پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترک افسانه مي خواند
نيمه شب در کنج تنهايي:
بي گمان روزي زه راهي دور
مي رسد شاهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي کشاند هر زمان همراه خود سوئي
باد... پرهاي کلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
(( آه ... او با اين غرور و شوکت و نيرو))
((درجهان يکتاست))
((بي گمان شاهزاده اي والاست))
دختران سر مي کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق يک پندار
((شايد او خواهان من باشد))
ليک گويي ديد شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپايش
مقصد او خانه دلدار زيبايش
مردمان از يکديگر آهسته مي پرسند
((کيست پس اين دختر خوش بخت))
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گوئي ز شادي مي گشايم پر
اوست .... آري..... اوست
((آه اي شاهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شب ها خواب مي ديم که مي آيي))
زير لب چون کودکي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
((اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده ايي در جام ميناي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليک در پايان اين ره .... قصر پر نور است))
مي نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي کشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان باديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند
(( دختر خوش بخت....))
یه کم شعرای کوتاه تر بنویسید آدم بخونه
