• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

اشتبـاه من ایـن بـود ؛
هر جا رنجیـدم ؛
لبخنـد زدم ...
فـکر کردنـد درد نـدارد ...
سنگیـن تـر زدنــد ؛
ضـربه ها را ...

+

کژدم احسـاس ایـن بیـداد ؛ می دوانـد خشـم زهـرآگیـن خود را در گلـوگاهم .
خـود نمی دانم چه می گویـم ،
چه می جویـم ،
چه می خـواهم ...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

"وحشی بافقی"



پ.ن:شعرش یکم ناقصه!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر امدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است.
مرحوم حسین پناهی
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

آی آدمهااااااااااا


ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان

آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا


آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترک افسانه مي خواند
نيمه شب در کنج تنهايي:
بي گمان روزي زه راهي دور
مي رسد شاهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي کشاند هر زمان همراه خود سوئي
باد... پرهاي کلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
(( آه ... او با اين غرور و شوکت و نيرو))
((درجهان يکتاست))
((بي گمان شاهزاده اي والاست))
دختران سر مي کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق يک پندار
((شايد او خواهان من باشد))
ليک گويي ديد شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپايش
مقصد او خانه دلدار زيبايش
مردمان از يکديگر آهسته مي پرسند
((کيست پس اين دختر خوش بخت))
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گوئي ز شادي مي گشايم پر
اوست .... آري..... اوست
((آه اي شاهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شب ها خواب مي ديم که مي آيي))
زير لب چون کودکي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
((اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده ايي در جام ميناي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليک در پايان اين ره .... قصر پر نور است))
مي نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپايش
مي درخشد شعله ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي کشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان باديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند
(( دختر خوش بخت....))



یه کم شعرای کوتاه تر بنویسید آدم بخونه ;D
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

می دانی؟
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکارت که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند

(حسین پناهی)
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست

فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق


عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

"فاضل نظری"
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

نه تو مي ماني و نه اندوه
و نه هيچ يک از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يک رود قسم،

و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت،
غصه هم مي گذرد،
آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند...

لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

من کاملا حافظ خیلی دوست دارم، آرامش پیدا میکنم وقتی میخونمش، شعر مورد علاقه ام رو هم مینویسم:
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز / باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون / نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه ی گل و مل خوش خواند دوش بلبل / هات و الصبوح وهبو یا ایها السکارا
این قسمتی ازش بود.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد / عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
این اولین شعر حافظ بود که حفظ کردم، کلاس دوم بودم... 8-^


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ببوی نافه ی آخر صبازان طره بگشاید / ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها ....
این شعر رو واقعا دوست دارم :x

هر شبانگاه و هر سپیده دمان،
پاگذارند مردمی به جهان،
عده ای را نصیب شادی و شور؛
عده ای را شبان بی پایان...
ویلیام بلک
 
Back
بالا