کوشیدم خنک گردد
به ناچار کوچ کردم من به جایی دور ز منزل ها
سر جوی بلندی کفتر سهراب میخورد آب
ولی با ساچمه ای بدجور زدند او را اراذل ها
نویسنده:پویا گربندی
تماس با نویسنده:pbarnabi@gmail.com
uar hsj ;\d vhdjl
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بهترین نیست ولی قشنگه:


شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

"جواب زیبای هما میرافشار به شعر كوچه ي فریدون مشیری...”

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی …
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم.....
 
Back
بالا