- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,672
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
یارب سببی ساز که یارم به سلامتیکان یکان شماره کن کن به عمر خود نظاره کن
نه آتشی نه سوزشی نه حکمتی نه دانشی
باز آید و برهاندم از بند ملامت
یارب سببی ساز که یارم به سلامتیکان یکان شماره کن کن به عمر خود نظاره کن
نه آتشی نه سوزشی نه حکمتی نه دانشی
تا بوده چشم عاشق در راه یار بودهیارب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
هرکه دلارام دید، از دلش آرام رفتتا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرمهرکه دلارام دید، از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص، هرکه در این دام رفت
ما که از خیر تو ای عشق گذشتیم ولیتو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
یک نفرآمد صدایم کرد و رفتما که از خیر تو ای عشق گذشتیم ولی
چاله با کور نکرد انچه تو با ما کردی
توان آن نباشدم که خویشتن رها کنمیک نفرآمد صدایم کرد و رفت
در قفس بودم رهایم کرد و رفت
من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ استتوان آن نباشدم که خویشتن رها کنم
به سوی دوست پر کشم سرم برش فدا کنم
تا بهار دلنشین آمده سوی چمنمن ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است
این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست
نعرۀ باد صبا بین چه شنیدن داردتا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
در من انگار کسی در پی انکار من استنعرۀ باد صبا بین چه شنیدن دارد
همچو تیری است که از نالۀ ما برخیزد
تراب را فضیلتی به نزد حق نباشد اردر من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
در دل هوسی هست دریغا نفسی نیستنعرۀ باد صبا بین چه شنیدن دارد
همچو تیری است که از نالۀ ما برخیزد
تو را به واژه واژۀ کلام حق قسم دهمدر دل هوسی هست دریغا نفسی نیست
ما را نفسی نیست که در دل هوسی نیست
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدنتو را به واژه واژۀ کلام حق قسم دهم
مباد در برابرش سخن ز خویشتن کنی
درد عاشقی را دوایی بهتر از معشوق نیستیک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند
دهان فرو نبندمی اگرچه صد بلا کشمدرد عاشقی را دوایی بهتر از معشوق نیست
شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید
در جهان بال و پر خویش گشودن آموزدهان فرو نبندمی اگرچه صد بلا کشم
زبان عاشقان کجا ز قلبشان کمین بود
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاستدر جهان بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با بال و پر دگران

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکردنه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
