• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
می خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
تو با این لطف طبع و دلربایی

چنین سنگین دل و سرکش چرایی
 
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
 
تا کی از دست فراق تو ستم‌ها بینیم؟
هیچ باشد که تو را بار دگر وابینیم
ما را غم هجران تو بد واقعه‌ای بود
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد.
گویی که: به تقصیر ز ما کام نیابی
جان می‌دهم از عشق تو، تقصیر چه باشد؟
 
تا کی از دست فراق تو ستم‌ها بینیم؟
هیچ باشد که تو را بار دگر وابینیم
مینویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست
 
مینویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج


ما را غم هجران تو بد واقعه‌ای بود
این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد.
گویی که: به تقصیر ز ما کام نیابی
جان می‌دهم از عشق تو، تقصیر چه باشد؟
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
 
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،خيال انگيز
 
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
دل را چنان به هجر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمیکنم
 
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند ارام
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
 
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،خيال انگيز
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره‌گر از چار سو ببست
 
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
قبلا تو "دیوان" یه تاپیک با عنوان "مشاعره هفتگی" داشتیم، اما این تاپیک صرفا مشاعره عادیه!
لطفا حداقل ابیاتی رو که تو آخرین صفحه‌ست بخونید و سعی کنید، پست تکراری ندید. :D
اسم شاعر هم ترجیحا بنویسید ;;)
×بچه‌ها قبل ارسال پست‌تون یه رفرش کنید تکراری نباشه.
اگه دیدید زودتر از شما گفتن برای جلوگیری از چند راهه شدن مشاعره پستتون رو ویرایش یا پاک کنید

برای شروع خودم یه بیت از "حسین منزوی" میگم براتون :-"
نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست
"ت" بده بیاد
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

🌌
 
دلم یک دوست میخواهد که خیلی مهربان باشد
دلش اندازه دریا به رنگ اسمان باشد
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
 
Back
بالا