- ارسالها
- 6
- امتیاز
- 1,708
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- دامغان
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که منتماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
پیاده می روم و همرهان سواران اند
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که منتماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
دل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیر ماتو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می روم و همرهان سواران اند
میبینم آن شکفتنِ شادی رادل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیر ما
کاش پیش از خون شدن دل از تو بر میداشتم
صائب
آری، آن روز چو می رفت کسیمیبینم آن شکفتنِ شادی را
پرواز بلندِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ روزِ آزادی را...:)
روزی به دلبری نظری کرد چشم منآری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
دم از خیالش زدمروزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
سعدی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبوددم از خیالش زدم
برفت از کنارم
هیهات که رفت و خیال خوشش جاماند در کنارم
یار اگر یاری کندمن به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من اما تاختی
ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی
فاضل نظری
ای موی پریشان تو دریای خروشانیار اگر یاری کند
وقت گلایه کی شود ؟
رسم عالم بر همین منوال بود
جفای دلبر و خریدار بودن عشاق
حالیا ای دوست گر تو خواهی چون شوی
نمک بر زخم ما
بگذر و لطفی بکن بر حال بیچارهء ما
جفای یار خراباتی ام کردهای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
هر که در این بزم مقرب تر استجفای یار خراباتی ام کرده
عزیز دلکشم رهایم کرده
من کجا زمین و زمان کجا
مرا ز معراج زمینی ام کرده
در دادن جام بلا، گویند خلق افسانه هاهر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند
آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو!در دادن جام بلا، گویند خلق افسانه ها
اما هنوزم در عجب، از نقش بند این سرا
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاورآنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو!
بسکه دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا
در انتظار آن مرغ نشسته ام سال هاای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاور
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
هر که اول بنگرد پایان کاردر انتظار آن مرغ نشسته ام سال ها
هوای آمدنش در جهانم نیامده است
خوشا خیال آمدنش که موجب حیاتم شده
صدای او پر از خبر لطف دلدار شده
رفتم و بار سفر بستم از دیارهر که اول بنگرد پایان کار
اندرآخر او نگردد شرمسار
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیباییرفتم و بار سفر بستم از دیار
خندیدم و گریه در دل به خون نشست
یار اگر بود غم کجا سکون میکردتو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
