• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پسر ! باورش شد ((:

پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه سال عید معلم ریاضیمون یه عالمه مشق داده بود منم که ننوشتم !!!! بعد ۱۳ که رفتیم سره کلاس معلمه گفت ۱ هفته وقت میدم اونایی که ننوشتن بنویسن بیارن و من بازم ننوشتم!!!! فرداش اومد گفت: بهار من مشقای تورو ندیدما مستمر ۰
منم یه قیافه بهت زده گرفتم گفتم : خانم من همون وز اول تحویل دادم!!!!! :o :o :o
معلمه هم اول تعجب کرد بعد واسه اینکه کم نیاره گفت: نه من چیزی ندیدم ۲باره نویس بیار
من در حالی که سعی می کردم گریه کنم: خانم من تمام عیدمو خراب کردم مشق نوشتم واستون اوردم(رو به دوستم) ارزو مگه من نیاوردم؟ :( :( :(
دوستم: چرا خانم من دیدم گذاشت رو میزتون ;;) ;;) ;;)
معلم در حالی که حسابی در بهته: به هر من چیزی ندیدم :-\ :-\
من با بغض: اخه من دیگه نمیتونم بنویسم خانم....... :(( :(( :(( :((
معلم: باشه حالا من ۲باره تو خونه نگا میکنم
.
.
.
و اینگونه بود که من مشق ننوشتم ;D ;D ;D \:D/ \:D/ \:D/
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

منودوستم بودیم بامعلمون که یکم زیادی جوون بود رفته بودیم مشهدهمایش توقطار ی دختره تو کوپه مابود ما3تاهم که تواین مدت شدیدصمیمی درحدی که معلممون پریساجون شده بودبعدبه این دختره گفته بودیم خواهریم و کلا اینم توبهت که شماچرا 3تایی میرین سفربعدمامان من زنگید بعدش:
کوثر:کی بود؟
من :مامانم
دختره:مامانت؟
من:(تازه فهمیدم چی شده باقیافه مظلوم وگرفته)میدونی بابای ما 3تا زن داره هرکدوممون ازمامان جداییم وبابامون مشترک
دختره:واقعا؟؟پ چطورباهمین؟؟‎ :O
من:اجباربابامونه بایدصمیمی باشیم تازه همه تو ی خونه ایم
دختره:شوخی میکنی
کوثر:ن بخدابابای ما اسمش ...(واقعا اسم باباهامون یکیه امافامیلیمون متفاوت)
دختره:بیچاره ماماناتون
و...
خلاصه کلی دلداریمون دادو ب خیال اینکه بایداعتمادکنه کل زندگیشوبرامون گف
ماهم مظلوم بدبخت کلی اززندگیمون گفتیم باداداشاوبابای دموکراتو...
بدبخت فک کنم توکل زیارتش برامادعاکرد
تازه مشهدم به همه گفتیم خواهریم:دی
این یه نمونش
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

این کارو برادر گرام انجام میدادن ;D
شماره ی جی اف یا خواهرای دوستاشو از تو گوشیاشون بر میداشت و این شماره رو ب عنوان اسم واسه شماره ی یکی دیگه از دوستاش
save میکرده...
بعد خیلی خوشگل میرفته کنار دوستش و با یه چشمک ب اون یکی میگفته ک زنگ بزنه ;D
بعد وقتی این زنگ میزده شماره ناموس مردم همینجوری رو صفحه رژه میرفته :-"
داداشم: ;;)
دوستش: :o
داداشم: :>
دوستش: X-(
داداشم: ;D
دوستش: :-w
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

دروغ نبود..پیچوندن حقیقت بود :دی
برنامه داشتیم برای مدرسه...بعد میخواستیم توایلایت رو دوبله کنیم ...فیلمشو نداشتیم...فلش دادیم به اولا بریزن...بماند که فلشه گردنبند بود معلوم نیست چجوری تونستن لوش بدن !
خلاصه معاونا گرفتن...گفتن چیه روش ؟!هر چی میگیم بابا فیلمه...به خدا مشکلی نداره..لباساش پوشیدس :دی
برای برنامه مدرسه...راضی نشدن !
اخر فلشو دادن به معاون فرهنگی....من میدونستم اینا موضوع فیلمو میپرست..گفتم به بچه ها پرسید چیزی نگید...اقا فلشو گرفت پرسید موضوع فیلم چیه ؟
یعنی بافففتما !!گفتم در مورده یه دانش آموزه که متوجه میشه افراده دور و برش موجوداته ماوراطبیعه هستن...بعد فیلم در مورد ری اکشنه این شخصه به این موضوع :دی
بعد معاونه گفت اهان...یعنی از مریخ و اینا اومدن ؟!گفتم اره خانوم...یه چی تو همین مایه هاست... :))
یعنی تو موقعیت و چهره بچه ها و جوابه معاونه...واقعا جالب بود :))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

سر کلاس زبان بحث سر دوستان ُ اینا بود که من یهو گفتم یه دوست دارم تو والنسیای اسپانیا همش با هم چت میکنیم و چون من از فرهنگ اونجا خوشم میاد برام از اونجا یه کتاب درباره ی فرهنگ اسپانیا فرستاده. 8-}
بعدش من اومدم پیاز داغشُ زیاد کنم گفتم فقط یه مشکل دارم اونم اینه که اون زیاد اینگلیسیش خوب نیست همش مجبورم منظورشُ حدس بزنم.

خلاصه همه باورشون شد. :))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه مدت خیلی طولانی‌ـی من یه خاله‌ای داشتم که یه سال از خودم کوچیکتر بود. بعد کاملا هم جدی خاطره تعریف می‌کردم اینا!بعد فک‌کنم هنوز بعضی دوستام فک‌میکنن واقعیه. :دی
وقتی بابابزرگم فوت شد یکی از بچه‌ها بم گفت آخی خاله‌ت که سنّش خیلی کمه باباشو از دست داده بعد من اون لحظه حس کردم چه موضوعی مسخره‌ای رو به مسخره گرفتم.
الآن فقط به این فکر می‌کنم که چقدر ملت این‌جوری سر کارم گذاشتن. :دی

یه چیز دیگه هم مال راهنمایی‌ه یه مدتی یه بازیکنا استقلال پسرعم/پسرخاله‌م بود و ملت جدی باورشون شده بود :-" قشنگ میومدم براشون از پشت‌پرده فوتبال و دست‌های پشت پرده می‌گفتم و اینا.(فک‌کنم بچه‌های کلاس زبان بیشتر سر کار بودن) خیلی فان بود.
خواهرم هم همین‌کار رو در اون بازه‌ی زمانی کرده بود ولی خیلی جدی تر و ملت خیلی جدی گرفته‌بودن. :دی
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

این مربوط به پارساله..
من به عنوان یه پرسپولیسی معروف شده بودم تو کل کلاس!
تقویم پرسپولیس رو میزم بود داشتم با شوق عکسای بازیکنارو نگا میکردم بعد یهو یکی از بچه های نابغه ی کلاس برگشته میگه تو مگه پرسپولیسی هستی؟؟؟؟؟ :o
اون موقع تازه پ ن پ مد شده بود اومدم گفتم با یه عالمه خلاقیت گفتم پ ن پ استقلالیم این تقویم برا خندشه! ;D
دوستمونم خیلی جدی برگشته میگه : واقعااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب چرا اینقدر خودتو همش اذیت میکنی؟هی تقویماشو میخری؟چرا هی هر روز صبح پای تخته نتایج پرسپولیسو مینویسی؟چرا واقعا؟؟؟؟ :-\
دیگه دیدم طفلی داره از دست میره!!!!!!!!!! :o
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

امتحان دینی بود منم یه کلمه درس نخونده بودم برگه ها رو ک معلممون گرفت من ندادم هفته پیش معلممون اومد برگه ها رو داد من گفتم مال من کو گفت نیست منم گفتم خانوم من خیلی خونده بودم مطمینم ک 20 میشدم معلممون هم یه هفته گشت پیدا نکرد فک کرد خودش اشتب کرده بهم 20 داد من شدم تنها 20 کلاس!!!
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

بنده در زمان كودكي از اون دسته افرادي بودم كه بدم نميومد يه كارايي(!) بكنم با وسايل و اعصاب همسايه هاي گرامي.
بعد يه بچه ي كوچيكتر از خودم بود تو محل به نام علي .شر بود اونم
يه روز صبح زود (تازه داشت آفتاب طوع ميكرد تا اونجا كه يادمه) بيدار شدم بعد حوصلم سر رفته بود.گفتم چيكار بكنم و چيكار نكنم،چيزي به ذهنم نرسيد و از سر ناچاري مجبور شدم عمل كليشه اي زنگ زدن و فرار كردنو انجام بدم.
رفتم زنگ يكي از همسايه ها رو زدم طرف خيلي شاكي گفت "كيه؟" بعد منم حالش نبود بدوم در برم.يهو نميدونم چي شد داد زدم:"علي چرا زنگ ميزني فرار ميكني؟خب خوابن مردم!"

8-10 سالم بود.براي اون موقع و اون سن دروغ بدي نيس به نظرم :-?

حالا كه ميخونم به نظرم خود اتفاق خيلي بامزه تر از خوندنشه

اون موقع احتمالا كاراي بهتري ام كردم .ولي اين حالا يادم مياد ;D
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

هی هی روزگار یه زمانی بود مدیر مدرسه بغلی از دست ما شاکی بود! چه برسه به معلم های خودمون!

سال سه راهنمایی بودم اون موقع لات بودم از اون دختر شر و شیطونا
نمایشگاه زدیم من هوشم چون خوبه ;D :-" اتللو بازی میکردم با هر کس که دوست داشت تو غرفه سرگرمی!
این علامه حلی هام بودن! حوصله م سریده بود به غری(غزاله) گفتم بیا یه دست اتللو بزن اونم از خدا خواسته اومد

همینجور در حین بازی شوکول خواهرم تو مدرسه است اومد تو! ننه ی ما سرونازه که اون موقعه رفته بود تهرون منم به شوکول گفتم دلم برا مامانم تنگ شده! =((
شوکول گفت آخی :P
غزی پرسید مامانت کجاست گفتم تهرون گفت واسه چی؟ گفتم خونش اونجاست! ;))
قیافه غزی در اون لحظه ^-^
گفت پس تو با کی اینجایی گفتم پیشه بابامم گفت مگه میشه؟ گفتم خوب دیگه این زندگیه من! بیچاره یه حالی شد پرسید چرا هانی گفتم مامان بابام جدا شدن! :-"
این قدر به حاله من تاسف خورد که نگو! =))
اون موقع منو درست حسابی نمیشناخت از روز بعدش با من یه جوره مهربونی رفتار میکرد اصن یه وضی :-"
اینجاش باحاله که وقتی داشتم واسه غزی تعریف میکردم یه پسری که بسی فوضول بود #-oداشت گوش میداد شنید رفت به اون دوستش گفت تا 1ساعت بعدش کله نمایشگاه و بکس علامه منو با دست نشون میدادن منم لبخند ملیح میزدم >) ;D
 
Back
بالا