• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
هر کسی کو عیب خود دیدی ز پیش
کی بدی فارغ خود از اصلاح خویش؟

غافلند این خلق از خود ای پدر
لاجرم گویند عیب همدگر

مولانا
رخت بربست ز دل شادی و ،هنگام وداع
با غمت گفت که:یا جای تو یا جای منست

جامه ای را که به خون رنگ نمودم،امروز
برجفا کاری تو شاهد فردای منست

فرخی یزدی
 
رخت بربست ز دل شادی و ،هنگام وداع
با غمت گفت که:یا جای تو یا جای منست

جامه ای را که به خون رنگ نمودم،امروز
برجفا کاری تو شاهد فردای منست

فرخی یزدی
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم

آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش
که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم

فرخی یزدی
 
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم

آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش
که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم

فرخی یزدی
مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند
که تیر وسوسه از یارِ در کمین خوردم

قفس گشودی ام و "اختیار" بخشیدی
همین که از قفست پر زدم زمین خوردم

فاضل_نظری
 
مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند
که تیر وسوسه از یارِ در کمین خوردم

قفس گشودی ام و "اختیار" بخشیدی
همین که از قفست پر زدم زمین خوردم

فاضل_نظری
ته دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست

بجان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست
باباطاهر
 
ته دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست

بجان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست
باباطاهر

تنها و دور مانده و ناشاد
در این میان، من،
چو غباری به گرد باد...
 
در عین بی‌زبانی با او به گفتگوییم
کیفیت غریبی است در بی زبانی ما

فروغی بسطامی
از علی، مستِ خدا، گوش کن این نادره را
آنکه از نابِ شرابش همه هشیار شوند:

خفتگانند همه مردم و در غفلت غرق
چون بمیرند، رَود غفلت و بیدار شوند!

اخوان ثالث
 
از علی، مستِ خدا، گوش کن این نادره را
آنکه از نابِ شرابش همه هشیار شوند:

خفتگانند همه مردم و در غفلت غرق
چون بمیرند، رَود غفلت و بیدار شوند!

اخوان ثالث
دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا

در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی ترم تا اینجا

خاقانی
 
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

مولانا
 
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

مولانا
وصلم میسر است ولی ب مراد نیست
بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست

وحشی بافقی
 
وصلم میسر است ولی ب مراد نیست
بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست

وحشی بافقی
تا کـــی به تمـــنای وصــال تو یـــگانه
اشکـم شود از هر مژه چون سیل روانــــه
شیخ بهایی
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
هیچ جز یادتو رویای دلاویزم نیست
هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست
عشق می ورزم و میسوزم و فریادم نه
دوست میدارم و میخواهم و پرهیزم نیست
 
هیچ جز یادتو رویای دلاویزم نیست
هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست
عشق می ورزم و میسوزم و فریادم نه
دوست میدارم و میخواهم و پرهیزم نیست
تا گشودم نامه اش را سوختم در انتظار
کاش قاصد میگشود این نامه سر بسته را
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
تا گشودم نامه اش را سوختم در انتظار
کاش قاصد میگشود این نامه سر بسته را
ای جگر سوختگان!خانه ی پروانه کجاست؟
قاصدِ دود دلم،مژده ی آتش دارم!

ناظم هروی
 
ای جگر سوختگان!خانه ی پروانه کجاست؟
قاصدِ دود دلم،مژده ی آتش دارم!

ناظم هروی
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
مولوی:BlueHeart
 
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
مولوی:BlueHeart
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
 
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنيم
ديده از روی نگارينش نگارستان کنيم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنيم
مولوی :BlueHeart
 
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنيم
ديده از روی نگارينش نگارستان کنيم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنيم
مولوی :BlueHeart
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
 
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

S
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دلِ من
دلِ من داند و من دانم و دل داند و من
مولوی :BlueHeart
 
Back
بالا