- ارسالها
- 3,066
- امتیاز
- 24,048
- نام مرکز سمپاد
- frz 1
- شهر
- idk
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
ما ز خود سوی تو گردانیم سرمنم آن عاشق عاشقت که جز این کار ندارم
که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم
چون تویی از ما به ما نزدیکتر
ما ز خود سوی تو گردانیم سرمنم آن عاشق عاشقت که جز این کار ندارم
که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم

راهی به جز او ندارند عاشقان!ما ز خود سوی تو گردانیم سر
چون تویی از ما به ما نزدیکتر
در اين سراي بي كسي كسي به در نمی زندراهی به جز او ندارند عاشقان!
گرچه که گاهی به ره کج میروند (:
رایحه

در دل هوسی هست دریغا نفسی نیستدر اين سراي بي كسي كسي به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها امادر دل هوسی هست دریغا نفسی نیست
ما را نفسی نیست که در دل هوسی نیست

تا رسد از تو مدد کز فیض راتحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چه قدر اخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
خاطرات تلخ را از یاد بردن ساده نیستتا رسد از تو مدد کز فیض را
در رهت واماندگی تلخ است تلخ..
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اماخاطرات تلخ را از یاد بردن ساده نیست
میخ کج را از دل دیوار کندن مشکل است
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای توتحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر اخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت...
شهریار
وه چه بیرنگ و بینشان که منمتمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین،باقی است روی لحظه هایم جای پای تو
من و تو ؛ آن دو خطیم آری موازیان به ناچاریوه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه منمن و تو ؛ آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هردو؛ باورمان ز آغاز؛ به یکدیگر نرسیدن بود
حسین منزوی

مبین که پیش تو بغضم همیشه زندانیستدرد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
رهی معيری
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تومبین که پیش تو بغضم همیشه زندانیست
هنوز همدم این مرد، اشک پنهانیست
به وعده های تو امیدوارم، اما حیف
که عمر نوح ندارم، که ادمی فانیست

واو به واو دل من وصف تو بود(:تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکردواو به واو دل من وصف تو بود(:
وای به حال دل من چو مال تو بود(:
رایحه
در عالم بیوفا ،کسی خرم نیستدیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزاران آفرین بر غم باد
تا بهار من بیا دنیای مندر عالم بیوفا ،کسی خرم نیست
شادی و نشاط، در بنیآدم نیست
آن کس که درین زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست، یا از این عالَم نیست

درد من درمان نمیداند (: بیا!تا بهار من بیا دنیای من
با تو رویایم شکوفا میشود
خودم:}
تو بی من تنگ دل من بی تو دلتنگدرد من درمان نمیداند (: بیا!
تا نیایی من که درمانم نمیدانم چیست(:
رایحه
