• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کنلگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند:
سحر میداند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

شعر در عالم ریاضیات محمدحسین قائمی
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن طره ی گیسوی توست
حد رسیدن به تو مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست...
ادامه داره خودتون بقیش رو تو گوگل بزنید بخونید
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

چه کنم با دل خویش؟؟!!

آه آه از دل من
که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟


چه دل مسکینی
که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
چه کنم با دل خویش؟


در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟


طفل عریانی دید
چشم گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش
چه کنم با دل خویش؟


دیده گردید فقیر
بهر نان گسنه آن گونه که از جان شد سیر
دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش
چه کنم با دل خویش؟


زارم از دست عدو
چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو
بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش
چه کنم با دل خویش؟


گر درافتم با مار
نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار
لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش
چه کنم با دل خویش؟


دارد این دل اصرار
که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش
چه کنم با دل خویش؟


از برای همه کس
دل "بیرحم" در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش
چه کنم با دل خویش؟
 
پاسخ : بهترین شعری که تابحال شنیدید...


دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
این درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی‌مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز ، شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود
سعدی
 
گرگ هاری شده ام

خب این شعر رو یکی از عزیزیترین افراد زندگیم بهم معرفی کرده خیلی قشنگه اینجا گذاشتم


گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ی بی همه چيز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشم های ام چو دو كانون شرار
صف تاريكی شب را شكند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ی چشم تو سياه
تو چه آسوده و بی باك خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
...
پوپك ام ! آهوك ام !
چه نشستی غافل ؟
كز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازين دره ی ژرف
جای خميازه ی جادو شده ی غار سياه
پشت آن قله ی پوشيده ز برف
نيست چيزی ، خبری
ور تو را گفتم چيز دگری هست ، نبود
جز فريب دگری
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ی پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشين با من ، با من منشين
تو چه دانی كه چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی كه پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نيازی ، چه غمی ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم اين نيست ولی
دردم اين است كه من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خويشتن ام
پوپك ام ! آهوكم
تا جنون فاصله ای نيست از اين جا كه من ام
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ی طناز حرير
كه شراری شده ام
پوپك ام ! آهوكم
گرگ هاری شده ام
 
  • لایک
امتیازات: SADRA
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

لحظه دیدار نزدیک است!!
باز من دیوانه ام مستم...
باز می لرزد دلم دستم...
باز گویی در جهان دیگری هستم.

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!!؟
های نپریشی صفای زلفکم را دست!!؟
وآبرویم را نریزی دل.
ای نخورده مست ...

لحظه دیدار نزدیک است.

"مهدی اخوان ثالث"
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

اگه بحر طویل جزء شعر حساب بشه،که این شعر به نظرم قشنگترین شعر عمرم بوده:

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم ،

بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

و هر کس که در این خشکی دوران ، به لبش جان نرسیده ست، به ایمان نرسیده ست؟

و غم عشق به پایان نرسیده ست؟

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد

که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده ست؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست؟

دل عشق ترک خورد؛ گل زخم نمک خورد؛ زمین مرد ، زمین مرد. خداوند گواه است.

دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است.

ولی حیف، نصیبم فقط آه است و همین. آه ، خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...


عصر این جمعه ی دلگیر ؛ وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی ست ز جنس غم و ماتم؛ زده آتش به دل آدم و عالم.

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم،

که به جای نم شبنم بچکد خون جگر از عمق نگاهت؛

نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت. به فدای رخت ای ماه! بیا.

صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله...

عزیز دو جهان ، یوسف در چاه، دام سوخته از آه نفس های غریبت.

دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس ، معراج نفس گشته هوایی. و سپس رفته به اقلیم رهایی...


به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت،

زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی.

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،

نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد؛ شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره: مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد...؟؟

تو کجایی...؟ تو کجایی، شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن؛ گریه و خون، گریه کن آری، که هر آن مرثیه را خلق شنیده ست، شما دیده ای آن را ؛

و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم،

و خودت نیز مدد کن که فلم در کف من، همچو عصا در ید موسی بشود، چون تپش موج مصیبات بلند است... به گستردگی ساحل نیل است... و این بحر طویل است.

و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب ذار حروف است، که این روضه ی مکشوف لهوف است...

عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی: موج مزن آب فرات است.

و ارباب همه سینه زنان ، کشتی آرام نجات است؛ ولی حیف که ارباب ،((قتیل العبرات)) است.

ولی حیف که ارباب((اسیر الکربات)) است. ولی حیف، هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی...

الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که((الشمر۵۵)).

خدایا چه بگویم که (( شکستند سبو را و بریدند))...

دلت تاب ندارد؛ به خدا باخبرم. میگذرم از تپش روضه ، که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی.

قسمت میدهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی... تو کجایی؟...

شاعر: حمیدرضا برقعی

اگه بحر طویل رو شعر حساب نمیکنین، من این رو ترجیح میدم به هر شعری:

حقمان است اگر بی تپش و سرد شویم
یا که از دهکده سبز خدا طرد شویم

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم
حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم
شهر لبریز از خدا بود و نمی دانسیتم

ما چرا عابر پس کوچه عادت شده ایم؟
دور افتاده ز دامان شهادت شده ایم

ما چرا مرده و متروک در اینجا ماندیم؟
مثل یک کشتی طوفان زده تنها ماندیم

لب فروبند که یاران غزلخوان رفتند
و گمان،بار خدایا که شهیدان رفتند

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم
روشنی هست،خدا هست،ولی ما کوریم!

شاعر: شهید محمد عبدی
 
پاسخ : بهترین شعری که تا حالا خوندی

روز اول با خودم گفتم/دیگرش هرگز نخواهم دید/روز دوم باز میگفتم/لیک با اندوه و با تردید/روز سوم هم گذشت اما/برسر پیمان خود بودم/ظلمت زندان مرا می کشت/باز زندانبان خود بودم/آن من دیوانه ی عاصی/در درونم های و هوی میکرد/مشت بر دیوارها میکوفت/روزنی را جستجو میکرد/می شنیدم نیمه شب در خواب/های های گریه هایش را/در صدایم گوش می کردم/دردسیال صدایش را/شرمگین میخواندمش بر خویش/از چه بیهوده گریانی/در میان گریه می نالید/دوستش دارم نمیدانی؟

فروغ فرخزاد
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
شعر از آقای فاضل نظری
 
Back
بالا