• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مردمی را نشود هیچ حجابی مانع
سرمه خاموش نسازد نظر گویا را
صائب تبریزی
از بس چو تنها بیندم از شرم گردد مضطرب
می‌ میرم از شرمندگی بر من چو تنها بگذرد
هاتف اصفهانی
 
در کمین ترکتازان و کمانداران عشق
سینه ای آماده بهر تیر باران داشتن
 
نیست در دیده ما منزلتی دنیا را
ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
 
ای خوش اندر کوچ کردن خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
 
نیّر و رخشان چو شبه،چکمه اش
خفته یکی شیر به هر تکمه اش
 
شادی مجلسیان از قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
ترک یاران کرده ای ای بی وفا یار این کند؟
دل ز پیمان برگرفتی هیچ دلدار این کند؟
ترک ما کردی و کردی دشمنی با دوستان
شرم بادت زین عمل ها یار با یار این کند؟
 
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود..
 
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است
 
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
حافظ
 
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
خیام
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام. در آندم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
تو را من چشم در راهم.

نیما یوشیج
 
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام. در آندم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
تو را من چشم در راهم.

نیما یوشیج
ما برایش جان فدا کردیم او با طعنه گفت:
چیز دندان گیر مرغوبی نداری بیشتر؟:)
"سجاد شهیدی"
 
ما برایش جان فدا کردیم او با طعنه گفت:
چیز دندان گیر مرغوبی نداری بیشتر؟:)
"سجاد شهیدی"
رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرودآ که خانه خانه ی توست.
 
می خواره و سر گشته و رندیم و نظرباز
وان کس که در این شهر چو ما نیست،کدام است؟
 
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
همان که در دو جهان نیست همانندش را.
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را !
__________________________________
از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی ست
من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد
 
دلی دیرم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
باباطاهر
 
Back
بالا