• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

تابوت
اگر دو مرده را جاي مي‌داشت
من آنجا می بودم
كنار تو
ما بندگان ناگزيريم اما
حالا كه هجران
پيشاني نوشت و مقدر آدمي‌ست
اين درخت كه اينك تكيه گاه توست
امروز منم

اين درخت كه امروز منم
فردا تابوتت
بماني درخت مي‌شوم
بميري تابوتت

علی رضا روشن
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

کوچه از فریدون مشیری
خیلی طولانیه ولی تیکه ی آخرشو می نویسم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زیادن شعرایی که دوس دارم ولی الان این شعر از شاملو اومد تو ذهنم.
مرا

تو

بي سببي

نيستي.

به راستي

صلت كدام قصيده اي

اي غزل؟


ستاره باران جواب كدام سلامي

به آفتاب

از دريچه تاريك؟

كلام از نگاه تو شكل مي بندد.

خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!

***

پس پشت مردمكان

فرياد كدم زنداني است

كه آزادي را

به لبان بر آماسيده

گل سرخي پرتاب مي كند؟-

ورنه

اين ستاره بازي

حاشا

چيزي بدهكار آفتاب نيست.



نگاه از صداي تو ايمن مي شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!

***

و دلت

كبوتر آشتي ست،

در خون تپيده

به بام تلخ.



با اين همه

چه بالا

چه بلند

پرواز مي كني!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ارغوان
شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگزگوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال
از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين دره غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من اینو تو شب شعر پارسال خوندم
خیلی قشنگه دوسش دارم! ;D
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

تو ديواني كه از ايشون چاپ شده متاسفانه اين شعر حذف شده(تو ديواني كه ما داريم البته)


روانش شاد


" روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت"ء
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

يك قاب خالي روي ديوار اتاقم

سطل زباله ، تكه هاي عكس پاره

ليوان آب و بسته اي هم قرص اعصاب

تصوير زيباي تو در ذهنم دوباره




. . .گم شو برو بيرون كثافت از خيالم

لعنت به تو ، لعنت به من ، لعنت به ياهو

اي كاش با تو چت نمي‌كردم . . .خدایا

گرگي گرسنه در لباس نرم آهو




من فكر مي‌كردم تو هرزه اهل عشقي

بايد تقاص اشكهايم را بگيرم

چت روم تمام هستي ام را داد بر باد

از فكر نامردي تو بايد بميرم




يك كسب و كار خوب ، اخاذي و دزدي

از من كه راحت ، با صداقت ، با دلي شاد

دل دادم و تو با خودت گفتي دوباره

يك ماهي احمق به تورم ساده افتاد



* * *


اين آشناييها سرانجامش همين است

بازنده اي تنها در اين عشق مجازي

من باختم ، من سوختم ، من ساده بودم

اما تو از اين معامله خوشحال و راضي




سید قاسم نظام
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بهتر بود می گفتی بهترین شعر از یه شاعر خاص مثلا آخه خیلی از شعرا واقعا قشنگن .
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

اد آشنا"

تو ای دلبر که پرسی حال ما را ،
که می گوید که یاد آشنا کن ؟
مرا در مانده حسرت چه خواهی ؟
که می گوید که دردم را دوا کن ؟

چو از احوال زارم یاد کردی
دوباره دست مرگ از من رها شد
رها کن دامنم را تا بمیرم
که جانم خسته زین رنج و بلا شد

نمی دیدی دلم دیوانه توست ؟
نپرسیدی چرا حال دلم را ؟
به درگاه تو زاری ها نکردم ؟
چرا پس حل نکردی مشکلم را ؟

ترا "پیوند روح و جان" نخواندم؟
تو "پیوند دل و جانم" نبودی ؟
چرا از دام آزادم نکردی ؟
چرا در فکر درمانم نبودی ؟

نمی دیدی که بعد از آن همه رنج
دل من تاب تنهایی ندارد ؟
نمی خواندی مگر در داستانها
" دل عاشق شکیبایی ندارد " ؟

به درد من ، فراق روی ماهت ،
نمی افزود و از جانم نمی کاست ؟
نمی دانم که آن اندوه جان کاه
شب و روز از دلم چه می خواست ؟

تو را چون گل نوازش ها نکردم ؟
" خریدار تو نازت " نبودم ؟
تو " تنها هم زبان من " نبودی ؟
من از جان ، محرم رازت نبودم ؟

نمی لرزید سر تا پایم از شوق ؟
چو یک دم در کنارت می نشستم ؟
نمی گفتم به آن چشمان زیبا
" تو زیبایی و من زیبا پرستم " ؟

در آن مهتاب شب های بهاری
که می کردی به روی من تبسم ؛
نگه را بود پروای تماشا ؟
زبان را بود یارای تکلم ؟

" صفای عشق و امیدت " نگفتم ؟
" بهارو باغ و گلزارم " نبودی ؟
در آن ایام تاریک جدایی
همایون بخت بیدارم نبودی ؟

به بال آرزو تا مه نرفتیم ؟
خدا را در صفای جان ندیدیم ؟
بهشت عشق را دیدن نکردیم ؟
گل امید از آن گلشن نچیدیم ؟

غم دل را نمی گفتیم تنها ؟
غزل ها را نمی خواندیم با هم ؟
نمی کردم لبانت را تماشا ؟
نمی گفتم : " چه خواندی در نگاهم "؟

نمی دیدی که چون پروانه می سوخت
میان آتش غم تار و پودم ؟
نه از پروانه کم بودم که نالم
اگر دیدی که من خاموش بودم !

به دام غم گرفتارم ندیدی ؟
به جان و دل وفادارت نبودم ؟
در آن شب ها که گفتی راز دل را
سرا پا محو گفتارت نبودم ؟

نمی گفتم تو را ، با بیقراری :
ببین دل را که از هجران چه دیده ؟
ننالیدم در آغوشت که ای ماه
ببین جان را چه محنت ها کشیده ؟

چه می پنداشتی ؟ پولاد بودم ؟
تنم رویین و جانم آهنین بود ؟
اگر هم آهنم پنداشتی ، باز
سزای آن محبتها نه این بود !

چه شب ها خواب در چشمم نیاید
و گر خفتم ، تو را در خواب دیدم
چه رویاهای شیرینی که آخر
بنای جمله را بر آب دیدم !

نخستین روزها را یاد داری ؟
که ترسیدی وفا دارم نبینی ؟
وفاداری چنانم ناتوان کرد
که می ترسم دگر بارم نبینی

چرا باید در این ده روزه عمر
دل من روی آسایش نبیند ؟
چرا باید که چون خاکستر گرم
به روی آتش حسرت نشیند ؟

هنوزم یک نفس در سینه باقی ست
هنوز ای گل : " فریدون تو " ام من ،
تو میدانی که : " لیلای منی " تو
تو می بینی که " مجنون تو " ام من

هنوزت می پرستم می پرستم
زند گر تیشه ، غم بر ریشه من
هنوزت با دل و جان دوست دارم
تویی سرمایه اندیشه من

تو ای دلبر که پرسی حال ما را !
که می گوید که یاد آشنا کن ؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی ؟
که می گوید که دردم را دوا کن؟

که می گوید یاد کن بیمار خود را ؟
که می گوید با خبر از حال من باش ؟
اگر یارم نئی حالم چه پرسی ؟
و گر یار منی پس : مال من باش !


"فریدون مشیری"
 
Back
بالا