- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,595
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیستتا بود چنین بود و چنین است جهان
از حادثه دهر کرا بود امان
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیستتا بود چنین بود و چنین است جهان
از حادثه دهر کرا بود امان
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدننقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود
نباید عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشددانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ؟نباید عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم و آن اقبال ما باشد
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمدیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ؟
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
من که صد نکته نیکو دانمدوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گقتم کو زنجیر؟ تا تدبیر این مجنون کنم
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستمن که صد نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه اندر پس باغی دارم
واندر آن گوشه سراغی دارم
باز آ که در هوایت خاموشی جنونممرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکینم هر شب
نه اگر همی نشینم نظری کند به رحمتباز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران
میان دشت می رقصید اما جای من ، گل هانه اگر همی نشینم نظری کند به رحمت
نه اگر همی گریزم دگری پناه دارم
میان دشت می رقصید اما جای من ، گل ها
به شوق دیدنش ، تک تک گریبان چاک می کردند
یارم چو قدح به دست گیرددوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
دستم بگرفت و پا به پا بردیارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
تو بر کردگار روان و خرددستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
دارم امید که جرمم به عطا درگذردتو بر کردگار روان و خرد
ستایش گزین تا چه اندر خورد
رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته روددارم امید که جرمم به عطا درگذرد
که خداوند کریم است و شه عذرپذیر
دلا بسوز که سوز تو کارها بکندرهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
در دو چشم تو نشستم به تماشای خودمدلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا رادر دو چشم تو نشستم به تماشای خودم
که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند
ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنیددل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
