• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پسر ! باورش شد ((:

Madmazel Fairy Tale

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
522
امتیاز
1,895
نام مرکز سمپاد
فرزانـ/̵͇̿̿/'̿'̿̿̿ ̿ ̿̿ ½
شهر
Minsk
دانشگاه
BSMU
رشته دانشگاه
پزشکی
خوب و بد همه جا وجود داره ، خیلیا هستن که استعدادای زیادی دارن اما لزوما اونا رو تو راه خیر بکار نمیبرن (مثلا هابر که روش تولید آمونیاک رو واسه تولید بمب کشف کرد و هدفش کود کشاورزی نبود!)
حالا شاید شما هم استعداد ها و خلاقیت هایی تو وجودتون باشه که صرفا مثبت نباشه. نمونه ای که اجتناب ناپذیرترینش محسوب میشه بحث "دروغه" . یه نمونه ی بارز و حساب شده از بکار گیری مغز واسه راست نگفتن با توجه به شواهد موجود و ربط دادن بی ربط ترین مسائل جوری که واسه شنونده قانع کننده باشه.

خب فک کنم تا اینجا کافیه که قابت بشه دروغ گویی جزئی از خلاقیت ذهنه.

بزرگ ترین دروغ زندگیتونو که واقعا هم توش خلاقیت بخرج دادین و کلی خودتون بعدش کف کردین رو تعریف کنین !
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه بار با یه نفر بحث سر این بود که شغل پدرامون چیه و این حرفا، بعد که نوبت من شد هی میپیچوندمش و اینا بعد با کلی اصرار از طرف مقابل و قول گرفتن من در این باره که به هیییچ احدی نباید شغل پدرم رو بگه بهش گفتم که ایشون قاچاقچی اسلحه هستن و بخاطر همین هرجا ازم میپرسن شغل پدرم چیه به گفتن "آزاد" اکتفا میکنم . یارو باور کرد و از روز بعدش با احترام خاصی باهام حرف میزد :-" بنده خدا ترسیده بود :))

پ.ن : ابتدایی هم که بودم به همه میگفتم بابام پلیس مخفیه =)) یه بار هم یکی از این فندکا که شبیه تفنگ بودن با خودم بردم مدرسه گفتم تفنگ بابامه از تو وسایلش کش رفتم :)) دیگه همه باور کرده بودن !
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

هم کلاسی های جدید . وبلاگ کلاس :
من : خوب بچه ها هر کدوم بگین از کدوم شهرین .
x: ملایر
y: ایلام
z: ...
یه آقاهه : ما عشایریم ;;)
من : :o :-\ [به حالت عشایر ندیده ]
یکی دیگه از بچه ها گفت که سمپادیه و بحث سر مدرسه و اینا شد
دوباره همون آقاهه : ما هم که تو چادر درس می خونیم ;;) [nb]دقت کنیدبحث کاملا رسمی و جدی بود [/nb]
چند روز بعد :
حرف کم آوردم . گفتم هوا این جا خیلی بده و بخاطره آلودگی تعطیله ! خوش به حال شما . هر جا آب و هوا خوبه میرین و اینا . کلا زندگی عشایری خیلی سالم تره
اون آقاهه : باور کردین؟
من : چی رو؟
اون آقاهه: این که ما عشایریم
من : مگه نیستین؟
اوشون : نه ;D
من : >:p البته این اسمایلی رو نذاشتم و به : ) اکتفا کردم ;D [nb] نکته اخلاقی : خریتخود را پای دیگران نگذاریم ;D[/nb] ;D
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

روز تعطیلی بود و مام حوصله مون سر رفته بود
گفتم برم مردم آزاری :-"
شماره ی یکی از بچه های کلاسو که شماره ی منو نداش گیر اوردم
بش دادم : "سلام "
جواب داد: " علیک , شما ؟ "
همینطو پیش رفت تا ازش پرسیدم اسمت چیه
گفت غضنفر :-"
دیدم نه مث بقیه خر نمیشه [ من سوابق مزاحمت تلفنی ــام زیاده :-" ]
یه ذره دیگه پیش رفتم
مطمئن که شدم که بن بسته ، یوهو .... :-"
هرچی ویس از جنس مذکر تو سیستم وجود داشت سر هم کردم
زنگ زدم بش که مطمئن شم ورمیداره
ورداشت
سریع قط کردم
دوباره زنگ زدم اون ویسا رو گذاشتم پشت گوشی :-"
صد البته در چند زنگ مختلف که بی ربطیاشون لو نره :-"
ویسا که تموم شد گوشمو اوردم کنار گوشی دیدم نفسش داره میلرزه
گفتم یه ذره تهدیدش کنم :-"
براش فرستادم : "اسمتو نگی خعلی بد برات تموم میشه" و شماره خونشونو دادن و ازین حرفا :-"
واکنش نشون نداد :-"
دوباره بش زنگ زدم با صدای خودم تکلّم کردم :-"
هنوز نفسش داشت میلرزید :-"
مطمئن شد دختره آروم گفت سلام [ همچنان لرزان :-" ]
پرسید : شما ؟
و من خودمو لو دادم :-"
چنان اربده ای کشید تیرِ چراغ برقِ کوچمون لرزید :-"
بعد فُش خور شدم دیگه : روانیِ احمق باورم شد :-"
حالا هِی میگُف گفت کجایی؟ فک کرده بود یه عالمه پسر اینجاست الان :-"
اون : :-L
من : :-"
چوپان دروغگو : :|
فرداش تو مدرسه ... :-"
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

هرچن خیلی وقته دیگه رو این انجمن پست نمی دم، ولی عجب تاپیک خداییه !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

هووووم خب من یه دوست دارم که زیاد اذیتش می کنم. در واقع اونم دیگه عادت کرده.

. . . نمی دونم بدونین یا نه، اما قاعده مدرسه اینطوریه که بعد از اینکه فارغ التحصیل می شین، تا کتابای کتابخونه رو پس ندین مدرک تحصیلی تون رو بهتون نمی دن. و تا چن وقت پیش واسه یه دو سالی میشد که یه سری کتاب از کتابخونه گرفته بودم و هنوز پس نداده بودم.

خب یه پنجشنبه ای شد که بلاخره از جام تکون خوردم و رفتم مدرسه که هم کتابامو پس بدم و هم همون دوستم رو ببینم. و اون پنجشنبه ها رو میره واسه سال اولیا المپیاد کامپیوتر درس میده ( و من کلا کاری نمی کنم و معمولا کسی نمی شناستم )

این دوستم صبحا رو یکم دیر از خواب پا میشه و کلاساش معمولا با نیم ساعت یه ساعت تاخیر استارت میخوره - رو همین حساب طبق قراری که ما هم با هم داشتیم احتمالا منم مجبور بودم یه نیم ساعت یه ساعتی علاف بمونم. خب گفتیم چرا یکم از این وقت استفاده نکنیم. از طرفی خیلی وقت بود ماژیک دست نگرفته بودم. پس باز رفتم کتابخونه. یه کتاب ترکیبیات گرفتم و رفتم سر همون کلاسی که قرار بود مثه من علاف بمونه .. و درس رو شروع کردیم !
دیگه خودتون تصور کنین که چه اوضاع قاراشمیشی بود. ترکیبیات نزدیک ترین چیزی بود که من ازش یه چیزایی می دونستم و تازه فهمیدم بچه ها از من بیشتر بلدن :د

...
+ خب بچه ها امروز رو استثناً من بهتون درس میدم.
- آقا مگه شما المپیاد زیست نبودین ؟!
+ ( اوپس! ) اممممم راستش من نقره المپیاد کامپیوتر هم دارم !!
...
+ خب ترکیبیات میگیم.
- آقا قرار بود امروز فلان مبحثو بهمون درس بدن.
+ چه مبحثی ؟
- فلان چیز
( و من اصلا نمی دونستم که اون فلان چیز چی هست )
+ نمی دونی ترکیبیات چقد مهمه ؟!
...
+ خب بچه ها کلاس تعطیله، من باید امروز برم جایی
- اجازه آقا، زنگ دیگه هم مگه کلاس نداریم ؟
+ اممم نه، کلاس کلا تعطیله امروز !

و خلاصه اینطوری بعد نیم ساعت دیگه تعطیلش کردیم و خودمونم برگشتیم خونه. دوستمم اومد دید نه من هستم نه بچه ها :-??

راستش این آخرین حضور رسمی من تو مدرسه بود ! و تا یکی دو ساعت بعدشم مجبور بودم فحشایی که از طرف دوستم میاد رو گوشی ام رو تحمل کنم.

و واقعا خوش شانسین اگه دوستایی داشته باشین که فقط واسه یکی دو ساعت قاط می زنن . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

البته من همچینم آدم دروغ گویی نیستما، میدونین که، حساب این کارا جداست.
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

امسال ما یه قضیه ی دوربین مخفی داشتیم...کلا با کادر مدرسه هماهنگ بودیم و اینا!
قرار شد اسم یه چن تا از بچه هارو الکی اعلام کنن که مثلا از تابستون کتاب بردن هنو نیاوردن و بهشون تهمت بزنیم خلاصه!
دوربینو گذاشتیم تو یکی از قفسه ها...
(نفر اول)
تو فلان کتابو از تابستون بردی هنو نیاوردی !
طرف:آخخخخ! آره خانوم هی یادم میره بیارم بخدا!
مسئول کتابخونه: :-w
(نفر دوم)
بووووووووووووووووووق!
(نفر سوم)
اونم همچین کتابی برده بود واقعا!
ما: >:p
مسئول کتابخونه: =D>
گند زده شد به فیلممون!
***
یه سری هم که زنگ ناهار اعلام کردن امتحان ریاضی هماهنگ دارین...کل بچه های مدرسه ریخته بودن جلو دفتر(دقیقا کلشون!)ما هم به صورت مخفیانه ازشون فیلم گرفتیم کلی خندیدیم!هاها :))
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

من به یکی از بچها ی کلاس گفتم بابام یه تاجره تو دبی و...بعد از چند روز گفتم خواهرمم اونجا زندگی می کنه .چون دوستم حرف منو تایید می کرد. طرف اصلا ذره ای هم شک نمی کرد.
خلاصه از شانس خوب من مادر طرف می خواست بره آمریکا (مامانشو خواب سفر آمریکا رو نمیدید) و می خواست بابام براش دلار جور کنه یه بار مامانش زنگ زد به مامانم و قضیه رو گفت که دلار می خواد :-ss مامانم که موضوع رو فهمید به رو خودش نیاورد گفت فعلا نمیره دبی و.. کلا نمیتونه کاری بکنه \:D/
قیافه طرف در مدرسه ~X( اینم من ودوستم ;D :-" <:-P
و اما الان سعی میکنیم کمتر سر کارش بزاریم
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

من با دوستان می خواستیم بریم جایی [ یه مغازه واسه خرید ] که اهل خونه نباید می فهمیدن....بعد از قضا اون روز یه مجلس عزاداری بود فک کنم....خلاصه ساعت برگزاری نوشته بود 20:00 بعد ماهم ساعت 6 باید میرفتیمبه خونه گفتم می رم عزاداری با بچه ها...زدم بیرون رفتیم مغازه بسته بود ساعت هم 6:30 نه می تونستم برم خونه نه عزاداریه...دلو زدم به آب و رفتم خونه...گیر دادن که چرا زود اومدی ؟مگه تموم شد؟ گفتم نه نوشته بود ساعت 8 یکی از بچه ها فکر کرده بود نوشته ساعت 18 واسه همین رفتیم دیدیم زود رفتیم برگشتیم.....
با خودم گفتم الان بابام برمیگرده میگه منو خنگ فرض کردی؟.....اما به طور کاملا ناباورانه باور کرده بودن.....اااااااااااااا
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:


عاغا منو دوستم خیلی شبیه همیم! ینی نیستیم ولی بقیه نظرشون اینه!
هرجا میریم میپرسن: خواهرین شما؟
تازه یه بار یکی پرسید دوقلویین شما؟ مابه این حالت: :o نه! بعد گفت: پس خواهر که هستین حتما!!! :-?

خلاصه یه بار استخر بودیم باهم مسخره بازی درمیاوردیم و کلی جیغ و داد و اینا! بعد یه دختره پرسید شما خواهرین؟
فورا گفتیم: آره! :) گفت چقد اختلاف دارین؟ گفتیم دوقلوییم :)
گفت واقعا؟ آخه خیلی شبیه نیستین ولی خب شبیهین! :-/
گفتم: آره آخه کمی ناهمسانیم! ;;) حالا بنظرت من بزرگترم یا این؟
یه کم فکر کرد بعد گفت: نمیدونم. :-? فک کنم این آخه یوخده قدش بلندتره!
گفتم: برعکس گفتی دقیقا. من بزرگترم! ;D
گفت: حالا چقد بزرگتری؟
من: دوماه! ;D
اون؟ :-? ها؟! :-?? حالا چندسالتونه؟
گفتم: من یه ماه به 18! اینم سه ماه به 18!
گفت: آخه چجوری؟!!! دوماه؟! شوخی میکنین
گفتیم: نه بابا! باور کن دو ماه اختلاف داریم! ;))
گفت: مگه دوقلو نیستین؟ ^-^
گفتیم :نه این قسمتش شوخی بود ;D
گفت: ولی خب دوماه کم نیست؟
گفتم: خب چرا! آخه من فقط دوماه شیر خوردم! :-< این نامرد حق منو خورده! :|
گفت: چه جالب!
یهو گفتم: ماشالله مامان بابامون چه اکتیو بودن! :)) منو به دنیا آوردن اونو 7 ماهه باردار بودن =))
گفت: واقعا ها! خیلی جالبه!
ماهم: آره آره خیلی جالبه :))
خلاصه کلی حرف زدیم آخرشم نفهمید سر کاره
یعنی ما با اینا شدیم 70 میلیون؟ ;D
 
پاسخ : پسر ! باورش شد ((:

یه روز سـکــ ـــ ـــ ــســکــه گرفته بودم تموم نمی شد
دوستم برگشت بهم گفت: واسه امتحان دینی امروز چه قدر خوندی ؟
من:امتحان دینی؟ :-??
اون :نمی دونستی امروز قراره از این چند درس امتحان بگیره؟
من::| :| :-/ :-/ :-/ :-s :-s
تازه چند تا از بچه ها هم حرفش رو تایید کردن
دیگه داشتم سکته رو می زدم که
گفت :باورت شد عیبی نداره حداقل سـکــ ـــ ــــ ـــ ــســـــــــکه ات بند اومد!!!!!!!!
من: :-/ :-/
اونا: =)) =)) =)) =)) =)) =)) :)) :)) :)) :))
 
Back
بالا