- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,594
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانیروح شما از الست پاک به جانم رسید
رو سیه از رویتان، رحمت و رحمان من
که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانیروح شما از الست پاک به جانم رسید
رو سیه از رویتان، رحمت و رحمان من
دوش در مهتاب ديدم مجلسی از دور مستنه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد
تن ما دو قطره خون بُد که نظیف و آدمی شددوش در مهتاب ديدم مجلسی از دور مست
طفل مست و پير مست و مطرب تنبور مست
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتمتن ما دو قطره خون بُد که نظیف و آدمی شد
صفت پلید را هم صفت طهارتی کن
یکی خط است از اول به آخرنه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
رفتم به مسجد از پی نظاره رخشیکی خط است از اول به آخر
بر او خلق جهان گشته مسافر
در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل استرفتم به مسجد از پی نظاره رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمیدر این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است
صُراحیِ میِ ناب و سفینهٔ غزل است
یارب این آتش که بر جان من استتو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
لب و دندانت را حقوق نمکیارب این آتش که بر جان من است
سرد کن، زان سان که کردی بر خلیل
بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهیلب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینههای کباب
در اين سرای بیكسی كسی به در نمیزندبن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی
همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد
دگر از درد تنهایی به جانم یار میبایددر اين سرای بیكسی كسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
دلم به یاد تو همصحبت رقیبان استدگر از درد تنهایی به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم شربت دیدار میباید
زنده کنی جان من جان چو تفتان مندلم به یاد تو همصحبت رقیبان است
وگرنه با همه غیر از تو دشمن است هنوز
نخوانده بود اگر آواز در امان میماندزنده کنی جان من جان چو تفتان من
روح دهی مردهام مرده گریان من
دل و جان شهید عشقت به درون گور قالبنخوانده بود اگر آواز در امان میماند
قبول رنج قفس بود، آنچه بلبل کرد
نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما رادل و جان شهید عشقت به درون گور قالب
سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروختنه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را
وَجَدتَ رائِحَة الوُد اِن شَمَمتَ رُفاتی
دعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنندیاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
